|
مقالات ،تاليفات ، سروده ها و روزنوشت ها
حضور روشنگرانه شما را در این وب نامه گرامی می داریم اکنون که از رگ های زمین زلال زندگی می جوشد و بهار سبز، سبزه را بر ابهام زرد صحرا می پوشد، بیاییم امتداد بهار را در طراوت سبز محبت جاودانه سازیم. بیاییم تحویل سال را به تحول در حال تبدیل کنیم. اينك نه تنها تحویل سال که تحول در حال مبارک باد! در آغازين روزهاي سال نو ضمن عرض تبريك سال نو ، از همه فرهيختگان فرزانه خواهش مي كنم پس از مطالعه بخش هايي از« دل ديدني شهر سرب و سراب » ارزيابي خود را درباره آن در بخش نظريات مرقوم فرماييد تا از رهنمودهاي شما در مقدمه كتاب با نام خودتان بهره بگيريم. اين دل ديدني ها ره آورد نيم قرن سير و سفر و نظر من درباره جهان هستي و فلسفه آفرينش است. اين جهاني است كه من مي بينم . شما چگونه مي بينيد؟ لطفا ما را از نقدهای سازنده و رهنمودهای ارزنده خود بی بهره نگذارید.
این پست همیشه ثابت است
سرب و سراب(۱۵۴)
من كاملترين حكومت را، حکومتی دیدم که درآن قانون به جاى حاكم كار كند و قانون به جاى خطيب، سخنرانی كند (با الهام از سخن بياس، حكيم يونانى). من کسانی را دیدم که همه شخصیت شان در لباس هایشان خلاصه می شد. در منطق اینان شعر سعدی بدین صورت مثله می شد: تن آدمی شریف است به جان آدمیت؟! نه ! همین لباس زیباست نشان آدمیت من بسیاری را دیدم که عمری می دویدند؛ اما به جايي نمي رسيدند؛ ولي معمولا كساني مي رسيدند كه نمي دويدند!!
من رایانه را پنجره ای دیدم بی کران گشوده به سوی جهانی بی پایان. با پیدایش پدیده ای به نام رایانه من از آن پس همه جهان آفرینش را در دو عرصه واقعی و مجازی دیدم. ادامه دارد... شفیعی مطهر
درخت هاي بي ريشه و آدم هاي بي انديشه!!
قصه هاي شهر هرت / قصه بيست و هفتم هردمبیل چون کوتوله بود ، بسيار عقده كوتولگي او را آزار مي داد؛ بنابراين هميشه و همواره با هر بهانه اي مردم را وادار مي كرد كه مرتب شعار دهند: هردمبيل! هردمبيل! درازتر از دسته بيل! بقيه در ادامه مطلب... ادامه مطلب
سرب و سراب(۱۵۲) من دنیا را چون سایه دیدم که اگر او را دنبال کنی، از تو مي گريزد؛ ولي اگر از او بگريزي، تو را دنبال مي كند. من نوعي همزيستي مسالمت آميز ديدم بين آدم هاي بي آزار و حيوانات وفادار. با خود انديشيدم چرا برخي آدميان نمي توانند در جوار همنوع خود چنين آرامشي را بيابند؟ من کورش بزرگ را نه آرام بر بستر آژمانی که ناکام بر خاکستر نگرانی ديدم كه ایران را می نگریست و ایمان را می گریست! من امروزه دیواز بزرگ چین را بر پیرامون آن سرزمین دیدم. مدیران آن کشور، آزاداندیشان را سركوب و دگرانديشان را مرعوب كرده اند، اما در عرصه اقتصاد توانسته اند براي يك و نيم ميليارد دهان باز ، لقمه هاي كارساز فراهم آورند. من در سرزمين مالزي برج هاي دوقلو را نماد عمران و نمود رشد شتابان ديدم كه در ظزف ۲۲ سال بر بستر توانمندي هاي مديران آن كشور از دل خاك سر بر افلاك برآورده اند. مديران شايسته در اين مدت كشور را آباد و مردم را آزاد كرده اند. ادامه دارد... شفيعي مطهر
سرب و سراب(۱۵۲) من هر موحودی را دیدم به دنیال یافتن خانه ای امن و همخانه ای امین بود....و افسوس که در زمان و زمینی زندگی می کنیم که امانت و صداقت دو کالای کمیاب و دو سوال بی جواب اند.
من همه مسابفه دهندگان را در دو گروه دیدم: گروهی که می برند و گروهی که چیزی یاد می گیرند. من خودکامگان خودخواه را چونان کرگدنی دیدم که همه جهان را در دو سوی شاخ برآمده در جلوی چشمانشان می بینند. اینان همه را یا سیاه می بینند یا سپید، يا هوادار خود مي بينند و يا مخالف با خود. کسانی را دیدم که رامش را در قدرت و آرامش را در سلطنت می جستند.آنان را چون کسانی یافتم که بستر آرامش را بر آب آویخته و خاکستر خواب را بر گرداب ریخته اند. من گاهی غور در سپیدی آیه ها را در سیاهی سایه ها دیدم. سایه هایی که به دنبال آدم ها می دویدند و چون مورد تعقیب آنان قرار می گرفتند، از برابرشان مي گريختند. ادامه دارد... شفیعی مطهر
سرب و سراب(۱۵۱)
من در این شهر سرب و سراب دو چیز را هرگز ندیدم: یکی زنده خوب و دیگری مرده بد!! گویی عیب بزرگ انسان ها، زنده بودن آن هاست!!
من زنانی را که خود را برای مردان بیگانه می آرایند بر این پندار دیدم که چشم مردان را تکامل یافته تر از مغز خود می دانند. من انسان های ناتوان از تغییر را در سراشیبی مرگ دیدم؛ مرگي آرام با ساز و برگي در نيام! من آبشارانی را دیدم که بی دریغ طراوت می باریدند و لطافت می بخشیدند؛ اما دنيايي را ديدم انباشته از خشكي ايمان ها و آكنده از خشونت انسان ها.
من در جهان بشري راز و رمز همه تحولات شگرف را در تغييرات ژرف ديدم،در تغيير باورها و پذيرش خطرها. والاترين تعبير، بالاترين تغيير است!
ادامه دارد... شفیعی مطهر
سرب و سراب(۱۵۰)
من شيطان را ديدم . از او پرسيدم: بهترين لحظه تسلط تو بر انسان ها چه هنگامي است؟ گفت: آن گاه كه چون برگ كاه اسير امواج عجب و خودخواهي قرار مي گيرند. جايي كه عقل به كار نايد، ديوانگي بايد.
من بسیاری از کودکان زیرک را دیدم که که به آنان می گفتند: بچه است، نمی فهمد. وقتی نوجوان هم شد، می گفتند: نوجوان است، نمی فهمد. وقتی جوان شد، گفتند: جوان و خام است، نمی فهمد. وقتی بزرگ شد، گفتند: دارد پیر می شود، نمی فهمد ... ... وقتی هم پیر شد، گفتند: پیر است، حالیش نیست، نمی فهمد. فقط وقتی مُرد،آمدند و سر قبرش گفتند: عجب انسان فهمیده ای بود!!
من جابه جایی یک کوه و تغییر مسیر یک روخانه بشکوه را آسان تر از تغییر دادن شخصیت و خوی یک انسان دیدم.
من درختی را دیدم که بر خلاف همه درختان دیگر ،در آن جريان آب نه از ريشه به سوي شاخه ها، كه از سرشاخه ها به سوي ريشه ها جاري بود. من افرادي را ديدم كه با پول - ابزار مبادله - به جاي كارسازي، بازي مي كردند. اينان تنها به رقم صفرهاي موجودي مي انديشيدند، نه به خاصيت وجودي. ادامه دارد... شفیعی مطهر سرب و سراب(۱۴۹)
من ماری را دیدم با پنج سر و هزار خطر؛ اما سرهاي نيشدار و خطرهاي بي شمار مار در برابر خطر خودكامگي انسان بلايي حقير و دردي چاره پذير است.
من افراد هیچ جامعه ای را صالح و شایسته ندیدم مگر این که دو صنف عالمان دینی و حاکمان اجتماعی آنان صالح بودند. پیامبر اکرم (ص) : صنفان اذا صلحا صلحت الامه و اذا فسدا فسدت الامه . قیل : من هم؟ یا رسول الله! قال: العلماء و الروساء دو صنف هستند که هرگاه صالح باشند، امت صالح خواهند بود و هرگاه فاسد شوند، امت فاسد خواهد شد. سوال شد: اين ها چه كساني هستند؟ فرمودند: علما و اميران جامعه.(شيخ صدوق، ص۳۶)
من رئيس و رهبر هر جامعه كسي را ديدم كه بيش از ديگران بار زحمت ديگران را بر دوش و دغدغه معيشت جامعه را در دل دارد. امام علي(ع) : السيد من تحمل الموونه و جائ بالمعونه. آقا و سرور جامعه كسي است كه زحمت ديگران را بر دوش مي كشد و ياري مي رساند.
من مديراني را در سازمان خود موفق ديدم كه پيش از فشردن دست كاركنان ، قلب آنان را تسخير كردند .
من كساني را ديدم كه از قله بلند دماوند افتادند، اما از جاي برخاستند، زيرا زندگي را مي خواستند؛ اما كساني را ديدم كه چون از چشم مردم افتادند، هرگز نتوانستند از جاي برخيزند و با سرنوشت محتوم خود بستيزند. ادامه دارد... شفیعی مطهر
سرب و سراب(۱۴۸)
من انجام کارهای ناممکن را در صورتی ممکن دیدم که انسان در آفرینشی نو و با بینشی نو به آن بنگرد. من خودکامگان بسیاری را دیدم که چون در پازل جامعه آینده جایگاهی نداشتند،می کوشیدند تا چرخ زمان را به عقب برگردانند.
من سرهایی را دیدم گران و چشم هایی نگران؛ سرهايي گران از خواب غفلت و نگران از تعارض تصوير هويت ديروز در قاب فردا. من مدیری را برای رهبری شایسته و برای راهبردی بایسته دیدم که که خود راه را می نمود و خود نخست ره را می پیمود. من کسی را برای مهتری شایسته دیدم که کهتران را فراتر می نشاند و خود را فروتر می خواند. ادامه دارد... شفيعي مطهر
معرفی آثار و تالیفات - ۱۴
حکایات حکیمانه - شماره ۴
شناستامه کتاب: نام کتاب : حکایات حکیمانه، شماره ۴ نویسنده : سید علیرضا شفیعی مطهر ناشر : انتشارات مرسل ، کاشان ، تلفن :۰۳۶۱۴۴۵۴۵۱۳ چاپ : اول ، ۱۳۹۰ تعداد صفحه : ۱۲۶ صفحه ، قطع: رقعي شمارگان : ۱۰۰۰نسخه ، قيمت روي جلد : ۲۴۰۰تومان در بخشی از سخن آغازین این کتاب آمده است: بیش از یک سال از میلاد« حکایات حکیمانه» می گذرد. در این مدت سه جلد از این دفتر منتشر شد و بسیاری از فرهیختگان فرزانه با راهنمایی های آگاهانه و نقادانه و گاهی با رهنمودهای راهگشای خود مرا ره نمودند. در این مدت با لطف خدا کاری را آغازیده امِ؛كاري براي تنوير، البته نه چندان چشمگير. داعيه من نه اين است كه شايسته ام، بل كه اين، آن چيزي است كه توانسته ام. كار من نه كامل و تمام ، كه نخستين گام است. مي دانستم: تا مرد سخن نگفته باشد عيب و هنرش نهفته باشد اما چه كنم؟ شوق محبت، مرا به اسارت كشيد. بي كمالي هاي انسان از سخن پيدا شود پسته بي مغز اگر لب وا كند رســـوا شود من راز شيدايي را ننهفتم و رسوايي را پذيرفتم...... اكنون در طليعه نشر چهارمين شماره بر آنم كه تا با استعانت از ذات باري تعالي و همكاري انديشمندان فهيم و فرزانه و فكور، كار فرهنگي خود را پي گيرم. اما همچنان رهنمودهاي راهگشا و نقدهاي نغز شما را چشم در راهم. باشد تا دستم را گيريد و صميمانه راهم نماييد؛ زيرا ناگزير آن را كه سبدي از آفتاب بر دست است،بايد هر شب زده اي را شاخه اي از نور نثار كند. اين دفتر در چهار جستار گسسته، به هم پيوسته ، ولي يك حقيقت را مي جويد و يك راه را مي پويد. در نخستين جستار حكمت هايي شيرين، اما نمادين در قالب حكاياتي حكمت آميز و داستان هايي خردانگيز آمده است. هر حكايتي ، حكمتي در بر و معرفتي در سر دارد. آفرينشگران اين حكايات نوعا فرزانگاني خودساخته اما ناشناخته اند. البته تا آنجايي كه توانسته ام، نام نويسندگان اثر را يافته و ذكر كرده ام. در دومين جستار سروده هايي حكمت آميز از خود و ساير سرايندگان آورده ام. جرعه هايي از زلال حكمت و سخنان قصار حكيمانه با ذكر نام گويندگان و نويسندگان انديشور آنان در سومين بخش كتاب آمده است. در چهارمين بخش كتاب« قصه های شهر هرت» که قصه هایی نمادین از جامعه ای توتالیتر و پر هرج و مرج است ، درج شده است.... همچنان رهنمودهاي ارزنده و نقدهاي سازنده شما را چشم در راهم.
|
||