وب نامه شفيعي مطهر

كتيبه روشنگر - قصه هاي شهر هرت - قصه شانزدهم

                                                     کتیبه روشنگر

                                                قصه های شهر هرت - قصه شانزدهم

 اعلی حضرت هردمبیل – که معروف حضورتان هستند – سال های سال بود که با خیر و خوشی بر ولایت هرت حکومت می راندند و هیچ گونه خبری – خدای نکرده – ازاعلام ناراحتی یا نارضایتی فردی از شهروندان !! شهر هرت شنیده نمی شد .

 البته مردم سال ها بود که با واژه ها و اصطلاحاتی چون « خنده » ، « لبخند » و « تبسم » بیگانه بودند و کمتر کسی مفهوم آن را می دانست . گاهی اگر کودک کنجکاوی معنی هر یک از این واژه ها را از بزرگی می پرسید ، او ناگزیر کودک را قلقلک* می داد ! و واکنش آن کودک معصوم را « خنده » می نامید . بنابراین کم کم نسلی پدید آمدند که « قلقلک » را شکنجه و « خنده » را واکنش های ناله مانند قربانی !! می پنداشتند !

  اعلی حضرت هردمبیل بدون هیچ ملالی و تشویش خاطری زورق عیاشی و خوشگذرانی خود و اطرافیانش را بر امواج نادانی و نا آگاهی مردم می راند . جور و جهل و جمود چون هاله ای نامرئی آسمان شهر هرت را پوشانده بود . جز دردآشنایان فهیم و فکور آن را احساس نمی کردند و آنان که می فهمیدند زبان و قلمی برای بیان آن نداشتند و نمی توانستند احساس و درک خود را به دیگران منتقل کنند .

   روزی حکیمی مشهور و فرزانه ای فکور به این شهر آمد و با خود ارمغان هایی ارزشمند برای مردم شهر هرت آورد . این حکیم دانشور سه ابزار روشنگر با خود داشت : عینک ، قلم و لوح  . هنگامی که حکیم عینک روشنگرو جادویی خود را روی چشمانش می گذاشت ، می توانست ماورای دیوارها و زوایای تاریک کارهای پنهانی هردمبیل و ایادی او را ببیند وآن ها را با قلم روشنگر خود بر روی لوح روشنگرخود بنگارد . 

کار حکیم کم کم بالا گرفت و مردم به تدریج با او آشنا شدند . اوایل خبرها درگوشی و پنهانی بین مردم رد و بدل می شد . وقتی آوازه او به گوش بیشتر مردم رسید ، برای گسترش آگاهی مردم ، بسیاری از شهروندان از او خواستند تا لوح خود را به صورت کتیبه ای  بلند در میان میدان شهر بر افرازد ، تا وقتی که خبرهای آگاهی بخش خود را روی آن می نویسد ، بیشتر مردم بتوانند آن را بخوانند و آگاه شوند . با راهنمایی حکیم و کمک جمعی از جوانان پرشور و شعور، در میدان شهر ستونی برآوردند و لوحی بزرگ بر آن نصب کردند و حکیم هر روز برخی از پنهان کاری های هردمبیل و رانت خواران اطراف او را با نگارش روی کتیبه آشکارو افشا می کرد . این افشاگری ها و آگاهی بخشی ها از هر جهت اثر می بخشید .  مردم با افزایش آگاهی و گسترش عنصر « دانایی » و گردش نسبتا ازاد اطلاعات در سطح جامعه روز به روز چشم و گوششان بیشتر باز می شد و به حقوق خود آشناتر می شدند و در نتیجه زمزمه هایی مبنی بر این که :  

-  «تا کی باید زورگویی های هردمبیل قلدر و مفت خوران او را تحمل کنیم ؟ »

- « چرا باید افراد نالایقی چون هردمبیل و رانت خواران او بر ما فرمان برانند؟»

- « ...من اگربر خیزم / تو اگر برخیزی / همه برمی خیزند  / من اگر بنشینم / تو اگر بنشینی / چه کسی برخیزد؟ / چه کسی با دشمن بستیزد؟ *»

و و و...در.بین مردم شنیده می شد .  

جاسوسان و عوامل ساواک هردمبیل هم بی کار نبودند و خبرهای این تحولات را به شیوه های گوناگون به اعلی حضرت هردمبیل گزارش می کردند .

هردمبیل با مطالعه این گزارش ها در اوایل خیلی نمی هراسید ، چون بر حاکمیت مقتدرانه « جور و جهل و جمود» بر جامعه و نیز ضعف حافظه تاریخی مردم شهر هرت اطمینان داشت ، ولی تواتر این گزارش ها  به تدریج برنگرانی او افزود .

 روزی عده ای از مشاوران خود را فراخواند و در این باب با آنان رایزنی کرد . تعدادی از مشاوران نظر دادند که:  

« بهتراست شخصیت حکیم را بخریم!! حکیم را فراخوانیم و با تطمیع ، از او بخواهیم همچنان کار خود را ظاهرا انجام دهد ، ولی کم کم رویکرد نوشته های او سمت و سوی دیگری گیرد و در عین انتقادی بودن در پایان به نفع هردمبیل نتیجه گیری کند .» 

این رایزنی مقبول افتاد و حکیم را به دربار فراخواندند و با اهدای هدایای فراوان و وعده برقراری حقوق و مزایا و دادن خانه و ویلا و قصر و مرکب راهوار ووو...کوشیدند او را بفریبند ، ولی حکیم پخته تر و خودساخته تر از این بود که با این وعده ها پایش بلغزد و دستش بلرزد . او بر جریان و گردش آزاد اطلاعات در بین جامعه و ولی نعمت و صاحب حق بودن مردم پای می فشرد و صداقت را قانون خود و اعتماد مردم را سرمایه خود می دانست . او صریحا – نه تنها در شعارهای ظاهری – پایداری بر باورهای خود را عملا اثبات کرد .  

درباریان وقتی از خریدن حکیم نومید شدند ، فصل دوم «وعده» ، یعنی « وعید» را برگزیدند . آنان حکیم را تهدید کردند که در صورت ادامه این رویه آگاهی بخشی ، او را بازداشت و زندانی می کنند و چنانچه دست از کار روشنگری خود برندارد ، به وسیله ترور یا اعدام رسمی به بهانه برهم زدن امنیت  او را از میان برمی دارند .

ولی ایمان حکیم استوارتر از این وعده ها و وعیدها بود . او بیدی نبود که از این بادها بلرزد .استواری ایمان و صداقت حکیم ، درباریان را عاجز کرد .  

 عوامل امنیتی دربار هردمبیل نشست های متعدد تشکیل دادند و راه های مقابله با برنامه های روشنگرانه حکیم را بررسی کردند . یکی پیشنهاد کرد : حکیم را بازداشت و زندانی کنیم .

 دیگری گفت : اگر چنین کنیم برای طرفدارانش بت می شود و از او اسطوره می سازند .

 سومی گفت : تهمتی به او بزنیم و سپس او را بازداشت و اعدام کنیم . 

چهارمی پاسخ داد : در این صورت نام و یاد او قرن ها الهام بخش جوانان و توده های مردم می شود وشورشگران به انگیزه پیروی از او دیگران را به قیام علیه ما فرا می خوانند .  

پنجمی پیشنهاد کرد :ما او را به جرم تشویش افکار عمومی و افترا وتهمت به اعلی حضرت و وابستگی به اجانب محاکمه و اعدام کنیم .

    پیشنهاد شما چیست؟! 

 با مردم شهر هرت ، اعلی حضرت هردمبیل و نگارنده کتیبه روشنگر چه کنیم؟! 

  پروانه نيستم كه به يك شعله جان دهم        شمعم كه جان گدازم و دودي نياورم

                                                                     شفيعي مطهر


نوشته شده توسط سید علیرضا شفیعی مطهر در پنجشنبه بیست و نهم بهمن 1388 ساعت 17:42 | لینک ثابت |

دموكراسي يا ديكتاتوري؟ كدام كارايي بيشتري دارند؟

             دموکراسی یا دیکتاتوری؟ کدام کارایی بیشتری دارند؟

گفت : راه اصلاحات اعم از سیاسی ، اقتصادي ، فرهنگي و... در جوامع جهان سوم فقط ديكتاتوري است.

گفتم : ديكتاتور خود منشا همه فسادها و ستم هاست.

گفت : خب ! حرفم را كامل تر بگويم ، رژيم ديكتاتوري با رهبري يك ديكتاتور صالح!

گفتم : مثلا چه كسي ؟

گفت : يكي مثل رضا خان ! 

گفتم : خب ، رضاخان چه كرد؟

گفت : او با اين اعلاميه و ارائه برنامه قاطع ، كار خود را آغاز كرد:

موضوع: فرمان نه ‌ماده‌اي رضاخان پس از كودتا
 
توضيحات:

حكم مي‌كنم
ماده اول ـ تمام اهالي شهر طهران بايد ساكت و مطيع احكام نظامي باشند.
ماده دوم ـ حكومت نظامي در شهر برقرار و از ساعت هشت بعد‌از ظهر غير از افراد نظامي و پليس مأمور انتظامات شهر كسي نبايد در معابر عبور نمايد.
ماده سوم ـ كساني كه از طرف قواي نظامي و پليس مظنون به مخل آسايش و انتظامات واقع شوند، فوراً جلب و مجازات سخت خواهند شد.
ماده چهارم ـ تمام روزنامجات ـ ـ اوراق مطبوعه تا موقع تشكيل دولت بكلي موقوف و بر حسب حكم و اجازه كه بعد داده خواهد شد، بايد منتشر شوند.
ماده پنجم ـ اجتماعات در منازل و نقاط مختلفه بكلي موقوف ،در معابر هم اگر بيش از سه نفر گرد هم باشند، با قوة قهريه متفرق خواهند شد.
ماده ششم ـ تمام مغازه‌هاي شراب و عرق فروشي تئاتر و سينما تلگراف‌ها و كلوپ‌هاي قمار بايد بسته شود و هر مست ديده شود، به محكمه نظامي جلب خواهد شد.
ماده هفتم ـ تا زمان تشكيل دولت تمام ادارات و دوائر دولتي غير از اداره ارزاق تعطيل خواهد بود ـ پستخانه تلفون خانه هم مطيع اين حكم خواهند بود.
ماده هشتم ـ كساني كه در اطاعت از مواد فوق خودداري نمايند، به محكمه نظامي جلب و به سخت‌ترين مجازات‌ها خواهند رسيد.
ماده نهم ـ كاظم‌خان به سمت كمانداني‌ شهر انتخاب و معين مي‌شود و مأمور اجراي مواد فوق خواهد بود.

رئيس ديويزيون قزاق اعليحضرت اقدس شهرياري و فرمانده كل قزاق
(رضا)

گفتم: سر انجام اين اصلاحات به كجا رسيد؟

....به فكر فرو رفت.

تا نظر شما چه باشد؟!


نوشته شده توسط سید علیرضا شفیعی مطهر در چهارشنبه بیست و هشتم بهمن 1388 ساعت 12:13 | لینک ثابت |

فرهنگ آموزي كار كيست؟

             فرهنگ آموزي كار كيست؟ 

  گفتم: امروز خيلي خسته شدم.

  گفت : مگر چه كرده اي؟

 گفتم : در اتوبوس و مترو همه راه را ايستاده بودم.

 گفت : مگر جوان تر از تو نبود كه برخيزد و جايش را به تو دهد.

گفتم : چرا ! ولي حالا ديگر كسي به فكر احترام بزرگ تر ها نيست. اين حرف ها مال قديم بود.

گفت : خودت همين حالا اگر نشسته باشي و بزرگ تر از تو بيايد، آيا جايت را به او مي دهي؟

گفتم : اتفاقا علت ايستادن من همين قضيه بود . من در آغاز خط سوار شدم و در جاي مناسبي نشستم . در يكي از ايستگاه ها مرد مسني با كيف و مقداري اثاثيه سوار شد و ايستادن برايش مشكل بود و كسي هم به او اعتنايي نمي كرد. من برخاستم و جايم را به دادم.

گفت: جوان تر از تو هم در بين نشسته ها بود؟

گفتم" خيلي!!

گفت: پس چرا تو برخاستي؟ اولويت با جوان ترها بود .

 گفتم : اگر من كه ادعاي پختگي و ادب و فرهنگ مي كنم، اين كار مودبانه را انجام ندهم، آيا مي توانم از جوان ترها چنين انتظاري و توقعي داشته باشم؟

گفت: نه ، والله !!

گفتم : مي گويند روزي آبراهام لينكلن ـ رئيس جمهور معروف آمريكا - با يكي از دوستانش در يكي از روستاها گردش مي كردند. در حين قدم زدن مردي روستايي و كشاورز را مي بينند كه سخت مشغول كشاورزي است و به اطراف خود اعتنايي ندارد. لينكلن به مرد كشاورز سلام مي كند . كشاورز نيز پاسخي مي دهد و همچنان به كار خود مشغول مي شود . دوست لينكلن به او مي گويد:

  از شما كه رئيس جمهور هستيد زيبنده نيست كه به يك دهاتي بي سواد سلام كنيد. اين وظيفه مردم است كه به شما سلام و شما را احترام كنند .

  لينكلن مي گويد : آيا سلام كردن ، نشانه بي سوادي و بي ادبي است ، يا علامت ادب و سواد؟!

پاسخ مي دهد: بديهي است كه اين كار نشانه ادب و فرهنگ است.

 لينكلن مي گويد: پس من بافرهنگ و باسواد ، سلام نكنم و از يك بي سواد انتظار داشته باشم اين كار را انجام دهد؟!

گفت : اتفاقا مي گويند روزي عیسی(ع) به حواریون گفت:

من خواهش و حاجتی دارم،اگر قول می دهید آن را برآورید بگویم؟

حواریون گفتند:هر چه امر کنی اطاعت می کنیم.

عیسی از جا حرکت کرد و پاهای یکایک آن ها را شست .حواریون در خود احساس ناراحتی می کردند،ولی چون  قول داده بودند خواهش عیسی را بپذیرند،تسلیم شدند.و عیسی پای همه را شست.همین که کار به انجام رسید،حواریون گفتند:

تو معلم ما هستی،شایسته این بود که پای تو را می شستیم ، نه تو پای مارا.

عیسی فرمود:این کار را کردم برای این که به شما بفهمانم که از همه مردم سزاوارتر به این که خدمت مردم را به عهده بگیرد، عالم است.این کار را کردم تا تواضع کرده باشم درس تواضع را فرا گیرید و بعد به مردم آموزش دهید.


نوشته شده توسط سید علیرضا شفیعی مطهر در دوشنبه بیست و ششم بهمن 1388 ساعت 11:28 | لینک ثابت |

خاطرات انقلاب-8 / بامداد پیروزی

             خاطرات انقلاب - ۸

           بامداد پیروزی

    از اواسط پاییز سال ۱۳۵۷  تقریبا هر روز در شهر کاشان راهپیمایی فراگیر و عظیم مردمی با رهبری آقای مشکینی و و همکاری و همفکری دوستانی که بعدا خط امامی لقب گرفتند و اکنون به نام اصلاح طلبان نامیده می شوند، برگزار مي شد. در اين راهپيمايي ها مردم به دسته هاي مختلف تقسيم شده و  شعارها موزون و مقفا و شامل دوبند بود كه بند نخست توسط دسته هاي فرد  و بند دوم توسط دسته هاي زوج تكرار مي شد.

   در آن روزها ما مردم نوعا با وضو و با نيت شهادت از منزل بيرون مي آمديم و كمتر فكر بازگشت بوديم ، چون هر آن ممکن بود مورد حمله كماندوها و نيروهاي امنيتي رژيم قرار بگیريم. چند روز هم شاهد چنين حمله و جنگ و گريزي بوديم.

   من در هفته يك روز به قمصر مي رفتم و ضمن جلساتي با بچه هاي قمصر درباره پيگيري روند مبارزات در سطح قمصر با بچه ها تبادل نظر مي كرديم .

   روز ۲۱ بهمن ۵۷ من در قمصر بودم و با تعدادي از بچه ها در خانه خودمان جلسه داشتيم. پس از رفتن بچه ها همان طور كه زير كرسي زغالي نشسته بودم ، درباره سرنوشت اين نهضت مي انديشيدم . كمتر كسي باور مي كرد كه امشب ، شب پيروزي باشد. من كوشيدم احساس آن لحظات را در قالب سروده اي ماندني ثبت و ضبط كنم . قلم برداشتم و اين سروده ها از زبان قلم تراويد.    

 من این شعر را در شامگاه ۲۱ بهمن ماه ۵۷ ساعاتی پیش از پیروزی انقلاب سرودم . در حالی که کمتر کسی باور می کرد که رژیم پادشاهی ۲۵۰۰ساله تا چند ساعت دیگر برای همیشه سقوط می کند . فضای حماسی حاکم بر آن روزها به خوبی در متن شعر جلوه گر است .

سحر آهسته می آید

سر افراز و خروش آهنگ و .....

          از هر قید و بندی رسته می آید

سحر در کوچه های شهر

               بارانی ز خون داغ می بارد

وبا فریاد خشمی سرخ

                     بر فرش خیابان لاله می کارد

سحر آهسته می آید

       و با مشتان پر تاب و توان وبسته می آید

غم و اندوه صدها سال شاهنشاهی منحوس

    کنون فریاد می گردد

     و از حلقوم میلیون ها زنان ،مردان ،جوانان

      در فضای آبی گیتی

     طنین انداز گشته

           لرزه بر ارکان کاخ سلطه اندازد ! 

خروش و خشم صدها سال آرامش :کنون در مشت !

   وفریاد بلند قرن ها خاموشی از حلقوم

   جوانانی مصمم

             عزمشان چون کوه - اندر رزمشان بشکوه

            و از حلقومشان فریاد رعد آسای صد ها سال خاموشی

          و اندر مشتشان خشم و خروش قرن ها خواری

         و بر دل هایشان داغ هزاران نوجوان خفته اندر خاک

          و در سرهایشان عشق و امید و عزت و آزادی انسان

          و بر لب هایشان تکبیر سرخ عشق

           و اندر سینه ها شان شعله های انتقام قرن ها :

                  کشتار - نامردی - چپاول - چاپلوسی -

                      زور - زر - تزویر -

                         ـاستضعاف ـ

سحر آهسته می آید

و با پاهای خون آلود و سرخ و خسته می آید

      زیرا از گذر گاهی گذشته  که به هر گامی

            گلی خونرنگ بر گور شهیدی پاک روییده

کنون روح خدا بر پیکر ملت دمیده

     وفریادش - خروشش - مشت چون کوهش

       ستون های عظیم کاخ استبداد را درهم شكسته

                                                          ریشه اش برکند

 وچون روح خدا آمد

                 همه بتخانه ها ویران و 

                            بت ها سرنگون گردید 

 واین است آنچه تاریخ سیه را سرخ می سازد

    و از گور شهیدان لاله های خون چکان سرخ می روید 

سحر آهسته می آید

       و صبحی پر امید و روشن و شایسته می آید

           و اینک بامداد سرخ پیروزی !

             و آزادی و عدل و داد و بهروزی !

             نظام کفر : اینک مرگ !

              نظام شرک  : نابودی !

               نظام ظلم و زور و ننگ و استبداد

                          در ژرف زباله دانی تاریخ

                                       به خواری سرنگون گردید !

  و این آتشفشان خفته و خاموش 

               کنون خشم هزاران ساله را از سینه سرخش

                     بر اوج بی کران پهنه هستی می افشاند

                        که پایان ستم بر توده ها این است

                              و خشم ملتی صابر

                                    به وقتی که بپا خیزد

                                            چنین بنیان کن و سوزان و پر کین است !

  واینک خشم سرخ ما

                       وفریاد جهان لرزان و رعدآسا و تند ما

                      و آتشبار و رگبار تفنگ پرتوان ما

        به شدت ! 

             با صلابت !

                    کوهکن !

                            توفنده خواهد بود !

  تا دیگر ......

       تا دیگر اثر از ظلم و زور و جور در سرتاسر میهن نماند

     ستم ها ریشه کن

                 بنیان آزادی و عزت جاودان گردد

   و اینک بامداد سرخ پیروزی

                            مبارک باد !

                                                 (۲۲ بهمن ۵۷ )


نوشته شده توسط سید علیرضا شفیعی مطهر در چهارشنبه بیست و یکم بهمن 1388 ساعت 7:35 | لینک ثابت |

خاطرات انقلاب-7 / سفر راهپيمايان كاشان به قمصر

    خاطرات انقلاب - ۷ / سفر راهپيمايان كاشان به قمصر

   در كاشان از قديم رسم بر اين است كه هيئت ها و دسته هاي عزادار در دهه اول محرم در طول بازار طولاني و سرپوشيده كاشان به عزاداري مي پردازند.

   در ماه محرم سال ۱۳۵۷ با رهبري حضرت حجت الاسلام والمسلمين آقاي مشكيني همه هيئت ها پذيرفتند كه همه به صورت يك هيئت واحد درآمده و هر روز از يك مسجد يا حسينيه از يك سوي شهر حركت كرده و در يك مسجد يا حسينيه در سوي ديگر شهر به پايان ببرند.

 بدين ترتيب دسته هاي بسيار با شكوه و تاريخي و فراموش نشدني و متاسفانه تكرار ناپذير در آن روزها حماسه ها آفريدند و چون بازارها ظرفيت سيل جمعيت را نداشتند، همه سطح خيابان ها مملو از جمعيت مي شد.  اين روال و راهپيمايي هاي با شكوه حتي پس از محرم نيز تا سقوط رژيم پهلوي ادامه يافت.  

   پس از مدتي وقتي اين شيوه در كاشان جا افتاد، به اين فكر افتاديم كه اين حركت حماسي را به نواحي اطراف كاشان نيز تسري دهيم. بنابراين يك روز به آران و روزي به نوش آباد رفتيم .

   يك روز حوالي ظهر وقتي برنامه راهپيمايي در كاشان رو به اتمام بود ، بين مردم اعلام كرديم امروز بعد از ظهر براي رفتن به قمصردر ميدان كمال الملك حاضر شوند . حدود ساعت ۱۵ سيل جمعيت هر كس با هر وسيله اي كه داشت سواري ، وانت ، كاميون ، ميني بوس ، اتوبوس و حتي كاميون به ميدان كمال الملك آمدند. كم كم حركت كرديم . كاروان با شكوه راهپيمايان تمام جاده قمصر را پوشانده بودند.

   وقتي من از دروازه عطار به سوي كمال الملك مي آمدم ،كارواني از ريوها و ماشين هاي ارتشي را ديدم كه از ژاندارمري به سوي خيابان علوي و قمصر مي رفتند . لذا برخورد با آنان را محتمل مي دانستم . ما همچنان بدون احساس هيچ مانعي به سوي قمصر روان بوديم .

  نزديكي هاي كارخانه گلابگيري در اداسط راه قمصر - كاشان ناگهان با خبل عظيم نظاميان كه در يك گودي كمين كرده بودند رو به رو شديم.

آنان مسلحانه راه را كاملا بسته و از ادامه حركت ما جلوگيري كردند. آنان تهديد كردند كه در صورت حتي يك قدم جلو رفتن، شليك مي كنند.

  ناگزير ما با پاي پياده جلو رفتيم و خواهان مذاكره با رئيس ژاندارمري شديم .

   سرگرد هاشمي رئيس ژاندارمري با يك بلندگوي دستي  به سخنراني پرداخت . ايشان با لحني نرم و ملتمسانه تعريف كرد كه والله من مسلمان و مقلد مراجع تقليد هستم . امشب همسرم از مكه مي آيد و من زائر دارم . مي خواستم گوسفندي سر راه همسرم قرباني كنم و از مهمانان پذيرايي كنم . وقتي شنيدم شما مي خواهيد دامنه آشوب را به قمصر بكشيد و به پاسگاه ژاندارمري و مازگان (روستاي بهايي نشين) حمله كنيد ، ناگزير همه برنامه هايم را برهم زده ام تا از بروز اين فاجعه جلوگيري كنم . بياييد براي خاطر خدا دست از اين آشوبگري برداريد و برگرديد و بگذاريد من هم به اين سنت اسلامي عمل كنم .

    ما از ايشان خواستيم بلندگوي دستي را به ما بدهد تا پاسخ دهيم . ايشان پذيرفت و يكي از برادران بلندگو را در دست گرفت و گفت :

   ما اصلا خرابكار نيستيم و قصد هيچ گونه آشوبگري از جمله حمله به مازگان را نداريم . فقط مي خواهيم با آرامش كامل در طول شهر قمصر راهپيمايي كنيم و برگرديم . 

  رئيس ژاندارمري پس از بحث ها و چانه زدن هاي بسيار پذيرفت، اما به اين شرط كه يكي از علماي كاشان مثلا آقاي يثربي به من تضمين بدهند كه شما به پاسگاه ژاندارمري و مازگان حمله نمي كنيد. 

   متاسفانه هيچ يك از علما و روحانيون كاشان همراه ما نبودند تا به صورت يك چهره شناخته شده به ايشان تضمين بدهند . آقاي مشكيني نيز چون زندگي مخفي خود را شروع كرده بودند هر روز صبح با لباس مبدل در راهپيمايي ناگهان سر بر مي آوردند و در پايان ناپديد مي شدند و رژيم علي رغم همه تلاش هاي خود با همين ترفندي هيچ گاه نتوانستند ايشان را دستگير كنند.

  آن روز در پاسخ رئيس ژاندارمري گفتيم ما مسئول كار خودمان هستيم و ضامن ديگري هم نداريم، ولي دست از حركت خود برنمي داريم .

   ايشان وقتي استقامت و پايداري ما را ديدند دست از مقاومت برداشتند و به نيروهاي خود دستور دادند به سوي قمصر حركت كرده، ژاندارمري را محاصره كنند .

   بدين ترتيب ما به سوي قمصر راه افتاديم و حدود مغرب به محله پايين قمصر رسيديم . زمان دير شده و هوا نسبتا تاريك شده بود . در محله پايين از ماشين ها پياده شده و به صورت راهپيمايي و با شعارهاي : درود بر خميني و مرگ برشاه به سوي محله هاي ديگر حركت كرديم . 

  يكي دو ساعت از شب گذشته مقابل ژاندارمري قمصر در محله ده رسيديم . ناگهان صداي تيراندازي جمعيت را متلاطم كرد. جمعيت زياد و كوچه ها تنگ بود . فشردگي جمعيت باعث شد عده اي از راهپيمايان از كوچه به داخل باغ آقاي اصفهانيان - كه حدود يك متر گودتر از كوچه بود - پرت شدند. از اينجا به بعد نظم جمعيت به هم خورد و شايعه زخمي و شهيد شدن برخي همه را نگران كرد. لذا دير شدن زمان ، سردي و تاريكي هوا و ناوارد بودن مردم كاشان به كوچه هاي قمصر ادامه مسير را دشوار مي كرد . لذا پايان راهپيمايي اعلام شد و جمعيت با همان وسيله ها - البته با سختي زياد - به كاشان برگشتند . خوشبختانه برابر اطلاع، آن شب جز آقای حاج عباس دارایی نژاد - که مجروح شد -  كسي شهيد و از گلوله زخمي نشد.


نوشته شده توسط سید علیرضا شفیعی مطهر در سه شنبه بیستم بهمن 1388 ساعت 7:28 | لینک ثابت |

خاطرات انقلاب-6/ تا یک قدمی اسارت

                 خاطرات انقلاب - ۶    در یک قدمی اسارت

    اواسط پاییز سال ۱۳۵۷ بود . مدارس همه تعطیل بود و فرهنگیان در حال اعتصاب . امام راحل (ره) در آن روزها در نوفل لوشاتو بودند و مصاحبه ای جالب و مفصل با روزنامه لوموند چاپ پاریس داشتند. چاپ و انتشار آن برای تسریع در روند انقلاب خیلی مفید و اثربخش بود . ما بر آن شدیم تا این مهم را با هر خطری که داشت به انجام برسانیم . 

  امام (ره) همیشه تاکید می کردند مردم صاحب حق هستند و او نمی‌تواند چیزی را یک طرفه مطرح و بر مردم تحمیل کند؛ چنان‌چه در همان زمان در مصاحبه با لوموند فرمودند: 

 « اگر مردم نخواهند، حجت بر من تمام است و ما برمی‌گردیم.»

   روزی من به اتفاق زنده یاد مرحوم استاد حسین تمنایی و با فولکس ایشان متن مصاحبه را به قمصر بردیم.

  در دبیرستان یک دستگاه پلی کپی داشتیم. برای محافظت از آن از اداره به ما توصیه کرده بودند که حفاظی محکم و آهنی بسازیم و دستگاه پلی کپی را در آن جا بدهیم که مبادا توسط خرابکاران ( انقلابیون) ربوده و با آن اعلامیه های ضد رژیم چاپ شود !

   با هم به دبیرستان قمصر رفتیم و در را از درون بستیم به تکثیر مصاحبه امام با لوموند پرداختیم. پس از تکثیر اعلاميه ها، مرحوم تمنایی آن ها داخل یک ساک ریخت و برای توزیع به کاشان برد .

    چند روز از این واقعه گذشت. تلفن های کاشان - قمصر در آن روزها هندلی بود . 

   یک روز وقتی به خانه آمدم همسرم گفت :

  آقای تمنایی از کاشان تلفن زدند و گفتن آقای رضا علوي به مسافرت رفتند، شما هم ساك خود را ببند!!

  با خود انديشيدم كه معني اين اصطلاحات چيست؟! آقاي رضا علوي كيست؟ مسافرت، ساك بستن و...

  ناگهان به ذهنم رسيد كه قرار بوده آقاي رضا انصاريان كه خانه شان در خيابان علوي كاشان است، اين اعلاميه ها را توزيع كنند . احتمالا ايشان در حين توزيع دستگير شده و باز احتمالا زير شكنجه ناگزير به اعتراف خواهد شد و ما را به عنوان چاپ كننده لو خواهد داد . بنابراين ما بايد براي رد گم كردن هر چه زودتر آثار و بقاياي اين مصاحبه را منهدم كنيم .

  لذا بلافاصله به دبيرستان برگشتم و تمام استنسيل ها و كاغذپاره هاي مربوط به مصاحبه را از بين بردم .

   ضمنا كتاب ها و اعلاميه ها و نوارهاي مربوط به انقلاب را مخفي كرديم و به انتظار يورش ناگهاني ساواكي ها و ماموران امنيتي نشستيم. هر كس در مي زد ، با نگراني در را مي گشوديم و هر آن انتظار آن ها را داشتيم.

  بعدها فهمیدم آقاي انصاريان به اتفاق چند نفر در يك ماشين در خيابان هاي كاشان در حال توزيع آن اعلاميه ها دستگير شدند ، اما آقاي انصاريان كه اعلاميه ها را از آقاي تمنايي تحويل گرفته بودند، مي دانستند كه من چاپ كرده ام . اما به ساير دوستان همراه نگفته بودند كه منبع چاپ آن ها كجاست . ايشان و ساير دوستان حدود يك ماه در زندان شهرباني كاشان صبورانه هر گونه شكنجه را تحمل كردندو ما را لو ندادند.

   سر انجام بالا گرفتن امواج انقلاب و سست شذن پايه هاي رژيم پهلوي، حاكميت را ناگزير كرد كه همه زندانيان از جمله آقاي انصاريان و ساير دوستان را آزاد كنند . متاسفانه دست و پاي يكي از دوستان در زير شكنجه شكسته بود!


نوشته شده توسط سید علیرضا شفیعی مطهر در دوشنبه نوزدهم بهمن 1388 ساعت 7:31 | لینک ثابت |

خاطرات انقلاب 5 - همسفری با نیروهای سرکوبگر

    خاطرات انقلاب - ۵

  همسفری با نیروهای سرکوبگر

    پس از اعتصاب و تعطیلی مدارس در پاییز ۱۳۵۷ من و خانواده، قمصر را ترک کردیم و در شهر کاشان بسر می بردیم. ما در هفته یک روز برای سرکشی از دبیرستان و منزل و گاهی چاپ اعلامیه ها و پیام های امام راحل(ره) با دستگاه پلی کپی دبیرستان به قمصر می رفتیم. ضمنا در این رفت و آمدها طي جلساتي كه با بچه هاي قمصر داشتيم ، آخرین پیام ها ، خبرها و اعلاميه ها را بين كاشان و قمصر رو و بدل مي كرديم.

    در اواخر پاييز سال ۵۷ روزي به اتفاق همسر و پسرم مهدي كه آن زمان ۴ سال داشت ، براي انجام همين برنامه ها به قمصر رفتيم. پس از پايان كارمان وسيله اي براي برگشت به كاشان نداشتيم . ناگزير از محله ده با پاي پياده بيرون آمديم و به سوي جاده كمربندي رفتيم . ساعتي سر جاده به انتظار ماشين ايستاده، يا قدم زديم .  نزذيك غروب بود و سرماي اواخر پاييز قدري گزندگي داشت. جاده خلوت بود و ماشيني و حتي عابري ديده نمي شد . ضما من يك ساك حاوي مقداري اعلاميه و نوار كاست از امام و تعدادي كتاب هاي دكتر شريعتي و ديگران به همراه داشتم.

     در سه كيلومتري بالاي قمصر روستاي كوچكي است به نام " مازگان" . اين روستا هنوز هم حدود ۱۰۰ - ۱۵۰ نفر جمعيت دارد كه همه بهايي هستند. در آن روزها ماموران امنيتي و نظامي شايع كرده بودند كه مسلمان ها قصد حمله و كشتار بهاييان را دارند. با اين بهانه واهي هميشه ده ها سرباز و نيروي نظامي با تجهيزات بسيار در آن جا مستقر كرده و عملا آن روستا را محاصره كرده بودند. 

   در آن روز كه ما منتظر خودرو عبوري براي سفر به كاشان بوديم ، ناگهان از دور از سوي مازگان يك كاروان نظامي با چندين جيپ و ريو ارتشي حامل نظاميان و سربازان مسلح را ديديم كه براي رفتن به كاشان به سوي مي آمدند. در لحظاتي ترس شديدي بر ما مستولي شد كه اگر توقف كنند و ما و ساك ما را بازرسي كنند ، حسابمان پاك است ! 

   نخستين جيپ با چند نيروي ژاندارمري از مقابل ما گذشتند و نگاه معني داري كردند ، اما بدون توقف رد شدند، ولي در حدود ۲۰۰متري ما توقف كردند. دومي هم به همين صورت گذشت . اما پس رد شدن از ما در كنار جيپ اولي توقف كرده و پس از گفتگويي با هم ،جيپ دومي به صورت دنده عقب برگشت .

  ناگهان دل ما فرو ريخت . اما با توكل بر خدا خودمان را كاملا حفظ كرديم و عادي نشان داديم . جيپ برگشت تا مقابل ما رسيد . سرگرد هاشمي فرمانده ژاندارمري كاشان به اتفاق استوار قطبي و راننده جيپ در جلو و ۴ نفر سرباز در صندلي هاي عقب جيپ نشسته بودند. سرگرد هاشمي از من پرسيد؟

شما در اينجا چه كار مي كنيد و چرا اينجا ايستاده ايد؟

 گفتم : ما منتظر ماشين براي رفتن به كاشان هستيم.

   ايشان در ميان بهت و حيرت آميخته با ترس و نگراني ما بلافاصله از جيپ پياده شد و به سربازان دستور داد كه از جيپ پياده شده در ريو ها سوار شوند . هر ۴ نفر را پياده كرد كه حتي ما با خانواده راحت بتوانيم در صندلي هاي عقب جيپ بنشينيم . هنوز ما نمي دانستيم داريم بازداشت مي شويم، يا مورد لطف قرار گرفته ايم!!

   پس از سوارشدن و حركت به تدريج از شغل و اهليت و كار من در قمصر پرسيد كه توضيح دادم :

  اصالتا اهل كاشانم و فعلا دبير ومسئول دبيرستان قمصر هستم و به علت تعطيلي مدارس در كاشان سكونت دارم و هفته اي يك بار براي سركشي به دبيرستان به قمصر مي آيم.

   در عين حال هر لحظه نگران بودم كه از محتويات ساك من سوال يا بازرسي كند . ولي خوشبختانه چنين فكري يا به ذهنش نرسيد و يا نمي خواست چنين كاري بكند و چنين قصدي نداشت.

   من همچنان از نيروهاي سركوبگر شاه چهره هايي خشن و پست در ذهن داشتم و ابراز چنين محبت هايي را غيرممكن و بعيد مي دانستم . تا اين كه در اواسط راه حدود كارخانه گلابگيري در آن سرماي پاييزي جوان چوپاني را ديديم كه با حركت دست و انگشتان خود وانمود مي كرد كه به كبريت نياز دارد. با كمال شگفتي و دور از انتظار ما سرگرد هاشمي فورا به راننده دستور توقف داد و از استوار قطبي پرسيد :

 آيا كبريت داري؟ او پاسخ داد : ندارم . گفت : پس چگونه آمپول مي زني؟!

   سپس پياده شد و خودروهاي ديگر را متوقف كرد و از همه پرسيد؟ چه كسي كبريت دارد؟

  آن قدر جستجو كرد تا كبريتي به دست آورد و به چوپان داد و از او پرسيد : 

آيا كار ديگري دارد؟ يا چيز ديگري لازم دارد، يا نه ؟ پس از آن خدا حافظي كرد و به كاروان دستور حركت داد. 

    هنگامي كه كاروان نظامي به نخستين خيابان كاشان - خيابان علوي - رسيد ، دسته هاي مردم را ديديم كه گروهي شعار مي دهند:

   اويسي ! اويسي ! مرگت شده عروسي !

   بعدها فهميديم در آن روز شايع شده بود كه اويسي فرماندار نظامي تهران ترور شده است ! ( اين شايعه بي اساس بود و نمي دانم توسط چه كسي و چرا بين مردم ترويج شده بود.)

    در حوالي ميدان كمال الملك سرگرد هاشمي از من پرسيد: كجا مي خواهيد پياده شويد؟

من كه هنوز نگران دستگيري خود بودم و مي خواستم هر چه زودتر پياده شده از اين نگراني خلاص شوم  ، گفتم : هر كجا توقف كنيد، پياده مي شويم. 

  ايشان گفت : ما تا دروازه عطار - محل پاسگاه ژاندارمري - مي رويم . شما هر جا كه راحت تر هستيد پياده شويد . تعارف نكنيد . 

اتفاقا مسير ما هم همان جا بود .

  در ميدان دروازه عطار بنا به درخواست من دستور توقف داد و من با همسر و پسرم پياده شديم و از ايشان و بقيه همراهان تشكر كرديم . ايشان هم به گرمي و تشكر متقابل از ما خداحافظي كرد .

  اين خاطره سيمايي لطيف و مهربان از برخي از نيروهاي مسلح در ذهن ما به جاي گذاشت . سيمايي كه بعدها فهميدم نه استثنا كه خود قاعده بود . زيرا افراد نظامي و انتظامي نيز چون هم اكنون بخشي از مردم و با مردم هستند و اگر چند صباحي تحت فرمان فرماندهي غير مردمي ناگزير از اطاعت مافوق باشند ، نهايتا و فطرتا انسان هايي مسلمان ، مردمي و باوجدان هستند . بايد اين پندار را اصلاح كرد و اين باور را پذيرفت كه تصميم گيرنده نهايي انسان ها ، فطرت پاك و وجدان الهي آنان است ، نه فرمانده و رئيس مافوق !


نوشته شده توسط سید علیرضا شفیعی مطهر در شنبه هفدهم بهمن 1388 ساعت 6:40 | لینک ثابت |

خاطرات انقلاب-4- رهايي از بازداشت

                      خاطرات انقلاب -۴    رهايي از بازداشت

 در سال های قبل از انقلاب ما در دبيرستان قمصر براي كتابخانه مكان يا حتي قفسه اي نداشتيم . من با هزينه خودم كتاب هايي مي خريدم و در يكي از اتاق ها آن را روي زمين مي چيدم و گاهي آن ها را به عنوان جايزه و هديه با انتخاب خود دانش آموزان و گاهي هم به عنوان عاريه براي مطالعه مي دادم .

  روزي در ساعت دوم آقاي م.ف مسئول آموزش و پرورش قمصر هراسان و كمي خشمگين به دبيرستان آمدند و فورا به اتاق كتاب ها رفتند و گفتند:

 فورا اين كتاب ها را جمع كنيد و از دبيرستان بیرون ببريد .

 گفتم : چرا؟

گفتند : فعلا هرچه زودتر ببريد تا بعدا قضايا را برايتان تعريف كنم .

من اين كار را انجام دادم . بعدها اصل مطلب را فهميدم . آن روزها معروف بود كه شهيد آيت الله غفاري را در زندان شاه با شكنجه هايي چون سرب داغ و مته روي مغز به شهادت رسانده اند. من اين خبرها را براي بچه ها گفته بودم . گزارشگري(بخوانيد جاسوسي) اين خبر را دست به دست به ساواك منتقل كرده بود . آن زمان كاشان از نظر امنيتي زير نظر ساواك قم بود . 

 امام سجاد(ع) مي فرمايند : الحمد لله الذي جعل اعدائنا من الحمقا .

 خداي را شكر كه دشمنان ما را از بين احمق ها قرار داد.

  من خبر شهادت آيت الله غفاري را بدون ذكر نام در كلاس گفته بودم ، ولي گزارشگر بي سواد شخص شهيد شده را آيت الله شمس آبادي تصور و گزارش كرده بود. (آيت الله شمس آبادي نيز آن روزها به دست افرادي ناشناس كشته شده بود.)

   وقتي مرا متهم به گفتن اين مسائل در كلاس كردند ، پاسخ دادم :

 همه مي دانند كه آيت الله شمس آبادي نه در زندان و نه به اين گونه كشته شده است . بنابراين كل نقل قول از من دروغ است.

  آن روز پس رسيدن اين گزارش به ساواك قم دو نفر مامور را براي دستگيري من به كاشان و قمصر مي فرستند . اين دو نفر در سر راه خود به سوي قمصر صلاح مي بينند دستگيري من با اطلاع رئيس آموزش و پرورش كاشان باشد. لذا به نزد او مي روند و خبر را به اطلاع ایشان می رسانند . آقاي ستوده رئيس وقت آموزش و پرورش كاشان (كه انسان بد ذاتي نبود) بدون اين كه مرا بشناسد، به اين دو نفر مي گويد :

 تنبيه ايشان را بر عهده من بگذاريد.

  آنان مي گويند : نه ، ما دستور داريم فقط او را دستگير كنيم و با خود ببريم. فقط رئيس ساواك قم مي تواند اين دستور را لغو كند .

ناچار آقاي ستوده تلفني همين درخواست را از رئيس ساواك قم مي كند . با موفقت رئيس ساواك اين دو نفر بر مي گردند.

 پس از رفتن اين دو نفر آقاي ستوده با آقاي م.ف تلفي تماس گرفته و ضمن تعريف ماجرا در باره كارهاي ضد رژيم توسط من به ايشان هشدار مي دهد و مي خواهد كه مرا محدود كند .

 متعاقب اين مسائل پشت پرده بود كه آن روز آقاي م.ف به دبيرستان آمدند و خواستند كتاب ها را جمع و از دبيرستان خارج كنم.

   به اين ترتيب آن روز خطر دستگيري من توسط ساواك قم رفع شد.


نوشته شده توسط سید علیرضا شفیعی مطهر در چهارشنبه چهاردهم بهمن 1388 ساعت 8:24 | لینک ثابت |

خاطرات انقلاب-3 - افتتاح حزب رستاخيز قمصر

     خاطرات انقلاب -۳        افتتاح حزب رستاخیز قمصر

چند سال قبل از انقلاب در یک روز پنجشنبه در زنگ آخر آقای م.ف مسئول آموزش و پرورش قمصر و دبیر حزب رستاخیز قمصر با پارچه نوشته ای به دبیرستان آمدند . ایشان به من گفتند:

شما تشریف ببرید . من لحظاتی با دانش آموزان کار دارم.

    لازم به توضیح است که من سرپرستی دبیرستان را با شرایطی پذیرفته بودم ، ازجمله : در صبحگاه ها دعا به شاه نكنيم ، در كلاس ها عكس شاه نزنيم، مراسمي به عنوان چهارم آبان زادروز شاه اجرا نکنيم و مناسبت هايي چون ۱۵ بهمن ، ۲۱ فروردين و...نداشته باشم . ايشان به طور ضمني و بي سر و صدا اين شرايط پذيرفته بودند و در اين مواقع خودشان شخصا اقداماتي انجام مي دادند.

   آن روز من به سوي خانه راه افتادم و واقعا نمي دانستم با آنان چه كاري دارند. همان طور كه مي رفتم ، نگاهي به عقب كردم و ديدم ايشان پرده نوشته را بازكرده و براي دانش آموزان سخن مي گويد.

   آن روز و روز بعد گذشت.

صبح روز شنبه وقتي عازم دبيرستان بودم ، آقاي علي محمد رمضاني كارمند نمايندگي آموزش و پرورش به من گفت : آقاي م.ف از دست شما بسيار عصباني است !

 با تعجب پرسيدم : چرا؟!

گفت : ديروز جمعه آقاي دكتر عاملي دبيركل حزب رستاخيز ملت ايرات براي افتتاح حزب رستاخيز به قمصر آمده و آقاي م.ف در پارچه نوشته اي از قول دانش آموزان قمصر به ايشان خيرمقدم گفته و از دانش آموزان خواسته بودند كه هيچ كس در اين مراسم غايب نباشد، در حالي حتي يك دانش آموز در اين مراسم شركت نكرده بود!!

 من گفتم : خوب ! به من چه ربطي دارد؟

 گفت : دانش آموزان را تحت تاثير افكار و سخنان شما مي داند. 

گفتم : من كه واقعا نمي دانستم با بچه ها چه كار دارد و بعد از روانه كردن من به سوي خانه ام، هيچ ديدار و رابطه اي با دانش آموزان نداشته ام .

   بعدها وقتي همين مسائل را با خود آقاي م.ف مطرح كردم گفتند:

 مي دانم شما در اين مورد خاص چيزي نگفته و كاري نكرده ايد ، اما در مجموع به گونه اي دانش آموزان را تربيت كرده ايد كه هر چه را كه شما بگوييد ، وحي منزل مي دانند و هرچه ما بگوييم ، چرت و پرت مي شمارند!!

  البته ايشان انسان خوش نيتي بودند و هيچ گاه از اين مسائل به عنوان وسيله اي براي پاپوش درست كردن براي من استفاده نمي كردند. ولي آن روز اعتراف كردند كه آقاي "و " دبير حزب رستاخيز كاشان به ايشان گفته هر چه هست زير سر فلاني (من) است!!

...و من خوشحال بودم كه پيام هاي تربيتي ما تا حدي دروني شده و در عمق باور بچه ريشه كرده و متاسفانه همين نقطه قوت آن روز ، امروز به نقطه ضعف تبديل و دچار بحران شده است.


نوشته شده توسط سید علیرضا شفیعی مطهر در دوشنبه دوازدهم بهمن 1388 ساعت 8:41 | لینک ثابت |

خاطرات انقلاب - 2-تحصن فرهنگیان قمصر

    اعتصاب و تحصن پيروزمندانه فرهنگیان قمصر

   در یکی از روزهای مهرماه سال ۱۳۵۷ در قمصر از خانه عازم دبیرستان، محل کارم بودم . ژیان سفید رنگ آقای سیدحسین سعادت یار دبير مدرسه راهنمايي قمصر را در حال حركت دیدم ، در حالي كه دو نفر ژاندارم مسلح در صندلي هاي عقب نشسته بودند . با اشاره من توقف كرد . من در صندلي جلو نشستم و پس از احوال پرسي گفتم:

چطور مسافر سوار كرده اي؟ 

گفت : مسافر نيستند . اين دو نفر امروز صبح زود در كاشان به منزل ما آمده و مرا به پاسگاه ژاندارمري قمصر مي برند.

  من از ماموران علت احضار آقاي سعادت يار را پرسيدم . پاسخ دادند:

علت احضار در پاسگاه معلوم مي شود.

 در اين حين ما به جلوي پاسگاه رسيديم . ايشان توقف كرد. ما پياده شديم و ماموران آقاي سعادت يار را به داخل پاسگاه بردند.

 من به دبيرستان رفتم ولي پيش خود فكر كردم كه در صورت كوتاهي ما ، ممكن است ماموران آقاي سعادت يار را بزنند و با پرونده قطوري ايشان را به دادگاه و زندان بفرستند. ناگزير بايد كاري كرد . بنابراين فورا با ساير همكاران تلفني تماس گرفتم و به ايشان توصيه كردم فورا محل كار خود را ترك كنند و دسته جمعي به دفتر نمايندگي آموزش و پرورش بيايند . دبيرستان ، نمايندگي آموزش و پرورش ، بخشداري و پاسگاه ژاندارمري هر چهار نهاد در محله ده قمصر و نزديك به يكديگر قرار داشتند .

 خودم نيز دبيران دبيرستان را برداشته عازم نمايندگي شدم . كم كم چند نفر از همكاران ديگر هم آمدند و اعتصاب و تحصن نيم بندي صورت گرفت . از آقاي م. ف مسئول آموزش و پرورش قمصر خواستم ضمن تماس با بخشدار به ايشان تاكيد كنند كه تا آزادي فوري و اعاده حيثيت از آقاي سعادت يار ما به تحصن خود در آموزش و پرورش ادامه مي دهيم. در ضمن دانش آموزان دبيرستان نيز در حياط دبيرستان تجمع كرده ضمن دادن شعارهاي ضد دولتي، آزادي دبير خود را درخواست مي كردند. صداي شعار بچه ها به بخشداري مي رسيد . خبر تحصن ما و صداي شعار بچه ها بر وحشت بخشدار و ژاندارمري مي افزود.

   پس از ساعتي بخشدار تلفني از من دعوت كرد تا براي مذاكره به بخشداري بروم . من هم پذيرفتم و در آنجا ضمن دفاع از آقاي سعادت يار ، بازداشت ايشان را توهين به همه فرهنگيان دانستم . بخشدار از ما خواست كه بر سر كار خود برگرديم و او قول داد كه همه تلاش خود را براي آزادي آقاي سعادت يار اعمال كند . ولي من بازگشت به كار را پيش از آزادي ايشان رد كردم و به آموزش و پرورش برگشتم.

    لحظاتي بعد رئيس پاسگاه را ديديم كه به اتفاق دو مامور مسلح از داخل باغ ها و از بيراهه به سوي بخشداري مي رود . از اين كه رئيس پاسگاه حتي با اسكورت ماموران مسلح مي ترسيد از راه اصلي و از مقابل ما عبور كند، بر اعتماد به نفس ما افزود. ظاهرا مذاكرات رئيس پاسگاه و بخشدار به درازا كشيد . در اين هنگام بخشدار دوباره از من دعوت كرد در يك جلسه سه جانبه با رئيس پاسگاه مسئله را حل كنيم . من به بخشداري رفتم . 

    در آنجا فهميدم كه قضيه از اين قرار است كه نيمه شب گذشته آقاي سعادت يار و آقاي رضا واثقي (از دبيران كاشان ) و آقاي محمد ملكي (كتابدار كتابخانه قمصر) سه نفري در خلوت نيمه شب به همه در و ديوار هاي قمصر شعارهاي ضد دولتي نوشته و در پايان هوس مي كنند روي ماشين سواري فيات رئيس پاسگاه هم كه مقابل خانه اش در محله پايين پارك بوده ، شعار بنويسند. در هنگام نوشتن شعار روي بدنه ماشين رئيس پاسگاه، او بيدار شده از پنجره طبقه دوم خانه خود ،آقاي سعادت يار و ژيان سفيدرنگ او را شناسايي مي كند . وقتي آقاي سعادت يار و همراهان ، او را در بالاخانه اش مي بينند ، فورا سوار شده مي گريزند . او هم با چند مامور ايشان را تعقيب مي كند، ولي بين راه ايشان را گم مي كند ، لذا صبح زود ماموراني را جهت بازداشت ايشان به خانه شان در كاشان مي فرستد .

   آقاي صالحي رئيس پاسگاه در بخشداري به من مي گفت : 

 آقاي شفيعي مطهر ! به جقه اعلي حضرت قسم، من خودم از پنجره خانه ام آقاي سعادت يار و دوستانش را ديدم كه روي بدنه ماشينم شعار مي نوشتند .

 ولي من منكر شدم و گفتم :

محال است اقاي سعادت يار دست به چنين كاري بزند . شما اشتباه مي كنيد. 

 من به بخشدار و رئيس پاسگاه گفتم :

 در حالي كه همه ايران در حال تظاهرات ، اعتصاب و تحصن هستند ، قمصر هنوز در آرامش است . اين كارهاي تحريك آميز شما دارد آرامش قمصر را به هم مي زند.

  اين اصرار و انكار متقابل ما مدتي طول كشيد و هيچ كدام از ادعاي خود كوتاه نيامديم. بخشدار هم نتوانست هيچ يك از ما دو طرف قانع كند. كار به بن بست رسيد . بخشدار ناگزير ، رئيس پاسگاه را مرخص كرد و گفت  :

 من از طريق رئيس ژاندارمري كاشان مسئله را پي مي گيرم. 

   من به آموزش و پرورش به ميان همكاران برگشتم . ناهار را در همان جا با نان و پنير و سيب زميني سپري كرديم. من نگران بودم كه اگر كار به درازا بكشد ، همكاران دوام نياورند . ولي اين حقيقت را فهميده ام كه هميشه پيروزي از آن طرفي است كه لحظه اي بيشتر مقاومت كند . لذا به هر قيمتي بود همكاران را در همان جا نگاه داشتيم .

 حدود ساعت ۱۵ بخشدار به من خبر داد كه بحمدالله ضمن مذاكره با رئيس ژاندارمري كاشان قرار شده آقاي سعادت يار آزاد شده و پرونده مختومه اعلام گردد. ما باز هم تحصن خود را ادامه داديم تا اين كه آقاي سعادت يار را آزاد كرده و نزد ما فرستادند.

     نشست پيروزمندانه ما حدود ساعت ۱۶ با صلوات و شادماني به پايان رسيد

    صبح چند روز بعد مثل هر روز از خانه پياده به سوي دبيرستان مي رفتم. ناگهان فيات سواري آقاي صالحي رئيس پاسگاه را ديدم كه به سوي ژاندارمري مي رفت . وقتي مقابل من رسيد ، توقف كرد و مرا دعوت به سوار شدن كرد. من نيز سوار شدم . پس از سلام و احوال پرسي آقاي صالحي گفت:

  آقاي شفيعي مطهر! اكنون كه آن قضيه گذشت و هر چه بود تمام شد ، ولي به جان بچه هايم قسم آن شب خود آقاي سعادت يار بود كه روي همين ماشين شعار مي نوشت . 

حالا مقابل ژاندارمري رسيده بوديم و من در حالي كه پياده مي شدم گفتم :

آقاي صالحي ! اشتباه مي كنيد! آقاي سعادت يار هرگز چنين كاري نمي كند!!


نوشته شده توسط سید علیرضا شفیعی مطهر در شنبه دهم بهمن 1388 ساعت 7:10 | لینک ثابت |

خاطرات انقلاب-1 تعطيلي دبيرستان

                                   خاطرات انقلاب

 گفت : مثل این که شما نسل اولی ها خوشی زیر دلتان زده بود که با انقلاب ، رژیم شاه را سرنگون کردید و باعث عقب افتادگی ما شدید ! شاه داشت ایران را متمدن می کرد. شما ظرفیت استفاده از فضای باز سیاسی را نداشتید. لذا انقلاب کردید! 

  گفتم : خود گویی و خود خندی . عجب مرد هنرمندی؟!  خود می دری و خود می دوزی؟! کدام تمدن و پیشرفت ؟ و کدام فضای باز؟ لازم است برخی از خاطرات سیاسی آن سال ها را که خود شاهد آن بودم ، برایت بازگو کنم ُ تا خود جو حاکم بر ان زمان ها را احساس کنی. آيا تو ظرفيت شنيدن واقعيات را داري؟

 گفت : دارم ، به شرطي كه حرف هاي كليشه اي را كه خود هزار بار شنيده ام و خوانده ام و حتي بهتر از تو آن ها از حفظ كرده ام ، برايم تكرار نكني!!

گفتم : به چشم ! من فقط خاطراتي را بازگو مي كنم كه خود شخصا شاهد يا عامل آن بوده ام و حتي هنوز آن ها را در جايي ننوشته ام. 

  گفت:....و حتي نگفته اي؟

گفتم : شفاهي چرا. من اين خاطرات را دوبار ضبط ويدئويي كرده ام. مرتبه اول به دعوت مركز اسناد انقلاب اسلامي طي چند مرحله به صورت تاريخ شفاهي نقل كرده ام و به صورت ويدئويي ضبط شده است و بار دوم به دعوت شبكه دوم صدا و سيماي جمهوري اسلامي در چند جلسه ضبط ويدئويي كرديم و در چند برنامه در ايام دهه فجر از شبكه دوم سيما پخش شد ، اما هنوز ان ها را به صورت مكتوب عرضه نكرده ام. 

    البته فضاي زماني و مكاني اين خاطرات سال ۱۳۵۷ و شهرستان كاشان است .

گفت : پس لطفا بدون شعارزدگي ، تعصب و آگرانديسمان بيان كنيد . به طوري كه من نسل سومي بتوانم بدون تعارف باور كنم.

گفتم : به چشم!!

  خاطره اول :  تعطيلي دبيرستان

   سال تحصيلي ۵۸- ۱۳۵۷ تازه آغاز شده بود. دانش آموزان به كلاس مي رفتند ، اما گاهي همنوا با مردم شهر شعارهاي انقلابي مي دادند. روز هشتم مهرماه گروهي از كماندوهاي مسلح به دبيرستان امام خميني(ره) كاشان ( پهلوي سابق ) حمله كردند و بي رحمانه دانش آموزان را كتك زدند. به دنبال اين يورش اين دبيرستان و به دنبال آن ساير مدارس به تعطيلي و اعتصاب كشيده شد. در مدت كوتاهي همه معلمان اعتصاب كردند و همه مدارس تعطيل شد .

   در آن زمان من دبير و مسئول دبيرستان قمصر كاشان بودم . من و ساير دبيران از مظالم رژيم شاه براي دانش آموزان مي گفتيم و آنان نيز گاهي با راهپيمايي هاي كوتاه و شعارهاي ضد شاه ، احساسات انقلابي خود را ابراز مي كردند. اما دبيرستان قمصر و ساير مدارس آن جا بر خلاف ساير مدارس باز بود و اين اعتصاب يك پارچه فرهنگيان را مخدوش مي كرد. ما مي خواستيم اين پيام را به گونه اي به بچه ها منتقل كنيم كه ساواك شاه نتواند ان را به صورت مدركي عليه ما به كار گيرد.

   لذا يك شب در خانه ما با كمك آقاي محمد ملكي ( كتابدار كتابخانه قمصر) و آقاي خسرو نمازي ( يكي از دانش آموزان آن زمان و دبير فعلي همان دبيرستان ) و يكي دو نفر ديگر از بچه ها اطلاعيه اي از قول " انجمن اسلامي دانش آموزان دبيرستان پهلوي كاشان " نوشتيم و همان را شبانه به ديوارهاي ساختمان ذبيرستان قمصر چسبانديم . در اين اطلاعيه از دانش آموزان قمصر خواستيم هماهنگ و همراه با ساير دانش آموزان ايران و كاشان به صفوف اعتصابيون پيوسته و عليه رژيم شاه ستمگر بپا خيزند.

   صبح روز بعد هنگامي كه طبق معمول عازم رفتن به دبيرستان بودم ، در نزديكي دبيرستان ناگهان پسر رئيس پاسگاه ژاندارمري دوان دوان نزد من آمد و گفت :

 خرابكاران به در و ديوار دبيرستان اعلاميه چسبانيده اند و بچه ها با خواندن آن، همه دبيرستان را ترك كردند و رفتند .

  من كه خود را متعجب و بي خبر نشان مي دادم به دفتر دبيرستان رفتم و به اتفاق برخي دبيران به گفتگو درباره مسائل روز و انقلاب پرداختيم .

   پس از لحظاتي ماشين جيپ ژاندارمري به صحن دبيرستان آمد و چند مامور مسلح از آن پياده شدند و به سوي محل نصب اطلاعيه ها رفتند.

 پس از دقايقي يكي از سرباز ها به دفتر آمد و گفت : رئيس پاسگاه با شما كار دارند. لطفا بياييد.

  من هم به محل نصب اطلاعيه ها رفتم . ديدم رئيس پاسگاه برافروخته و ناراحت است و مرا عامل اين كار ها مي داند. او گفت : 

آقاي شفيعي مطهر! چه كسي اين اطلاعيه ها را اينجا چسبانيده است؟ من هم بلافاصله گفتم :

 اتفاقا من هم همين سوال را از شما دارم . من معلم هستم ، نه مسئول تامين امنيت  شهر . شما مسئول حفظ امنيت هستيد. شما بايد پاسخگو باشيد. چگونه امنيت شهر را حفظ مي كنيد كه خرابكاران از شهرهاي ديگر شبانه به قمصر مي آيند و به ديوار دبيرستان اطلاعيه مي چسبانند و شما به جاي حفاظت و انجام وظايف پاسداري خود از من معلم مي پرسيد؟!!

   او كه انتظار چنين پاسخ تندي را از من نداشت و در حضور عوامل خود شرمنده شده بود ، با تهديد گفت: بسيار خوب ! من در دادگاه روشن خواهم كرد كه خرابكار كيست و چه كسي اين ها را چسبانيده است.

 سپس دستور داد كمي آب و پنبه آوردند تا اطلاعيه ها را سالم از ديوار بكند و بتواندآن ها را با خط شناسي عليه من مطرح كند.

   پس از رفتن ايشان و ساير ماموران، من براي پيشگيري از توطئه او بلافاصله به كاشان و نزد رئيس آموزش و پرورش وقت كاشان آقاي ستوده رفتم و گفتم:

   علي رغم اعتصابات گسترده من تا امروز دبيرستان قمصر را داير نگاه داشتم ، ولي امروز رئيس پاسگاه ژاندارمري و چند مامور مسلح به دبيرستان حمله كردند و متعاقب آن همه دانش آموزان از ترس فرار كردندو من ديگر نمي توانم انان را باز گردانم .

  ايشان مرد خوبي بودندو احتمالا نيت خيري داشتند ، ولي چيزي ابراز نمي كردند. لذا پس قدري دلداري، به من گفتند :

 حق با شماست. در كاشان نيز نيروهاي مسلح شاه همين عمل احمقانه را عليه دبيرستان پهلوي انجام دادند. شما وظيفه خود را به خوبي انجام داديد . من هم اين مسئله را در شوراي تامين فرمانداري مطرح مي كنم.

... و اين گونه دبيرستان و ساير مدارس قمصر نيز به اعتصاب فراگير ملت پيوست.    


نوشته شده توسط سید علیرضا شفیعی مطهر در پنجشنبه هشتم بهمن 1388 ساعت 7:33 | لینک ثابت |

ماجراي دهقان فداكار و چوپان دروغگو / قصه هاي شهر هرت/قصه پانزذهم

     ماجرای دهقان فداکار و چوپان دروغگو

     قصه پانزدهم / قصه هاي شهر هرت

   روزی دهقان فداکار و چوپان دروغگو در کوچه باغ های خاطرات کودکی یکدیگر را دیدند. دهقان فداکار به چوپان دروغگو گفت :

  -  خیلی وقت است که می خواستم تو را ببینم و پرسشی را از تو بپرسم.

چوپان دروغگو گفت : من هم خیلی دلم برایت تنگ شده و می خواستم تو را ببینم و درباره برخی قضایا با تو حرف بزنم . حالا چه می خواستی بپرسی؟

   دهقان فداکار گفت :

   - من و تو سال هاست که در کوچه باغ های خاطرات کودکی با مسالمت و خیر و خوشی زندگی می کنیم . همه کودکان تا وقتی که در این شهر و این کوچه باغ های پرسه می زنند ، همه از من تعريف مي كنند و مرا دوست دارند و از تو متنفرند، اما همين كه از اين شهر زيبا و دوست داشتني بيرون مي روند و پايشان به كوچه و خيابان هاي شهر هرت ، شهر بزرگسالي مي رسد ، همه دروغگو و طرفدار تو مي شوند و هيچ كس به من اعتنايي نمي كند ؟! 

   چوپان دروغگو بادي به غبغب انداخت و گفت :

 اين نشانه محبوبيت من و دليل كاربردي بودن راه و روش من است. راستي و راستگويي در شهر هرت براي نوشتن در كتاب ها و انشاي بچه ها خوب است . در سطح جامعه و كوچه ها و خيابان ها و ادارات و بازار ها و....راستي و درستي كاربردي ندارد و نه تنها مشكلي را حل نمي كند ، كه خود مشكل زاست !

   اين دو مدتي با هم بحث و گفتگو كردند و به نتيجه اي نرسيدند . سر انجام تصميم گرفتند روزي با همديگر سفري كوتاه به شهر هرت داشته باشند و علت اين رويداد را بررسي كنند . 

    روز موعود هر دو سفره  نان و پنير خود را در بقچه اي نهادند و شهر پر از گل و زيبا و سبز و خرم كودكي را ترك كرده و  رو به سوي شهر پر از مكر و فريب و دروغ هرت نهادند. بدين منظور بر اتوبوس شهر هرت سوار شدند و پس از ساعاتي اتوبوس وارد شهر هرت شد . در نخستين چهار راه شهر اين دو مسافر ساده چشمشان به تيركي آهني افتاد كه بر بالاي آن سه لامپ قرمز ، زرد و سبز روشن و خاموش مي شد. وقتي اتوبوس بر سر چهاراه رسيد ، چراغ قرمز روشن بود و راننده و همه مسافران آن را ديدند، ولي چون در سر چهارراه پليسي ديده نمي شد، راننده بدون توقف از چهار راه گذشت . ناگهان سر و كله پليسي پيدا شد و با فرمان " ايست " اتوبوس را متوقف كرد. پليسي جلو آمد و با پرخاش به راننده گفت :

 چرا از چراغ قرمز عبور كردي؟

   راننده كه در تنگناي بدي گير كرده بود ، تنها راه چاره را توسل به دروغ دانست و بلافاصله گفت :

    سركار ، اشتباه مي كني ! من از چراغ قرمز عبور نكرده ام . در موقع عبور من از چهارراه، چراغ سبز بود.

   بحث راننده و پليس به درازا كشيد و در آخر راننده همه مسافران را به شهادت طلبيد . وقتي پليس از پله هاي اتوبوس بالا آمد ، رو به مسافران كرد و از آنان خواست گواهي دهند كه در وقت عبور اتوبوس از چهارراه آيا چراغ قرمز بود ، يا سبز؟ مسافران با توجه به نگاه خشم آلود راننده و چشم غره ترسناك او همه به دروغ گفتند : چراغ سبز بود!!

   دهقان ساده دل و فداكار از جا بلند شد و گفت :

   نه  ! سركار ! همه ما ديديم كه چراغ قرمز بود!! همه دروغ مي گويند  ! 

  ناگهان راننده و شاگردش از يك طرف و ده ها مسافر از سوي ديگر بر او تاختند و او را مسخره و تكذيب كردند. چوپان دروغگو نيز در جاي نشسته و در دل مي خنديد و از خوشحالي در پوست خود نمي گنجيد .

   پليس در برابر طرفداري ناحق و شهادت همه مسافران به نفع راننده ناگزير دست از پا درازتر از اتوبوس پياده شد و رفت .

 هنوز راه زيادي نرفته بودند، وقتي اتوبوس از پليس فاصله گرفت ، راننده اتوبوس را متوقف كرد و به سوي دهقان فداكار آمد و يقه او را گرفت و او را كشان كشان و با فحش ها و دشنام هاي ركيك به طرف در اتوبوس برد و با يك لگد او را به وسط خيابات پرتاب كرد !! چوپان دروغگو و همه مسافران نيز با خنده و مسخره ، دهقان ساده دل فداكار را بدرقه كردند!!

   دهقان فداكار بيچاره با سر و وضعي آشفته و مجروح و دل شكسته ، با پاي پياده و تنها رو به سوي شهر خوش و خرم كودكي نهاد و شهر هرت را براي هميشه ترك كرد.

   از آن پس او اين سخن چوپان دروغگو را پذيرفت كه:

راستي و راستگويي در شهر هرت براي نوشتن در كتاب ها و انشاي بچه ها خوب است . در سطح جامعه و كوچه ها و خيابان ها و ادارات و بازار ها و....راستي و درستي كاربردي ندارد و نه تنها مشكلي را حل نمي كند ، كه خود مشكل زاست !


نوشته شده توسط سید علیرضا شفیعی مطهر در یکشنبه چهارم بهمن 1388 ساعت 10:44 | لینک ثابت |

ویژه زادروز امام رضا(ع)

امروز فرخنده زادروز امام موسی کاظم (ع) است . ضمن عرض تبریک شما را به نوشیدن جرعه هایی از زلال حکمت های ایشان فرا می خوانم. 

یک جرعه آفتاب از چشمه سار حضرت کاظم(ع)

حضرت امام موسی کاظم علیہ السلام

 

لاتَمْنِحُوا الْجُهّالَ الْحِکْمَةَ فَتَظْلِمُوها، وَ لا تَمْنَعُوها أهْلَها فَتَظْلِمُوهُمْ.

حکمت را به افراد نادان نیاموزید؛ زیرا به آن ستم می‌کنید و از اهلش دریغ ندارید که به آن ستم روا داشته‌اید.

 

عَلَیْکَ بِالرِّفْقِ، فَأِنَّ یُمْنٌ وَ الرِّفْقَ شَوْمٌ اِنَّ الرِّفْقَ وَ الْبَّرَ و حُسْنَ الْخَلْقَ یَعمُرُ الدِّیارَ وَ یَزِیدُ فِی ‌الرِّزْق.

نرم‌خو و ملایم باش؛ زیرا نرمش، نیکو و کج‌خلقى، شوم و مذموم است، به‌درستی‌که نرمش و نیکوکاری و خوش‌اخلاقى، خانه را آباد می‌کند و بر روزی می‌افزاید.

 

فضلُ یُتَقَرَّبُ به العبدُ الی‌اللهِ بعدَ المعرفة بِه الصلاةٌ و برُّ الوالدینِ و ترکُ الحسِد و العجبِ و الفخر.

برترین چیزی‌که بنده به‌وسیله آن به خداوند نزدیک می‌شود، پس از شناخت خدا نماز و نیکی به پدر و مادر و ترک حسد و خودپسندی و تکبر است.

 

من لَمْ یَکنْ لهُ من نفسِهِ واعظٌ تَمَکَن منهُ عَدّوهُ.

هرکس در وجودش پنددهنده‌ای نداشته باشد، دشمنش بر او مسلط می‌شود.

 

اذا وَعَدتُمُ الصبیانَ فَفوا لهم، فاِنّهم یَرَونُ اَنَکم الذین ترزقونهم، انّ الله عزوجلَ لیس یغضِبُ یشیءِ کغضبه النّساء و الصبیان.

وقتی به کودکان وعده‌ای دادید، وفا کنید؛ زیرا می‌پندارند شما روزی‌دهنده‌آن ها هستید. خداوند برای هیچ‌چیز به اندازه تجاوز به حقوق زنان و کودکان خشمگین نمی‌شود.

 

ایاک و الضجر و الْکَسَلَ، فاِنهما یَمَنعانِ خطَّک من الدنیا و الاخرة.

از سستی و بی‌حوصلگی بپرهیز؛ زیرا این دو خصلت، تو را از بهره‌وری از نعمت‌های دنیا و آخرت باز می‌دارد.

 

انَّ العاقل لایکذبُ و ان کان فیه هواهُ.

انسان خردمند دروغ نمی‌گوید؛ اگرچه دروغ وسیله‌برآمدن خواهش‌های نفسانی او باشد.

 

دین و اندیشه - حسین عسگری


[1]. صحیفه‌امام کاظم(ع)، ج 1، ص 452 تا 475.


نوشته شده توسط سید علیرضا شفیعی مطهر در شنبه سوم بهمن 1388 ساعت 8:2 | لینک ثابت |

آبروی یک فرد مهم تر است یا آبروی نظام؟

           در خبرها داشتیم که:

رد پای یک مسوول در باند فسادبیمه ای کرج دیده می شود که البته این تخلف و سوء استفاده، از چشم تیزیبن نهادهای نظارتی در امان نبوده است.
به گزارش جهان یک چهره جنجالی و مسوول که دارای اتهامات متعدد فساد مالی و سیاسی است و در حال حاضر دارای مسئولیت است، متهم به همکاری و شراکت با یک باند فساد مالی در بیمه شهرستان کرج است.
در همین راستا نقش و تخلف رئیس این بیمه در شهرستان کرج بررسی و جرم وی محرز و دستگیر شده است. فعالیت این جریان فساد به این نحو بوده است که پرونده های مختومه را یک بار دیگر به جریان می انداختند  و دوباره برای آن ها حکم صادر کرده و پول آن را خودشان برداشت می کردند و با همین شگرد بیش از 7 میلیارد تومان اختلاس کردند.
گفته می شود پرونده این فرد مسوول نیز در همین جریان در نهادهای نظارتی در حال رسیدگی است. این مقام مسوول دارای تخلفات سیاسی و مالی دیگری نیز می باشد که پس از رسیدگی دادگاه و صدور حکم ،نام وی افشا می شود.
پیش از این برخی رسانه ها و تعدادی از نمایندگان مجلس نسبت به تخلفات این مقام مسوول به افشاگری پرداخته بودند. 
منبع:جهان نیوز

   هر شهروند ایرانی یا حتی جهانی با خواندن این خبر به همه مسئولان ایران بدبین می شود.

اگر این خبر درست است ، چرا نام او اعلام نمي شود؟

واگر شايعه است ، چرا با آبروي مسئولان و افكار مردم بازي مي شود؟!!

آبروی یک فرد مهم تر است یا آبروی یک نظام؟!


نوشته شده توسط سید علیرضا شفیعی مطهر در پنجشنبه یکم بهمن 1388 ساعت 9:17 | لینک ثابت |

RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM
Google

در اين وبلاگ
در كل اينترنت
کد جستجوگر گوگل





Powered by WebGozar

--------------------------------
قرآن آنلاین
http://s1.picofile.com/shiat/giv.gif

کلیه ی حقوق مادی و معنوی وبلاگ modara محفوظ می باشد.
طراحی شده توسط یاس تم