منتظر امامبارز

درسال۱۳۵۰مجموعه شعری بارویکرد مذهبی-سیاسی با نامِ "چشم بهراه ولی مبارز"سروده و تدوین کردم. در آغاز به صورت دستنویس در بین دوستان دست به دست میگشت .بسیاری از ناشران ضمن تایید جاذبۀ آن، چاپ و نشر آن را به خاطر محدودیّتهای سیاسی و خفقان حاکم بر آن زمان، مخاطرهآمیز میدانستند. سرانجام انتشارات شفق قم با پذیرش ریسک،آن را چاپ کرد .اما همان گونه که پیشبینی میشد ساواک آن را توقیف کرد .نام من به صورت مستعارِ "ع.تنها" به عنوان شاعر روی کتاب نوشته شده بود .لذاساواک نتوانست مرا شناسایی کند .پس از انقلاب این کتاب مکرّراً در تیراژی وسیع با نامِ "منتظر امّا مبارز" چاپ و منتشر شده است.
به مناسبت ایّام خجسته زادروز حضرت ولیعصر (عج) میکوشم ظرف چند روز همۀ این کتاب را خدمتتان عرضه کنم.
اهدا
به پیشگاه سترگ رهبر دادگستری که خورشید وجودش در ورای ابر غیبت با پرتو درخشان فیض خود جبهههای پیکار انسانهای مبارز را نیرو و امید میبخشد و وجود ارزشمندش به تمام مبارزان حق و عدالت، به آنها که در میدان پیکار در راه حقیقتها عاشقانه جانفشانی میکنند، این امید را میبخشد که :
سرانجامِ زمین، پیروزی کامل حق و عدالت بر پلیدی و ستم و... و برقراری حکومت واحد جهانی بر اساس عدالت و برابری انسانهاست.
آنچه میخواستم بگویم ....
گاهی واژهها غیر از این که بر روی هم مفهومی را بیان میکنند، خود نیز با آدم حرفهایی دارند .
نویسنده و نظامبخش این واژهها در نهانگاه حروفشان دردی، جوششی ،آتشی و پیامی را پنهان نموده تا آنها که در وجودشان " شمع"ی هست ، از این آتش شعلهای برگیرند . باشد تا روشنگر راهی شوند .
واژههایی که در این دفتر بههمپیوسته و به زنجیر کشیده شده :
.....میخواستم که رهاییبخش پرندۀ اسیری باشد که " احساس " مینامندش و در قفس سینه محبوس است .
.... میخواستم بیانگر خروش احساسهایی باشد که در همۀ زمانها و زمینها و در اعماق جانها و فطرتها به خود درمیپیچیده و راهی برای نجات مییابد.
....میخواستم احساس دردی باشد که از دیرباز در ژرفای روح انسان ها چنگ میاندازد .
....میخواستم فریاد خشمی باشد که در برابر ستمکاران و بیدادگران از نهانگاه سینه به درآید .
....میخواستم خنجر بُرّانی باشد که پیش از هر سینۀ ستمگری، پردۀ سکوت ! را بدرد .
.... میخواستم شمشیر آختهای باشد که " ابوذر " وار با آن بر مردم برخروشم .
.... میخواستم نمایانگر مبارزهای باشد که هر " مسلمان " که بمیرد و این مسئولیتش را انجام ندهد، مسلمان نیست .
...میخواستم " شقشقه "ای باشد تا خشم و خروش بردگانی را نمایانگر باشد که " خود " در این عصر گردن به زنجیر نسپردهاند .
....میخواستم شروع فراری باشد از "خودم !!" . از زندان " سکوت "ی که خود را در آن محبوس کردهام.
....میخواستم پیامی باشد از زندان بزرگ اجتماع!! که همه در آن محبوسیم .
...میخواستم یادآور هدفی باشد که همۀ ما انسانها در راه رسیدن به آن ره میسپریم.
....میخواستم " پیام جانسوزی " باشد از زیباترین و افتخارآمیزترین و شکوهمندترین لحظات زندگی انسانهای بزرگ یعنی : " لحظات شهادت !"
... میخواستم نمایشگر گوشههایی از شکوه " هستی " انسانها باشد . گوشههایی از پیکار بیامان و خونین انسانهای آزاده و پاکاندیش علیه : ستمها، بیعدالتیها، نابرابریها ، پلیدیها و ...و ... که جبههاش در همۀ زمانها و در همۀ مکانها گشوده است .
.... میخواستم سنگی باشد که " آرش " وار با تمام نیرویم، خشمم ، اعتراضم ،خروشم ،جانم و روحم و با تمام هستیام برقلب مُرداب خموش و بیخروش مردم فروافکنم . تا شاید موجی، حرکتی، تکانی و ...پدید آورد.
...میخواستم غُرّش طوفانی باشد که شلّاق سهمگین خود را بر پیکر آرام و بیجنبش دریای انسانها فروکوبد و این آبهای راکد را از گندیدگی رهایی بخشد .
.... میخواستم بار سنگینی باشد بر دوش آنها که "میفهمند!!"
....که :
" هر که فهمیدهتر، مسئولتر و متعهّدتر!!"
....میخواستم ترانۀ احساس برانگیز " تنها "یی باشد که بسیاری پاکی "تنها "یش کرده است!! که:
" هرکه پاکتر ، تنهاتر!!!"
....میخواستم موج خروشانی باشد که با همۀ خشمش و شکوهش بر سواحلی که او را به بند کشیدهاند، برستیزد و برآشوبد...
اینهاست" آنچه که میخواستم بگویم "....
واین است : " آنچه که گفتهام ".
... و اکنون این شمایید که باید بیان نارسایم را گویایی بخشید
و درد نگفتهام را احساس کنید و راز پنهانم را دریابید .
امیدمندم بیانم هرچه نارسا و رازم هرچه ناپیدا است،
این حقیقت شکوهمند و بزرگ را برساند:
" که تا ما توده بر ضدِّ ستمها بر نیاشوبیم
او ـ " رهبر "ـ نمیآید ! "
" ع،تنها " (۱۳۵۰،کاشان،سیّدعلیرضاشفیعی مطهر)
آثار،سرودهها،مقالات،خاطرات و روزنوشتهای شفیعیمطهر