آیین بزرگداشت استاد سید علیرضا شفیعی مطهر برگزار میشود
https://irancsca.ir/2020/07/13106/
آیین بزرگداشت استاد سید علیرضا شفیعی مطهر برگزار میشود
https://irancsca.ir/2020/07/13106/
معرفی سیدعلیرضا شفیعی مطهر در سایت ایران کتاب
https://www.iranketab.ir/profile/80855-%D8%B3%DB%8C%D8%AF-%D8%B9%D9%84%DB%8C%D8%B1%D8%B6%D8%A7-%D8%B4%D9%81%DB%8C%D8%B9%DB%8C-%D9%85%D8%B7%D9%87%D8%B1
نقد آقای مهندس سعید بوجار آرانی ،کارشناس فرهنگی
[][ آلبوم ]# بهار _ و _ زیبایی _ هایش
🍃☘️💐❤️💐☘️🍃
👌چه چیز میتواند شیرین تر وجذاب تر از آن باشد ، توفیق آن را پیدا کنی در ایامی که به نام و یادگرامیداشت مقام# معلم ، هست، خدمت استاد عزیز و گرانمایه ای برسی و از نزدیک در محضرش کسب فیض کنی ...
# استاد _ سید_ علیرضا _شفیعی _مطهر
به خود اجازه ندادم در باب معرفی و شخصیت این معلم ، استاد ، محقق ، پژوهشگر ، کنشگر فرهنگی و مولف بیش از دهها جلد کتاب چیزی بنویسم .چرا که این مهم نه در توان قلم حقیر است و نه میتوانم حق مطلب را بجا آورده باشم .لذا فقط با افتخار عرض کنم :
قدردان محبت این گرانمایه روزگار هستم که شاگرد خود را به حضور پذیرفتند و به گرمی هرچه تمام حقیر را شرمنده خویش فرموده و با استقبال پدرانه خود فرزند کمترینشان را درس آموختند .
پایان بخش این دیدار دریافت چند جلد از کتابهای ارزشمند استاد بود که هدیه گردید تا # بماند _به _ یادگار ...
برایشان عزت ، صحت و سلامتی روز افزون را از خالق لوح و قلم خواهان و خواستارم .
ارادتمندشان ؛ سعید بوجار آرانی ،کارشناس فرهنگی ، هنری اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی شهرستان آران وبیدگل
تهران ، اردیبهشت ماه ۱۴۰۲
🌸🍃🌱🍎🌱🍃🌸
پشت هیچستانم.
https://eitaa.com/joinchat/1942683888Cd71dac5320
برادر ارجمندم جناب آقای مهندس سعید بوجار آرانی
با اهدای سلام و ادای احترام
من هر چه به آثار گرانبار شما و شخصیت زیرکسار شما می نگرم،خویش را در عرصۀ هنر صغیر و شما را کبیر می بینم.
همۀ سخنم را در قالب یک دوبیتی به محضر شما تقدیم می کنم.
منم قطره تو اقیـــانوس بشکوه
منم ذرّه تو چشمه سار خورشید
چگونه وصف رخســـارت بگویم؟
چه گوید سایه از دیدار خورشید
بسم الله الرّحمن الرّحیم
در مقام مطهر
این روزها که از در و دیوار خبرهای منفی و مرگ و بدی و بیماری می شنویم، خوب است در لابه لای این اخبار بد، خبری از جنس نور و زندگی به شما بدهم. اکنون که نشسته بودم و در فضای مجازی کانال و گروه ها را نگاه می کردم برخوردم به پیام صوتی و نقل خاطره ای از استاد فهیم خودم شفیعی مطهر که به سرعت برق و باد قریب ۱۷ بهار از هم نشینی و همکاری و هم اتاقی بودن با این استاد فرزانه گذشت؛ عزیزی که مردمی است و مردمدار. آن روزها برای این که دلمان نگیرد کارهای خوب او را و خُلق شیرین و گرم او را تکرار می کردم، بعضی رفتارهای او از جنس ذکرند باید دائم تکرار شوند تا فراموش نشوند، مثل درست گویی، راستگویی، مردم دوستی، آزاد اندیشی، بی پیرایه تکلم کردن، در حصور اصحاب قدرت راحت حرف زدن، صادق بودن، میهن دوستی، وطن پرستی، فرهنگ دوستی، خداترسی، و اوصافی بیش از این ها که برشمردم.
دوستان عزیز! آری که باید خوبان را پاس بداریم، او در همین حوالی است! باید قدرش را بدانیم و بر صدر نشانیم،اگر کمی دورتر شویم می فهمیم که قدر او و قیمت او بیش از این هاست! از نگاه من اگر هر کسی به اطرافش نگاه کند، زندگی را خواهد دید! بخشی از زندگی قدر شناسی است بر اساس قانون جبران.
لذا دعا می کنیم خداوند جناب استاد فرزانه و مطهر ما را غرق آرامش کند و وجودش سلامت باشد (ان شاالله).
او برای همه دوستان مَلجَاء و پناه است، با صدای رسایش که گرم و صمیمی است، آواز و سرود زندگی می خواند، با سلوکش درس مردم داری می دهد، با اخلاق نیکویش که به سرعت فضا را می شکند و فاصله ها را کم می کند، با بیان خاطراتش فضا گشایی می کند و درس می دهد،او اصرار دارد دیگردوست باشد، هیچ گاه در مقام ادّعا برنیامده تا دیگران بدانند او چقدر می داند!
من در مقام یک دوست و (البته شاگرد) برای او احترام ویژه قائلم و چقدر خدای مهربان را شاکرم که چندسال از عمرم را در کنار این بزرگوار تلمُّذ کردم و درس ها آموختم، او که در اثبات چیزی به کسی نیست، تواضع درونی دارد، معلمی به تمام معنا با وفا است،دغدغۀ جامعه فرهنگیان را دارد بارها خدمتشان عرض می کنم اوضاع را چگونه می بینید و او که کوله باری از تجربه و دانش و حکمت را با هم دارد، باز امیدوارانه می گوید باید کوشید و جوشید چون پروانه از پیله بیرون آییم!
او گزیده گو است و در بیان انتقادها تیز و صریح و همیشه انتقادهایش همراه با راهکار بوده و هست. از زمانی که در فصلنامه فرهنگ مشارکت با هم بودیم ، او به من درس ها داد که در آن امور پیشقدم بود. او فرهنگی بود و فرهنگی ماند.
استاد شفیعی مطهر از درون انسان مطهر و منظمّی است، اهل تفکّر و مطالعه زیاد، دانش آموختۀ رشتۀ ادبیّات فارسی و مسلّط به ادبیّات عرب و صاحب تکینیک در آموزش دستورزبان فارسی. یک روز که به گفتگو با ایشان نشسته بودم، با لحنی زیبا و دلسوزانه گفت:
«من معتقدم رنج بشر امروز با معنویت و دیگر دوستی و دستگیری از یکدیگر کاهش می یابد.»
او که انگشتان سریعی در نوشتن دارد و درد دین دارد و آشناست و صاحب چندین تالیف و کتب شعر و وبلاگ و کانال و سفرنامه و.. حافظ دوست و حافظ خوان و مولوی شناس با آثار نو عجین است روی گشاده دارد و سفره ای گشوده؛ با نسل جوان مرتبط است،حقیقت را استوار و صریح مطرح می کند.
نامت بلند! استاد عزیزی که سال ها در خدمت مکتب اهل بیت علیهم السّلام بوده و هستید و دارای تالیفات و آثار ارزشمند قلمی و فکری و تربیت دانش آموزان و دانشجویان و مردان و زنانی آزاده و مسئول و پاسخگو. شما که پیشگامی در تلاش، شما که صریح اللّهجه اید و خلّاق.
چند خط به پاس احترام تقدیم کردم به استاد پیشکسوت و فرزانه ام در شامگاه هشتم رمضان ۱۴۴۲ و چهارشنبه اول اردیبهشت ۱۴۰۰
برایتان از خداوند متعال سلامتی آرزو دارم. عزّتتان مستدام باد!
دعاگویتان: شریف کاظمی🙏
شفیعی مطهر در سایت «خبرگزاری اقتصاددان»
http://www.eqtesaddan.ir/?s=%D8%B4%D9%81%DB%8C%D8%B9%DB%8C+%D9%85%D8%B7%D9%87%D8%B1
یکی از قُلّه نشینان « عرصۀ فرهنگ»
بسمه تعالی
ن وَالْقَلَمِ وَ مَا يَسْطُرُونَ
نون، سوگند به قلم و آنچه مى نويسند (سوره قلم،آیه1)
جناب مستطاب آل قلم سیّد علی رضا شفیعی مطهّر ،نام بلندآوازه ای در عرصۀ تعلیم و تربیت و مدیریت و ادب و آداب و ذوق و شوق و در یک کلام او «معلّمی» است بی اغراق از قُلّه نشینان « عرصۀ فرهنگ» و هنر و علم و عمل.
دنیای واژه ها،گاه در توصیف انسان های متضلّع و جامع الاطراف و فرهیخته کم می آورد. شرفِ قلم و شرافتِ نگارشِ این معلّم اصیل مُشرف به کوه بی انتهای خلّاقیّت و نوآوری است.
و در عصر بارش پیام ها و باران بی محابای اطّلاعات که قاطبۀ فرهیختگان به کُنجی خزیده اند و غالباً به همدیگر آیین خاموشی می آموزند... ما از وجود ذی جود معرفت (بجای تهافت الفلاسفه و سکون و رکود قلم ها و قدم ها) از استاد شفیعی مطهر ، عشق به همنوع و عرفان سرخ و شطحیّات زیبا تلمُّذ می کنیم و الفبای معرفت، مشق می کنیم.
انسانی فوق العاده متواضع و نکته سنج و نکته دان که گاه کلمات در دستانش و خامۀ پرمغزش به رقص و سماع درمی آیند.
درودها بر «عقلِ سرخِ» سبزاندیشی که سرمست از آواز پَرِ جبرئیل است .
درودها بر ماه بلند نگاهش که گاه قرص فلاطون است و گاه نیمۀ هرمس و گاه خواجه نشینی مملو از حکمت های سقراطی بر خوان فلسفۀ جهان ،لَمَعات سخن اش گاه «شرح اشارات» است و نفحات تراوش اش ،مشق تنقیحات.
سپاس که بارها در نظم و نظام و نظامیه و انتظام قلمش به «کشف الغطا» در معرفت بشارتمان می دهد.
بزرگمردی راست اندیش و پاک نهاد و مبرّز،
با چهره ای منوّر
و با آثار ناب قلمی مکرر
وگاه پر از اشارات مصوّر
سیّدنا علی رضا شفیعی مطهر
دام عزّه و فخره و قلمه و قرطاسه.
استاد شفیعی مطهر گرامی! *روزنۀ اشراقت فراخِ فراخ
با احترام حسین خنیفر
24/10/1399
یک الگوی موفّق معلّمی
استاد ماشالله بخردی*
به نام خدایی که به قلم و آنچه می نویسد سوگند یاد می کند.
به عنوان پیش گفتار:
در فرهنگ ما ایرانیان همچون فرهنگ سایر اقوام و ملل نکات مثبت و منفی فراوانی می توان یافت.
گفته می شود از جمله نکات منفی فرهنگی ما ایرانیان بزرگداشت انسان هاست بعد از حیاتشان، آن هم به صورت احساسی و افراطی و گذرا.
و اما چند صباحی است که دیده و شنیده می شود در گوشه و کنار مملکت مراسم نکوداشت بزرگان در زمان حیاتشان برپا می شود، که به نوبه خود اتفاق مبارکی است.
آگاه شدم جمعی از اعضای خانواده،دوستان و همفکران برادر گرامی جناب آقای شفیعی مطهر درصددند با تدوین مجموعه ای تحت عنوان "حیات مطهر" ، این عزیز را در سطح افکار عمومی به ویژه معلمان آینده به عنوان یک الگوی موفّق معلّمی معرّفی نمایند.
توفیق یار گشت، بر من منّت نهاده شد و اجازه یافتم به عنوان دوستی کوچک در نکوداشت و معرّفی این عزیز مطالبی را قلمی کنم و از خدا می خواهم جز بیان حقیقت نکتهای از زبان قلمم جاری نسازد.
در طلیعۀ سخن تک بیت زیر تقدیم عزیزانی میشود که در مجموعه "حیات مطهر" قلم زده اند:
خوش تر آن باشد که سرِّ دلبران
گفته آید در حدیث دیگران
"سرِّ دلبری" استاد قلم و بیان سید علیرضا شفیعی مطهر در "حدیث" دوست کوچک و هم دانشگاهی و همکار و همفکر چندین دهه ای استاد.
جناب شفیعی مطهر را این گونه می شناسم، دیدهام و می بینم.
□ از سلاله سادات است و دارای شرافت نسلی، از صُلب پدری مومن و کاسب جزء و دامان مادری مومنه و عفیف (خدایشان رحمت کند) □برخورداری از استعدادهای ذاتی و خدادادی از جمله بیان زیبا و دلنشین و قلم رسا و اثرگذار و طبع شعری لطیف و روان.
□ درد کشیده و درد آشنا .
□تلاش گر در جهت "خودشناسی" و موفّق در "خداشناسی".
□ توفیق در "انتخاب های درست" زندگی: انتخاب رشتۀ تحصیلی و دانشگاهی مورد علاقه و موافق استعداد خود- انتخاب شغل معلّمی- انتخاب همسری همراه و همدل و همفکر -انتخاب دوستانی اثرگذار و اثرپذیر همچون زنده یاد استاد حسین تمنّایی بزرگ -انتخاب استفاده خداپسندانه از انعام الهی چون: " حق پویی "، "حق گویی" و"حق نویسی".
□تواضع در یادگیری و کسب آگاهی مستمر.
□سخاوت در یاد دهی و آگاهی بخشی دائمی.
از نگاه من، همیشه قلم "توتم" شفیعی مطهر بوده و "قیمتی لفظ دُرِّ دری" را در پای هیچ "خوکی" نریخته است.
□ به روز بودن و آشنایی با دنیای مجازی برای انتقال مفاهیم و حقایق اجتماعی و فرهنگی با زبان هنری به مخاطبان خود در کانال های مختلف. □قصّه گویی هدفدار در جهت بیدار نمودن خفتگان، نه خواب کردن بیداران.
□ بیان حکایات حکیمانه با هدف تعمیق و نهادینه نمودن حکمت های متعالی در اذهان و افکار مخاطبان.
□ پیشگامی و همراهی در امور خیر، همچون: کمک معیشتی به محرومان، کمک به هزینۀ تحصیلی دانش آموزان نیازمند، کمک به آسیب دیدگان بلایای طبیعی و....
□ پرورش فرزندانی صالح، متخصّص و متعهّد و مفید به حال جامعه.
□تلاش دائمی در جهت توسعۀ فرهنگ مطالعه و کتابخوانی.
مجموعه عوامل فوق از جناب شفیعی مطهر شخصیّتی بارز و قابل الگوگیری ساخته است، به گونهای که دانش آموزان ابتدایی و دبیرستانی دهههای قبل ایشان، هنوز به نیکی از او یاد می کنند و تحت تاثیر تعلیمات اخلاقی و الگوهای رفتاری معلم عزیزشان هستند.
همکاران فرهنگی، شفیعی مطهر را الگویی قابل تقلید در زمینۀ معلّمی میدانند و گاه و بیگاه در مجامع علمی و قرآنی پای صحبت استاد می نشینند بلو مطالب و تالیفات ایشان را می خوانند و بهره می برند.
و بنده ی کمترین به نوبۀ خود تقریباً همه روزه پیگیر مطالعۀ آثار قلمی و بیانی آن دوست عزیز در دنیای مجازی هستم و بهره می برم. "گاه گویه ها " ، "قصه های شهر هرت"، "داستان های هردمبیل"، "حکایات حکیمانه" ، "داستان های کلیله و دمنه"، "سفرنامه ها " و بقیۀ آثار مکتوب استاد، بخشی از خوراک فکری روزانه من است، اگر چه دارای هاضمه فکری محدود و ضعیفی هستم.
به دوستی ایشان مفتخرم و ممنونم که بنده کمترین را در لیست دوستان خود قرار داده است.
از خدای بزرگ می خواهم توفیقات این دنیایی را بر این عزیز مبارک گرداند.
و در برابر شیاطین انسی و جنّی محفوظشان دارد و وجود پاکشان را از هر گونه عُجب و خودپسندی و غرور و تکبّر به دور دارد. همان گونه که تا به حال داشته است.
بلا تردید، اعتبار و حیثیّت این دنیایی و تلاشهای فرهنگی همیشگی استاد، مقدمۀ رستگاری آخرتی و صدقۀ جاریۀ مستمر برای عزیز دلمان خواهد بود. ان شاء الله.
ارادتمند- ماشاالله بخردی
*فرهنگی پیشکسوت و خیّر و مدیر عامل موسّسۀ خیریّۀ ولی عصر(عج) کاشان
مدرس رتبۀ اول
در سال های اشتغال در وزارت آموزش و پرورش من علاوه بر انجام وظایف خود به عنوان مشاور معاون وزیر و سردبیر مجلّۀ فرهنگ مشارکت، عضو شورای آموزش و پرورش مناطق مرزی کشور نیز بودم. از جمله فعّالیّت های این شورا برگزاری دوره های ضمن خدمت برای مدیران مدارس استان های مرزی کشور بود. وجه مشترک این استان ها وجود خواهران و برادران اهل تسنّن و تشیّع است.
هر ساله دو دورۀ 500 نفره در دو هفته و هر دوره متشکّل از مدیران این گونه مدارس اعمّ از خواهران و برادران اهل تسنّن و تشیّع در مشهد تشکیل می شد.
مدرسّان این کلاس ها معمولاً استادان دانشگاه ها و شخصیّت های علمی-فرهنگی کشور بودند. برای درس خودباوری فرهنگی آقای دکتر عبدالله رمضان زاده تعیین شدند که در آن زمان استاندار کردستان بودند. ایشان پس از تدریس یک جلسه به علّت مشغلۀ کاری در استانداری از ادامۀ تدریس عذر خواستند و به کردستان برگشتند. غیبت ایشان برای ما خیلی غیرمترقّبه بود و جایگزینی نیز برای ایشان در تدریس این درس نداشتیم. ما ناگهان در برابر عمل شده قرار گرفته بودیم. من با وجود عضویت در شورا و مشارکت در گزینش استادن ،داوطلب تدریس هیچ درسی نشده بودم.ولی وقتی با این مشکل روبه رو شدیم،دوستان از من خواستند تدریس این درس را بپذیرم. من وقتی نگرانی همکاران را در عدم یافتن جایگزین دیدم، گفتم:
نگران نباشید.وقتی آب نباشد،می توان تیمّم کرد! من سعی می کنم امر تدریس این درس را بر عهده بگیرم.
لذا آن سال در جلسۀ دوم این دوره و نیز جلسات دورۀ بعدی این درس را تدریس کردم. این دوره ها سه سال و در هر سال دو دوره یعنی جمعاً شش دوره با شرکت شش گروه 500 نفری در مشهد تشکیل شد و من این درس را در هر شش دوره تدریس کردم.ضمناً محتوای این درس به صورت کتابی تحت عنوان «خودباوری فرهنگی» توسّط انتشارات امام عصر(عج) قم چاپ و منتشر شد.
آموزش ضمن خدمت ادارۀ کل آموزش و پرورش استان خراسان در پایان هر دوره با توزیع برگه هایی از همۀ مدیران شرکت کننده می خواست تا با تکمیل پرسشنامه ها کیفیّت دروس و کار مدرّسان را ارزیابی کنند.
غیر از من همۀ مدرّسان سایر دروس از بهترین شخصیّت های علمی و اساتید دانشگاه ها بودند و من نوعاً به شاگردی آنان افتخار می کنم،ولی
مدیریّت آموزش ضمن خدمت اداره کلّ آموزش و پرورش استان خراسان پس از بررسی و جمع بندی همۀ ارزشیابی ها در هر شش دوره اعلام کرد که شرکت کنندگان در دوره ها مرا به عنوان دارندۀ بالاترین امتیاز و درس من،«خودباوری فرهنگی» را به عنوان مفیدترین درس برگزیده اند.
خدایا! شکرت!
دکتر سید محمد شفیعی مطهر
دکترای مهندسی مکانیک، مهندس ارشد شرکت ASML در آمریکا
در جهان از «دیرباز»،هیچ «قُفلساز»،
قُفلی بدون «کلید» ،«تولید» نمی کند.
بنابراین در زندگی «بشر» در هر عرصۀ «خیر و شر»،
هیچ گونه «سختی» و «شوربختی» نیست،
که راه حلّی «خردمندانه» و «کُنجکاوانه» نداشته باشد.
پس هر «بُن بست راهی به بهروزی» دارد
و هر «شکست،گذرگاهی به پیروزی»!
هر «گرۀ کور را می توان گشود» و هر «گریوۀ دور را می توان پیمود»!
بیاییم با هر «بُن بست بستیزیم» و پس از هر «شکست برخیزیم»!
1-«برخاستن پس از هر شکست و ستیهیدن با هر بن بست» درسی است
که من با الهام از فرگرد فوق از مکتب پدر آموختم. همین درس را من
سرلوحۀ همۀ دروس و راز همۀموفّقیّت هایم در زندگی می دانم.
2-ترکیبی از گفتار و رفتار پدر نقش مهمی در شکل گیری شخصیّت ما فرزندان داشت. ایشان همیشه در گفتار بر حقیقت گویی و ابراز باور قلبی تاکید می کردند و خود نیز در عمل کردن به آن برای ما فرزندان الگو بودند.
۳- صداقت، حسن نیّت، عزّت نفس، خوش برخوردی و مبادی آداب، دلسوزی و مهربانی، مصمّم و کوشابودن، واقع بینی، وقت شناسی، کمک و دستگیری از نیازمندان، پژوهشگری و آگاهی از مسایل روز از ویژگی های اخلاقی پدر است.
ایشان همیشه ما را به عمل کردن به این صفات پسندیده تشویق می کردند.
۴- از جمله سفارشهای ایشان به من تلاش و کوشش برای رسیدن به موفّقیّت تحصیلی و رشد انسانی بود. هنگامی که با مشکلات مواجه می شدم، من را به مثبت اندیشی و شکر گزار بودن در قبال داشتهها تشویق می کردند. در دوران کودکی، به من یاد داده بودند که با گفتن "خدایا شکرت!" ناراحتی و مشکلات حل خواهند شد و من هم با گفتن این جمله قوّت قلب می گرفتم. یک روزی که برای بازی کودکانه سراغ پدر رفته بودم، متوجّه شدم که ناراحت و کم حوصله هستند. من هم برای بهتر کردن حالشان گفتم: "بگو خدیا شکرت! تا ناراحتی از بین بره". پدر از این جمله خیلی ذوق زده شدند و بارها این داستان را در طول زندگی و در هنگام سختی ها برایم یادآوری می کردند.
صحبت کردن با پدر در دورانی که من در خارج از کشور و دور از خانواده بودم نیز باعث از بین رفتن نگرانی ها ، قوّت قلب گرفتن و امیدوار بودن به آینده می شد. من در طیّ این سالیان دور از خانواده، بیشتر به خوبی های پدر و نقش موثّر ایشان در موفّقیّتهای خود پی بردم.
یکی دیگر از صفات بارز پدر، مثبت اندیشی و پوشاندن عیوب دیگران است. در دوران نوجوانی با دوچرخهای که ایشان به تازگی برایم خریده بودند، مشغول دوچرخه سواری بودم که ناگهان زنجیر دوچرخه افتاد و لای چرخ دندهها گیر کرد. جوان غریبهای که از اطرافم رد می شد در تعمیر دوچرخه به من کمک کرد و به بهانهٔ امتحان کردن آن سوار بر دوچرخه شد و رفت که رفت. من هم گریه کنان به سوی خانه آمدم و داستان را برای پدر تعریف کردم. ایشان هم با آرامشی خاصّی گفتند که:
"اشکالی نداره، ایشالا که آدم نیازمندی بوده و دو چرخهٔ تو سبب گشایشی در زندگیاش بشه"!
4- من پدر را خیلی خوب می شناسم. ولی با وجود این شناخت، من می دانم در نگاهش بسی رازهایی نهفته و در زیر زبانش بسیارحرف هایی ناگفته دارد. من هرگاه در چشمانش عمیق می نگریستم این بیت رعدی آذرخشی در ذهنم مرور می شد:
من ندانم به نگاه تو چه رازی است نهان
که من آن راز توان دیدن و گفتن نتوان
تا این که این رباعی پدر را دیدم که به رگه هایی از این راز در این رباعی اشاره کرده ، من سخنم را با آن حُسن ختام می بخشم.
عمری است که من خون جگر می نوشم
خونابۀ دل ز چشم تر می نوشم
آن بادۀ درد و غم که دادی به کفم
هر شب قدحی تا به سحر می نوشم
سیدمحمد شفیعی مطهر
افتخار ایران زمین
اﺳﺘﺎد ﻏﻼﻣﺮﺿﺎ ﻛﻔاش
درود ﺑﺮ اﺳﺘﺎد اﻧﺪﻳﺸﻪ و ﻗﻠﻢ و اﺛﺮ و درود ﺑﺮ آزاد ﻣﺮد داﻧﺶ ﮔﺴﺘﺮ !
ﺳﻼم و درود ﺑﺮ اﺳﺘﺎد ﻓﺮزاﻧﻪ ﺣﻀﺮت آﻗﺎي ﺳﻴﺪ ﻋﻠﻴﺮﺿﺎ ﺷﻔﻴﻌﻲ ﻣﻄﻬﺮ
درود ﺑﻲ ﻛﺮان ﺑﺮ اﺳﺘﺎد ادﻳﺐ و آفرینشگر دُرَر ﻧﺎب و ﺳﭙﻴﺪ. ﻫﻤﻮ ﻛﻪ واژه ﻫﺎي ﻧﻴﻜـﻮ از ﻛﻼﻣﺶ ﺟﺎري و ﺷﺮاب ﻃﻬﻮرش ﺑﺮ ﻣﺸﺘﺎﻗﺎﻧﺶ ﺳﺎري اﺳﺖ.
درود ﺑﺮ اﻓﺘﺨﺎر اﻳﺮان زﻣﻴﻦ ،ﻣﺮدي از ﺗﺒﺎر ﭘﺎﻛﺎن!
ﮔﻠﺴﺘﺎن ادب را ﮔﻞ اﺳﺖ و ﺑﺮ ﺷﺎﺧﺴﺎر درﺧﺖ داﻧﺶ، ﺑﻠﺒﻞ اﺳﺖ .
پویندگان راه ﻋﻠﻮم از او ﻣﻲ آﻣﻮزﻧﺪ و ﺟﻮﻳﻨﺪﮔﺎن ﺣﻜﻤﺖ راه او را ﻣﻲ ﭘﻮﻳﻨﺪ و ﻛﻼﻣـﺶ را ﺑﺎ ﻋﻘﻞ و ﻋﺸﻖ در ﻫﻢ ﻣﻲ آﻣﻴﺰﻧﺪ.
ﭼﺮاغ راه اﻧﺪﻳﺸﻪ اﺳﺖ و ﺑﺮ درﺧﺖ ﺗﻨﻮﻣﻨﺪ ﺧﻄﺎﺑﻪ و ﻛﺘﺎﺑﺖ ،رﻳﺸﻪ اﺳﺖ .ﺣﻘﻴﺮ در اﻧﺘﻬﺎي ﻛﻼس ﺣﻜﻴﻤﺎﻧـﻪ اش ﻧﺸـﺴﺘﻪ و آن ﭼﻨـﺎن از ﺗﺤﺮﻳـﺮش بهره مند ﺷﺪه ام ﻛﻪ ﮔﻮﻳﻲ ﺧﻮد را ﺑﺮ ﺳﺮﻳﺮ ﺷﻮﻛﺖ ﻣﻲ ﺑﻴﻨﻢ.
آثار زﻳﺒﺎیش ﺑﺮ ﺗﺎرك ادﺑﻴﺎت ﻛﻬﻦ ﻓﺎرﺳﻲ ﻣﻲ درﺧﺸﺪ.
درود ﺑﺮ اﻧﺪﻳﺸﻪ واﻻﻳشان و دﺳﺘﺎن ﺗﻮاﻧﺎﻳشان در ﺧﻠﻖ این آثار ماندگار! ﭘﻴﺎمشان ﺑﻴﺰاري از اﺳﺘﺒﺪاد و ﻧﻔﺮت از ﻇﻠﻢ و ﺑﻴﺪاد اﺳﺖ .
اﺣﺴﻨﺖ ﺑﺮ این اﻧﺴﺎن راستین ﻛـﻪ ﻋـﺪاﻟﺖ پیـﺸﻪ ﻛـﺮده و ﺑـﺎ شکوه دانایی از قلم، ﺗﻴﺸﻪ ﺳﺎﺧﺘﻪ اند و ﺑﺮ ﺑﻨﻴﺎن اﻫﺮﻳﻤﻨﺎن و ددﻣﻨـﺸﺎن و ﺳـﺘﻢ پیشگان ﺗﺎﺧﺘﻪ اند. واژه ﻫﺎ از ﺗﺤﺮﻳﺮ ﻛﻼمشان ﭼـﻮن ﻋﺒﻴـﺮي ﺧﻮﺷـﺒﻮي ﻣﻌﻄـﺮ ﻣـﻲ ﺷـﻮد و اﻋﺠـﺎز ﻧﻮﺷﺘﺎرشان در ﺑﻴﺎن ﻣﻀﺎﻣﻴﻦ ﻛﻮﺗﺎه ﭼﻮن دُرّی ﮔﺮاﻧﺒﻬـﺎ در ﺻـﺪف حقیقت سُفته و ﺧﻮاب ﺧﻔﺘﮕﺎن را آﺷﻔﺘﻪ ﺳﺎﺧﺘﻪ اﺳﺖ.
ﺧﻮد ﺧﺎﺿﻊ و ﺧﺎﺷﻊ اند و ﺳﺨﻨﺎنشان ﺷﻴﻮا و ﺑﻠﻴﻎ و رسا و بی ﺗﺒﻠﻴـﻎ و ﺟـﺎﻣﻊ و ﻣﺎﻧﻊ اﺳﺖ.
ﻫﻤﭽﻨﺎن ﻛﻠﻚ زرّینشان ﺑﺮ ﻟﻮح دﻓﺘﺮ اﻳّﺎم ﺧﻮد ﻧﻤﺎﻳﻲ ﻣﻲ ﻛﻨﺪ.
درﻳﺎي ﻧﺎﻣﺤﺪود ﺣﻜﻤﺖ ﻫﺎ و ﻣﻮاﻋﻆ استاد شفیعی مطهر ﺑﻲ ﻛﺮان و ﺑﻲ ﺳﺎﺣﻞ اﺳﺖ. ﻣﻦ ﻫﻤﭽﻨﺎن در اﻳﻦ درﻳﺎ ﻏﻮﻃﻪ ﻣﻲ ﺧﻮرم و از ﻣﻮاﻫﺐ آن ﺑﻬﺮه ﻣﻲ ﺑﺮم. آﺛﺎرشان ﻣﻨﺤﺼﺮ ﺑﻪ ﻓﺮد اﺳﺖ و ﻳﮕﺎﻧﻪ. اﻓﻜﺎرشان روح و ﺿﻤﻴﺮ ﻣﺮا ﻣﻲ ﺷﻜﻮﻓﺪ و ﻗﻠﻤشان ﭼﻮن ﺑﺎران ﺑﻬﺎري ﺑﺮ اﻧﺪﻳـﺸﻪ ﺧﺸﻚ ﻣﻦ ﻣﻲ ﺑﺎرد.
از ذات ﻛﺒﺮﻳﺎﻳﻲ ﺧﺪاوﻧﺪ ﺑﺰرگ ﻣﻲ ﺧﻮاﻫﻢ اﻳﻦ دﺳﺘﻤﺎﻳﻪ ﻓﻜـﺮي ﻛـﻪ ﻣﺤـﺼﻮل ﺳﺎل ﻫﺎ ﺗﻼش ﭘﺮ ﺑﺎر ایشان در ﻋﺮﺻـﻪ ﻓﺮﻫﻨـﮓ و آﻣـﻮزش اﻳـﻦ ﻣﻤﻠﻜـﺖ ﺑﺮاي ﻫﺪاﻳﺖ و راﻫﺒﺮي ﻓﻜﺮي ﻛﺎرﮔﺰاران و ﻣـﺪﻳﺮان ﻧﻈـﺎم و روﺷـﻨﻔﻜﺮان و ﻣﻌﻠﻤﺎن و ادﻳﺒﺎن و ﻓﺮﻫﻴﺨﺘﮕﺎن ﺟﺎﻣﻌﻪ اﻋﻢ از اﺳﺎﺗﻴﺪ ﻣﺤﺘﺮم داﻧﺸﮕﺎه ﻫﺎ، معلّمان ،داﻧﺸﺠﻮﻳﺎن و داﻧﺶ آﻣﻮزان ﻣﻨﺸﺎ اﺛﺮ ﺧﻴﺮ و ﺗﺤﻮﻻت ﻣﻠﻤﻮس در ﺳﻄﺢ ﺟﺎﻣﻌﻪ ﺑﺎﺷﺪ.
ﺑﺪﻳﻬﻲ اﺳﺖ اﻳﻦ زﺣﻤﺎت ﭘﺮ ﺑﺎر استاد شفیعی مطهر روزي ﺑﻪ ﺑﺎر ﻣـﻲ ﻧـﺸﻴﻨﺪ و ﻧﻈـﺎم آﻣﻮزﺷﻲ ﻛﺸﻮر آن را ﺑﺮ ﻣﻲ ﮔﺰﻳﻨﺪ.ﺑﺪون ﺷﻚ آﺛﺎرشان ﺟﺎوﻳـﺪان و ﺑـﺮ ﺗـﺎرك اﻳـﻦ سرزمین چون مهر فروزان ﺧﻮاﻫﺪ درﺧﺸﻴﺪ و آﻳﻨﺪﮔﺎن ایشان را ﺧﻮاﻫﻨﺪ ﺳﺘﻮد.
ﺗﺎرﻳﺦ ﻣﺠﻤﻮﻋﻪ اي اﺳﺖ از آﺛﺎر واﻗﻌـﻲ ﻣﻜﺘـﻮب ﻛـﻪ آﻳﻨـﺪﮔﺎن از آن ﻋﺒـﺮت ﻫـﺎ آﻣﻮزﻧﺪ و درس ﻫﺎ ﻓﺮا ﮔﻴﺮﻧﺪ.
ﺑﺪون ﺷﻚ ﻣﺠﻤﻮﻋﻪ آثار استاد راﻫﮕﺸﺎي روﺷـﻨﻔﻜﺮان اﻳـﻦ ﺟﺎﻣﻌـﻪ خواهد بود. روش ﻧﮕﺎرش ایشان را ﻛﻪ ﻧﺎﺷﻲ از ذﻫﻦ ﺧﻼق و ﭘﻮﻳﺎیشان است، ارج ﻣﻲ ﻧﻬﻢ و رﺟﺎء واﺛﻖ دارم اﻳﻦ آثار ﺑﺮﺟﺴﺘﻪ روزﮔﺎري ﻣﻨﺒﻊ و ﺗﺎﺑﻠﻮي ﺗﺎرﻳﺦ اﻳﻦ دوره ﭼﻪ از ﻧﻈـﺮ ﻓﺮﻫﻨﮕﻲ و ﭼﻪ ﺳﺎزﻣﺎن ﺳﻴﺎﺳﻲ ﻛﺸﻮر ﺧﻮاﻫﺪ ﺑﻮد. ﺿﻤﻦ ﺗﺒﺮﻳﻚ ﺑﻪ ایشان در ﺧﻠﻖ اﻳﻦ آثار ﺑﻲ ﺑﺪﻳﻞ و ﻛﻢ ﻧﻈﻴﺮ ﻛﻪ در واﻗﻊ ﺑـﺎ ﻣﻀﺎﻣﻴﻨﻲ ﻛﻮﺗﺎه و ﮔﻮﻳﺎ ﺑﻪ اﻧﺘﺸﺎر آن اﻗﺪام ﻧﻤﻮده و ﺑﻨﺪه ﻛﻤﺘـﺮﻳﻦ ﻧﻴـﺰ از آن بهره مند شده ام روزي ﺗﺎﺛﻴﺮات اﺟﺘﻤﺎﻋﻲ خود را بگذارد و ﻧـﺎم نیکشان را ﻫﻤـﺎره در ﺗﺎرﻳﺦ اﻳﺮان زﻣﻴﻦ ﺑﻠﻨﺪ آوازه ﻧﮕﺎه دارد.
ﻏﻼﻣﺮﺿﺎ کفّاش
ﺳﺮودﺧﻮان آزادي و ﻋﺪاﻟﺖ
اﺳﺘﺎد ﭘﻴﺸﻜﺴﻮت ﻋﺮﺻﻪ ﻫﻨﺮ اﻣﻴﻦ اﷲ رﺷﻴﺪي
ﻫﺮ ﻛﻪ او ﺑﻴﺪارﺗﺮ ﭘﺮدردﺗﺮ
ﻫـﺮ او آﮔـﺎه ﺗﺮ رخ زردﺗﺮ
(ﻣﻮﻟﻮی)
1- ﻃﺒﻖ ﻗﺮار ﻣﻼﻗﺎﺗﻲ ﻛﻪ ﺑﺎ ﻫﻤﺸﻬﺮي ارﺟﻤﻨﺪ ﺣﻀﺮت اﺳﺘﺎد ، ﻧﻮﻳﺴﻨﺪه و ﺷﺎﻋﺮ ﻓﺎﺿﻞ و ﺻﺎﺣﺐ ﻛﻤﺎل ﺳـﻴﺪ ﻋﻠـﻲ رﺿـﺎ ﺷـﻔﻴﻌﻲ مطهر در ﻳﻜﻲ از ﻛﺎﻓﻲ ﺷﺎپ ﻫﺎي ﻣﺼﻔّای ﺷـﻤﻴﺮان ﻧﺰدﻳـﻚ ﺑﻨـﺪه ﻣﻨـﺰل داﺷـﺘﻢ، اﻳﺸﺎن درﺳﺖ در ﺳﺎﻋﺖ ﻣﻌﻬﻮد آﻣﺪﻧﺪ؛اﻟﺒﺘـﻪ ﺑﺎ دﺳﺘﻲ ﭘﺮ از ﭼﻨﺪ جلد از ﺗﺎﻟﻴﻔﺎت ﮔﺮاﻧﻘﺪر ﺧﻮدﺷﺎن. آن ﮔﺎه ﻧﺸﺴﺘﻴﻢ و از ﻫﺮ در سخن گفتیم، از ﺷﻌﺮ و ادﺑﻴﺎت و ﺗﺎرﻳﺦ و ﮔﺎﻫﻲ ﻫﻢ ﺳﻴﺎﺳﺖ ، از اوﺿـﺎع ﻧﺎﺑـﺴﺎﻣﺎن ﭼﺎپ ﻛﺘﺎب، ﺳﺨﺖ ﮔﻴﺮي ﻫﺎ و ﺳﺎﻧﺴﻮرﻫﺎي ﺑﻲ ﻣﻮرد و دل آزار...
ﺳﭙﺲ ﻣﻮﻗﻊ ﺧﺪاﺣﺎﻓﻈﻲ ﻓﺮارﺳﻴﺪ و ﻣﻦ ﺗﺎﻟﻴﻔﺎت اﻫﺪاﻳﻲ اﻳﺸﺎن را ﺑﺎ ﺷﻮق ﻓﺮاوان ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺑﺮدم، ولی از ﻫﻤﺎن ﻟﺤﻈﺎت اوّلیّۀ ﻣﻄﺎﻟﻌۀ آن ﻫﺎ، ﺑﺎ ﻓﺮﻫﻨﮓ ﺟﺎﻣﻊ اﻳﺸﺎن رو ﺑﻪ رو ﺷﺪم. اﻛﻨﻮن ﺻﺎدﻗﺎﻧﻪ و به دور از ﻣﺒﺎﻟﻐﻪ و اﻏﺮاق ﺑﺎﻳﺪ ﺑﮕﻮﻳﻢ ﻛﻪ ﻧﺜﺮ ﻣﻄﻬﺮ را ﺷﻌﺮي ، ﺑﻪ دور از ﻫﺮ ﮔﻮﻧﻪ ﺗﻌﺎرف ﻧـﺎب و روان و ﺟـﻮﻻن اﺗﺪﻳﺸﻪ ﻫﺎي ﮔﺮان در ﺑﺤﺮي ﺑﻲ ﭘﺎﻳﺎن ﻳﺎﻓﺘﻢ.
آن ﭼﻪ در دو ﺟﻠﺪ ﻛﺘﺎب اﻳﺸﺎن ﺑﻪ ﻧﺎم « دل دﻳﺪﻧﻲ ﻫﺎي ﺷﻬﺮ ﺳﺮب و ﺳﺮاب» و ﺑﻪ زﻋﻢ ﺑﻨﺪه « ﺷرب و ﺷﺮاب» می خوانیم، ﺟﺎن ﻧﻮﺷﺘﻪ ﻫﺎﻳﻲ اﺳﺖ ، ﻋﺎرﻓﺎﻧـﻪ، ادﻳﺒﺎﻧﻪ ،ﻏﻤﮕﻨﺎﻧﻪ ،ﻋﺎﺷﻘﺎﻧﻪ ، ﺷﺎﻋﺮاﻧﻪ ، ﺣﻜﻴﻤﺎﻧﻪ ، ﻣﺘﻔﻜّرانه ، ﺧﻴﺮﺧﻮاﻫﺎﻧﻪ،هشیارانه، ﺟﺎﻧـﺴﻮز و دل اﻓﺮوز ِو پای ﺑـﺮ سر عالم زن از ﻧﻮﻳـﺴﻨﺪه و ﺷـﺎﻋﺮي ﻓـﺮوﺗﻦ و ﺑﻲ ادّﻋﺎ و ﺑﻨﺎ ﺑﻪ ﻗﻮل ﺳﻌﺪي:
ﺗﻮاﺿـﻊ ﻛﻨﺪ ﻫﻮﺷﻤـﻨﺪ ﮔﺰﻳﻦ
ﻧﻬﺪ ﺷﺎخ ﭘﺮﻣﻴﻮه ﺳﺮ ﺑﺮ زﻣﻴﻦ
او ﺳﺮودﺧﻮان آزادي و ﻋﺪاﻟﺖ و ﻓﻠﺴﻔﻪ و ﺣﻜﻤﺖ اﺳـﺖ و ﻫﻤﮕـﺎم ﺑـﺎ ﺣـﺎﻓﻆ شیرین سخن: « ﺑﻨﺪه ﻋﺸﻖ اﺳﺖ و از ﻫﺮ دو ﺟﻬﺎن،آزاد » :
ﻓﺎش ﻣﻲ ﮔﻮﻳﻢ و از ﮔﻔﺘﻪ ﺧﻮد دﻟﺸﺎدم
ﺑﻨﺪه ﻋﺸﻘﻢ و از ﻫﺮ دو ﺟﻬﺎن آزادم
2- در کشور ما و جوامع پیشرفته مسئولان مربوطه به کشف و شناخت
اﺳﺘﻌﺪادﻫﺎي ادﺑﻲ و ﻫﻨﺮي ﭘﺮداﺧﺘﻪ و ﺑﺎ اﻧﻮاع وﺳﺎﻳﻞ ﺗﺒﻠﻴﻐﻲ و ﺧﺒـﺮي آﻧـﺎن را ﺑـﻪ ﺟﺎﻣﻌﻪ ﺑﺸﺮي و دوﺳﺘﺪاران ﻓﺮﻫﻨﮓ و ﻫﻨﺮ ﻣﻌﺮﻓﻲ ﻣﻲ ﻛﻨﻨﺪ. ﻣـﻦ ﺑـﺎ اﻃﻤﻴﻨـﺎن ﻛﺎﻣـﻞ ﻋﺮض ﻣﻲ کنم که در این سرزمین و در میان ما، ﻧﻮﻳﺴﻨﺪﮔﺎن و اﻧﺪﻳﺸﻤﻨﺪان ﺑﺰرﮔـﻲ اﻣﺜﺎل آﻗﺎي ﺷﻔﻴﻌﻲ ﻣﻄﻬﺮ وﺟﻮد دارﻧﺪ و اﻳﻦ ﺑﺮ ﻋﻬﺪه ﻣﺴﺌﻮﻻن و ﻣﻘﺎﻣﺎت ﻓﺮﻫﻨﮕـﻲ اﻳﺮان اﺳﺖ ﻛﻪ رﺳﺎﻟﺖ ﺗﺎرﻳﺨﻲ ﺧﻮد را ﻛﻪ ﺗﺠﻠﻴﻞ و ﺗﻜـﺮﻳﻢ و ﺗـﺮوﻳﺞ آﺛـﺎر اﻳـﺸﺎن ﻣﻲ باشد، اﻧﺠﺎم دﻫﻨﺪ .
3 - اﮔﺮ ﻣﻦ ﺑﺮ آن ﺑﺎﺷﻢ ﻛﻪ در ﺧﺼﻮص ﺗﺎﻟﻴﻔﺎت ادﺑﻲ و ﻓﻠـﺴﻔﻲ اﺳـﺘﺎد ﺷـﻔﻴﻌﻲ ﻣﻄﻬﺮ ﻛﻪ حقّاً در ﺟﺎن ﻧﻮﺷﺘﻪ ﻫﺎي ﺧﻮد ﺑﻪ ﺷﻴﻮه اي ﻣﺴﺘﻘﻞ و اﺑﺘﻜﺎري دﺳﺖ ﻳﺎﻓﺘﻪ اﻧﺪ و اﻳﻦ ﻳﻜﻲ از وﺟﻮه اﻣﺘﻴﺎز ﻫﺮ ﻫﻨﺮﻣﻨﺪ اﺳـﺖ، در اﻳـﻦ ﻣﺨﺘـﺼﺮ داد ﺳـﺨﻦ دﻫـﻢ و ﻧﻤﻮﻧﻪ اي از ﺳﺨﻨﺎن ﺣﻜﻴﻤﺎﻧﻪ و دردﻣﻨﺪاﻧﻪ اﻳﺸﺎن را در ﺗﺎﻟﻴﻔﺎت ﻣﺘﻌﺪّدﺷﺎن ﺑﻪ ﻧﻤﺎﻳﺶ بگذارم، ﺑﻪ ﻗﻮل ﻣﻌﺮوف ﻣﺜﻨﻮي ﻫﻔﺘﺎد ﻣﻦ ﻛﺎﻏﺬ ﻣﻲ ﺷﻮد؛ ﺑﻨﺎﺑﺮاﻳﻦ ﺳﺨﻦ را ﻛﻮﺗـﺎه می کنم و ﺑﺎ آوردن ﻳﻜﻲ از ﺳﺮوده ﻫـﺎي دﻛﺘـﺮ ﻓﺨﺮاﻟـﺪّین ﻣﺰارﻋـﻲ ﺷـﺎﻋﺮ ارﺟﻤﻨـﺪ ﻣﻌﺎﺻـﺮ ﺷﻴﺮازي ﻛﻪ ﮔﻮﻳﺎي اوﺿﺎع و اﺣﻮال ﻧﺎﺑﺴﺎﻣﺎن و اﻧﺪوه ﺑﺎر اﺟﺘﻤﺎﻋﻲ و ﺗـﺎرﻳﺨﻲ ﺑـﻪ ﺧﺼﻮص ﺑﺮاي اﻫﻞ ﺷﻌﺮ و ﻗﻠﻢ اﺳﺖ،دفتر را فرومی بندم.
من عزیز اندوهم، ﻧﻮر ﭼﺸﻢ ﺗﻨﻬﺎﻳﻲ
ﺷﻤﻊ ﺑﺰم ﺧﻮدﺳﻮزي ﺳﻮز ﺟﺎن ﺧﻮدراﻳﻲ
در ﻣﻦ اﺳﺖ ﭼﻮن درﻳﺎ، ﺑﺎ ﻣﻦ اﺳﺖ ﭼﻮن ﺧﻮرﺷﻴﺪ
ﺑﻲ ﻛﺮاﻧﻪ ﻧﻮﻣﻴﺪي، ﺟﺎوداﻧﻪ ﺗﻨﻬﺎﻳﻲ
آﺷﻨﺎي ﻋﺼﻴﺎﻧﻢ ﻫﻤﭽﻮ ﻣﻮج ﺳﺎﺣﻞ ﻛﻮب
آﺷﻴﺎن ﻃﻮﻓﺎﻧﻢ ﻫﻤﭽﻮ ﻣﺮغ درﻳﺎﻳﻲ
ﺳﺮﻛﺸﻴﺪه ﻫﻤﭽﻮن ﻛﻮه، در ﺷﻜﻮه ﺑﺲ اﻧﺪوه
ﻣﻲ ﻛﻨﻢ ﺑﻪ دار ﻋﻤﺮ، مُردنی ﻣﺴﻴﺤﺎﻳﻲ
مُشت ﻛﻴﻨﻪ ﻣﻐﺰم خست، دﻳﺪه ام ﺑﻪ ﺧﻮن ﺑﻨﺸﺴﺖ
آن ﻋﻘﻮﺑﺖ ادراك، اﻳﻦ ﺟﺰاي ﺑﻴﻨﺎﻳﻲ
ارج ﺧﻮد ﻣﺠﻮ ای دل، در ﺟﻬﺎن ﻛﻪ اﻳﻦ درﻳﺎ
در ﺻﺪف ﻧﭙﺮورده اﺳﺖ، ﮔﻮﻫﺮ ﺷﻨﺎﺳﺎﻳﻲ
نویسنده،آهنگساز و خواننده رادیو تلویزیون اﯾﺮان
اﻣﲔ اﷲ رﺷﯿﺪی
معلّم ستم ستیز
سرکارخانم معصومه حاج محمدی /فرهنگی فرزانه
**به نام حضرت حق**
سخن را با روایاتی از حضرت رسول اکرم (ص)آغاز می کنم.
*- ولِکُلِ امرءِمانوی: یعنی برای هرکس همان است که در دل دارد.
*-المرءُ مَع مِن اُحِب : یعنی انسان با کسی است که او را دوست دارد.
*-اِنَّ اللهَ لا یَنظُرُ اِلی صُوَرِکم وَ اَموالِکم.....
یعنی خداوند متعال به صورت ها و اموال شما نگاه نمی کند و حقیقت این است که او به دل ها و اعمال شما نظر می کند.و نظر او بر دل ها برای این است که خواسته ها و مقاصد همه دل هاست.و دل جایگاه آن هاست.این بیانات و نظایر آن که در آن ها اشارات دقیق و هدایت کننده ای برای اهل اشاره است، از سِرّی کاملا عمیق خبر می دهند.
محبت و دوست داشتن یک چیز ، یعنی وحدت پیدا کردن با آن و فانی شدن و محو شدن در آن .هر چه محبّت انسان شدید تر باشد ، این وحدت و محو شدن نیز کامل تر خواهد بود.
انسانی که در دلش محبت و دوست داشتن حق جلوه کند و در محبت حق فانی شود ، دل از ظواهر دنیا بریده و در معنویات و محبّت حق حل می شود .آنجاست که دل، محل و مَاوای تابش انوار الهی می گردد و درپی این تابش و تحوُّل *حیات مطهر* و پاکیزه نصیب انسان می گردد.
"ای دل آنجا رو که با تو روشنند
و بلاها مر تو را چون جوشنند
در میان جان تو را جا می کنند
تا تو را پر باده،چون جامی کنند
( دفتر دوم مثنوی)
*آثار حب حق در حیات مطهر*
.
...انس خاص با عبادت و مناجات و پیدا کردن آرامش قلبی
...از غفلت و اختلاط با ارباب غفلت دوری می کند.
...از اتلاف وقت می پرهیزد و از فرصت ها به نحو احسنت استفاده می کند برای قُرب الی الله
به کوی میکده هر سالکی که ره دانست
دری دگر زدن اندیشه ی تبه دانست "حافظ"
...به سوی تهجّد و شب زنده داری کشیده می شود.خلوت شب برای او حسابی خاص پیدا می کند.
...دوری از تند خویی و کظم غیظ می کند.
...حسن خلق و خوش رفتاری و این که هر کسی از مواجهه با وی و رفتار با او خسته نمی شود و رنج نمی برد.
...درد دیگران را درد و غم خود می داند. و برای شادی و آسایش دیگران حتّی الامکان آسایش خود را فدا می کند.
...طرفدار حق و مدافع مظلوم و ظلم ستیز می شود.
...آثار و برکات حیات طیّبه و روزی حلال در زندگی و رفتار شان آشکار می شود و به اطرافیان هم توصیه می کند.
تابش این انوار را در دنیای امروزی با خلوص و پاکی در زندگی معدود افرادی می توان یافت.
بنده به عنوان شاگردی کوچک که مدت کوتاهی است از چشمه زلال تعالیم فکری و دینی استاد شفیعی مطهر بهره اندکی جسته ام .با تمام وجود آثار تابش انوار الهی و *حیات مطهر*را در رفتار و گفتار شان به عینه احساس کرده ام.
ان شالله خداوند به ایشان عمر با عزّت و برکت و به ما توفیق بهره مندی بیشتر از تعالیم این معلّم بزرگ اخلاق را عنایت فرماید.
شاگرد کوچک تان
حاج محمدی
۹۹/۷/۱۷
یادهست استاد شفیعی مطهر
در سه قسمت:
1- http://30arg.mihanblog.com/post/5484
2-http://30arg.mihanblog.com/post/5486
3-http://30arg.mihanblog.com/post/5487
کسانی که «زینۀ مهر ندیدند»،
ولی بر «سینۀ سپهر درخشیدند»!
تا هستم ای رفیق ندانی که کیستم
روزی سراغ وقت من آیی که نیستم
در آستان مرگ که زندان زندگی است
تهمت به خویشتن نتوان زد که زیستم
پیداست از گلاب سرشکم که من چو گل
یک روز خنده کردم و عمری گریستم
طی شد دو بیست سالم و انگار کن دویست
چون بخت و کام نیست چه سود از دویستم
گوهرشناس نیست در این شهر شهریار
من در صف خزف چه بگویم که چیستم
یکی از رسم های زیبای ما برگزاری آیین های بزرگداشت شخصیّت های بزرگ و نُخبه است.ولی افسوس که تنها پس از مرگ این بزرگان قدر آنان را می فهمیم و برایشان آیین بزرگداشت برگزار می کنیم.
آیا بهتر نیست به جای برگزاری آیین های «یادبود» پس از مرگ، تا فعّالانه می زیَند آیین های «یادهست» برگزار کنیم؟!
ذیلاً مروری می کنیم بر پیشینه بزرگان و نوابغی که در آغاز زندگی مورد بی مهری و بی توجّهی قرار گرفتند،ولی بعد خوش درخشیدند و بشریت را نور بخشیدند.
1- آلبرت انیشتین از دانشگاه اخراج شد ولی فیزیک را با فرضیه هایش دگرگون کرد!
آلبرت انیشتن در کودکی دچار بیماری دیسلسیک بود.یعنی معنی و مفهوم کلمات و عبارات را درست تشخیص نمی داد. معلم آلبرت انیشتن او را عقب مانده ذهنی، غیر اجتماعی و همیشه غرق در رویاهای احمقانه توصیف می کرد، ضمناً وی دوبار در امتحانات کنکور دانشگاه پلی تکنیک زوریخ مردود شد!!
آلبرت اینشتین، کودکی و نوجوانی چندان ویژهای نداشت، دیرتر از بچههای عادی به حرف آمد و بسیار گوشهگیر بود. اینشتین ژولیدهمویی که به سبب تحقیقاتش جایزه نوبل گرفت، حتی در نوجوانی به کندذهنی متهم بود. او مانند بسیاری از بچههای مشابه خود تجربه اخراج از مدرسه و تنبیه سخت و حتی اخراج از کار را داشت. آلبرت اینشتین چهاردهم مارس ۱۸۷۹ در شهر «اولم» آلمان متولد شد. اما یک سال بعد از تولد او خانواده وی عازم مونیخ شدند. در پنج سالگی او را به مدرسه کاتولیکها فرستادند. در آن مدرسه شیوهای قدیمی رایج و آموزش در آن از طریق تکرار بود. همهچیز با نظمی خشک تحمیل میشد و هیچ اشتباهی بیتنبیه نمیماند. اما آلبرت شدیداً طبق تعالیم کاتولیک تحصیل میکرد و حتی در مواردی در دروسی که به شرعیات و قوانین مذهبی کاتولیک بستگی داشت، چنان قوی شد که میتوانست در هر مورد که همشاگردیهایش قادر نبودند به سوالهای معلم جواب دهند، به آن ها کمک کند.پدر آلبرت، هرمان اینشتین، کارخانه کوچکی برای تولید محصولات الکتروشیمیایی داشت و با کمک برادرش که مدیر فنی کارخانه بود، از آن بهرهبرداری میکرد. مادرش اهل هنر و صاحب احساسات هنرمندانهای بود و به موسیقی نیز علاقه داشت. آلبرت دیر به حرفزدن افتاد، حتی پدر و مادرش وحشتزده شدند که مبادا فرزندشان گنگ و غیرعادی باشد، اما بالاخره شروع به حرفزدن کرد، ولی اغلب ساکت و خاموش بود و خیلی اهل بازی هم نبود. نوجوانی اینشتین پر بود از گزارشهای مدرسه در مورد بیعلاقگی او به تحصیل، کندذهنی، غیرمعاشرتی و گوشهگیر بودن. در مدرسه به او لقب «بابای کندذهنی» داده بودند. بیشتر کسانی که درباره تنفر اینشتین از مدرسه، معلم و تحصیل نوشتهاند، به نوع مدرسه، شیوه تدریس معلم و مطالبی که این دانشآموز باید فرا میگرفت، کمتر اشاره کردهاند. بازخوانی یک واقعه مهم در زندگی اینشتین ما را با مدرسه محل تحصیل او آشناتر میکند:
روزی آلبرت مریض بود و در خانه استراحت میکرد. پدرش به او قطبنمای کوچکی داد تا سرگرم باشد. اینشتین شیفته قطبنما شد. او قطبنما را به هر طرف که میچرخاند، عقربه جهت شمال را نشان میداد. آلبرت کوچولو به جای این که مثل سایر بچهها آن را بشکند یا خراب کند، ساعتها و روزها و هفتهها و ماهها به نیروی اسرارآمیزی فکر میکرد که باعث حرکت عقربه قطبنما میشود. عموی آلبرت به او گفت در فضا نیروی نادیدنی (مغناطیس) وجود دارد که عقربه را جابهجا میکند. این کشف تأثیر عمیق و ماندگاری بر او گذاشت. در آن زمان، این پرسش برای آلبرت مطرح شد که چرا در مدرسه، چیز جالب و هیجانانگیزی مثل قطبنما به دانشآموزان نشان نمیدهند؟! از آن به بعد تصمیم گرفت خودش چیزها را بررسی کند و به مطالعه آزاد مشغول شود.
2- توماس ادیسون که معلّمانش از آموزش او در مدرسه عاجز مانده بودند در تمام طول تحصیل کم ترین نمره ها را از درس فیزیک می گرفت ولی همین شخص بعدها موفق شد بیش از هزار و صد و پنجاه اختراع به جامعه بشریت عرضه کند که بیشتر آن ها در زمینه علم فیزیک بوده است!!
وقتی ادیسون به مدرسه می رفت،روزی معلمش نامه ای را به دست ادیسون داد و گفت: این نامه را بده به مادرت.
ادیسون به خانه بازگشت و نامه را به مادرش داد و گفت:
این را آموزگارم داد گفت فقط مادرت بخواند.
مادر در حالی که اشک در چشمان داشت برای کودکش خواند.
فرزند شما یک نابغه است و این مدرسه برای او کوچک است. آموزش او را خود بر عهده بگیرید.
سال ها گذشت مادرش از دنیا رفته بود؛ روزی ادیسون که اکنون بزرگ ترین مخترع قرن بود ،در گنجه خانه خاطراتش را مرور می کرد .ناگهان برگه ای در میان شکاف دیوار او را کنجکاو کرد. آن را درآورده و خواند. نوشته بود:
کودک شما کودن است .از فردا او را به مدرسه راه نمی دهیم.
ادیسون ساعت ها گریست و در خاطراتش نوشت:
توماس آلوا ادیسون،کودک کودنی بود که توسّط یک مادر قهرمان به نابغه قرن تبدیل شد."
3- معلم بتهون به او می گفت در طول زندگیش "او چیزی یاد نخواهد گرفت"
4- پیکاسو یکی از معروف ترین نقاشان جهان بدون کمک و حضور پدرش که در زمان امتحانات کنارش می نشست نمی توانست در درس هایش نمره قبولی کسب کند!!
5- هیلتون که مالک بیش از 300هتل در سرتاسر دنیاست در دوران کودکی برای گذران زندگی مجبور بود کف سالنها و هتل ها را طی بکشد!!
6- جیمز وات که مخترع ماشین بخار بود فردی کودن توصیفش می کردند!!
7- امیل زولا نویسنده بزرگ فرانسوی دانش آموزی تنبل بود که در مدرسه از درس ادبیات معمولا نمره صفر می گرفت!
8- ناپلئون بناپارت مدرسه خود را با رتبه 42به عنوان یک دانش آموز غیر ممتاز ترک کرد!!
9- لویی پاستور در مدرسه یک محصل متوسط بود ودر دوره لیسانس در درس شیمی بین 22 نفر رتبه 22 را کسب کرد!
10- ونگوک در سراسر زندگی اش حتی یک تابلو هم نفروخت اما امروز آثارش میلیون ها دلار ارزش دارد!
11- گابریل گارسیا مارکز برای نوشتن رمان صد سال تنهایی سه سال در را بر روی خودش بست . در این سه سال همسرش برای آن که از گرسنگی نمیرند حتی پلوپز خانه را هم فروخت اما در نهایت اثری بی مانند خلق شد و برای نویسنده اش جایزه ی نوبل ادبیات را به ارمغان آورد!
این برگ هایی از کتاب سرگذشت شخصیّت هایی بود که در آغاز حتّی معلّمان آنان باور نمی کردند ایشان روزی بتوانند گلیم خود را از آب بکشند؛ولی دیدیم که چگونه خوش درخشیدند. حالا برگی از سرگذشت دوران کودکی استاد شفیعی مطهر را بخوانید.
*****************
علی رضای بی عُرضه!!
«من نمی دونم این علی رضای بی عُرضه چطور نون به زن و بچه خواهد داد!!»
این سخن ارزیابی مرحوم پدر از من در دوران کودکی و نوجوانی بود. البتّه شاید شما هم بر این باور باشید که:
«هیچ کس بهتر از پدر ،فرزند خود را نمی شناسد»!
من فکر می کنم با این صغری و کبرای فوق شما می توانید توان و استعداد مرا کاملا ارزیابی کنید!
مرحوم پدر در گذر پنجه شاه کاشان مغازه ای داشت که از اوایل عمر تا آخرین لحظۀ زندگی 77ساله یعنی بیش از نیم قرن همان جا کاسبی می کرد. من در دوران پیش از دبستان تا دبیرستان و حتّی بعد از آن به جز ساعات تحصیل و تدریس، در دکانداری به پدر کمک می کردم.
من چون ناگزیر باید از صبح زود تا حدود ساعت 9-10 شب در دکان پدر باشم، هیچ سرگرمی جز مطالعۀ کتاب نداشتم.بنابراین بیشتر در کنار گذر می نشستم و کتاب می خواندم. گاه به قدری سرگرم مطالعه بودم که بچه ای با سوء استفاده از غفلت من چیزی از مغازه می ربود . پدر وقتی این را می فهمید،این سخن همیشگی را تکرار می کرد که:
«من نمی دونم این علی رضای بی عُرضه چطور نون به زن و بچه خواهد داد!!»
یعنی این علی رضا که عُرضۀ دکانداری ندارد،چطور خواهد توانست هزینۀ زندگی خانواده را تامین کند!
یاد خاطرۀ جالبی افتادم. آن روزها کلِّ فروش یک روز دکان پدر بین 30 تا 50 تومان (300 تا 500 ریال) بود. یکی از فنون دکانداری در آن روزها داشتن مقداری پول خُرد بود،که اگر مشتری اسکناس درشت داد،دکاندار بتواند بقیّۀ پول او را به او بپردازد. پدر سعی می کرد به منِ بی عُرضه بفهماند که پول های خُرد دخل را حتّی الامکان حفظ کنم. وقتی یک نفر از منِ دکاندار می پرسید: آیا بیست تومان پول خُرد دارید؟
من یا باید به دروغ پاسخ منفی بدهم و یا این که اسکناسش را با پول خُرد عوض کنم.
روزی حدود غروب یک نفر از من پرسید بیست تومان پول خُرد داری؟ و من که نمی توانستم دروغ بگویم همۀ پول های خُرد دخل را به او دادم و به قدری سرگرم شمردن سکّه های یک ریالی و دو ریالی و پنج ریالی شدم که فراموش کردم اسکناس بیست تومانی را از او بگیرم!
وقتی پدر آمد و با دخل خالی روبه رو شد،حالا شما مجسّم کنید که با این علی رضای بی عُرضه چه کند که همۀ فروش از صبح تا غروب پدر را به مشتری داده و اسکناس را از او نگرفته است!!
هنوز هم وقتی تنها می شوم که می خواهم توان خود را ارزیابی کنم،به یاد تکیه کلام تکراری پدر می افتم! حالا هر وقت در خانه از من می خواهند که بروم از سنگکی نان بگیرم،با همین سخن پدر،تنبلی خود را توجیه می کنم!!
شاید اگر قرار بود من از راه دکانداری در این روزگار هزینۀ زندگی خانواده را تامین کنم،همین ارزیابی پدر بهترین توصیف از توانمندی های من بود.
من هر وقت دربارۀ توانمندی های کاذب خود دچار غرور می شوم، گفتۀ آن مرحوم را صادق ترین ارزیابی از خود می یابم!
آری ،من اینم!یعنی کسی که از زیر صفر شروع کردم تا بستر کویر ذهن خویش را شیار زنم و از آن گلستانی بسازم! هنر من تنها این بوده و هست که در این کویر ستَروَن هر بذر مفیدی را برویانم و همۀ تلاش و امیدم این است که از کوه مشکلات بشر ،گره ای کور را بگشایم و گریوه ای دور را بپیمایم!
این آرزویی که داشته ام و این بذری است که کاشته ام!
اکنون این شمایید که می توانید این «خودباوری» را «داوری» کنید!
******************
این آدم ها هیچ نبوغ خاصی نداشته اند، نبوغ آن ها در شناخت خود و فریاد کردن خویشتن خویش بوده است. نبوغ آن ها در دنبال کردن راه منحصر به فرد خودشان بوده است.نبوغ آن ها در تواناییشان در جور دیگری فکر کردن و نپذیرفتن "قوانین به عنوان یک اصل غیر قابل تغییر" بوده است.
نبوغ آن ها در شهامت رو به رو شدن با مشکلات است.
می گویند یکی از نقّاشان معروف روزی از شدّت تنگدستی و گرسنگی یکی از بهترین تابلوهای خود را به شاگردش می دهد و به او می گوید:
این تابلو را به دکان نانوایی ببر و به هر قیمتی که خریدند،بفروش و با بخشی از پول آن مقداری نان بخر و بیاور.
شاگرد می رود و به زودی برمی گردد و می گوید:
نانوا تابلو را گرفت و قدری برانداز کرد و گفت این هیزم به درد تنور ما نمی خورد!
اکنون بیاییم چشم ها را بشوییم تا جور دیگر ببینیم. نُخبگان ورجاوند را تا زنده اند بیابیم و ارزش هایشان را دریابیم!
وجدان بیدار
استاد حیدرعلی عنایتی بیدگلی
بازنشسته آموزش و پرورش آران و بیدگل
سیّد علیرضا شفیعی مطّهر ، همیشه برای من یک " وجدان بیدار " بوده است .
وجدان نهیب زن نه ملامت گر .
این روزها بیش از پنجاه سال از آشنایی ما می گذرد.
هنوز روز اولّ مهرِ سال ۴۷ را به خاطر دارم وقتی پا به کلاس ما گذاشت.
با آن که دانش آموز بسیار درس ناخوان و ناراحتی بودم ، این را متوجّه شدم که با معلم متفاوتی رو به رو خواهم بود.
دبستان کاشانچی بیدگل می توانست دبستان بسیار بدی باشد.
با خاطره های بد و با زخم های بد و با فرهنگ بد، به خاطر چند معلم بدی که داشت.
من این چیزها را هم می فهمیدم .
ولی در طول یک دوره تحصیلی دبستانی ، دو/ سه تا مدیر با پدر و مادر مثل جواد علیزاده و منوچهر عمرانی و مرحوم علی ربانی بیدگلی به خود دید .
و چند تایی معلم که می دانستند معلّمی یعنی چه مثل مرحوم تمنایی ، آقای اصغر مشرقی و آقای شفیعی مطهر که هنوز مجرّد بود.
این ها باعث شدند هم آبروی مرحوم کاشانچی بانی مدرسه برای همیشه حفظ شود و هم مدرسه خوش نام و خوش خاطره ای در ذهن نسل ما شکل بگیرد .
البته من یک روز سرد زمستانی سرِمراسم صبحگاه شاهد کتک کاری جناب سروان مریّخی خدا بیامرز هم بودم با یکی از معلم ها که در دوره دانش آموزی اش سرِ نترسی داشت و خُب هیکلی هم بود و دست کم دو/ سه نفر را به تنهایی حریف بود.
ولی کتک کاری بر می گشت به برخورد بی حساب و کتاب معلم ورزش .
ریشه ای کینه پرور نداشت.
بعد ها که جناب سروان مریخّی امور ترافیک شهر را به عهده داشت برای همان معلم دست تکان می داد در همان خیابانی که روزی مدرسه کاشانچی در آن قرار داشت .
آقای شفیعی مطّهر که بارها از او سخن گفته ام سال بعد ، یعنی سال ششم ابتدایی دبستان کاشانچی بیدگل را هم معلّم ما بود .
با دنیایی از محبّت و راد مردی و عزّت و شرف و دانش و جدّیت و پاکیزگی و تیز هوشی و مناعت طبعی که نسبت به همه دانش آموزانش داشت و نسبت به من با ظرایف و لطایفی که حسّ کرده بود باید به کار می بُرد.
نه تنها در کلاس درس که انگار همه جا با من بود.
این سیّد خوش سیما و خوش لباس که سعی داشت فیزیک بدنی خود را نیز بدون چربی های مهوّع و شکم برآمده حفظ کند، همیشه بر من سلطه روانی داشت.
سایه به سایه من می آمد.
با من می آمد تا توی کوچه های خاکی بیدگل .
کوچه هایی با دیوارهای خشت و گلی، با فُحش ها، رکاکت ها ، بی مهری ها و کتک کاری بچّه ها در میان کتاب ها و دفترهای پرت و پلا شده... همه جا با من بود.
با پایان یافتن سال تحصیلی ۴۷ / ۴۸ من دیگر شفیعی مطهّر را ندیدم مگر در لحظه های شدیداً بحرانی و آشفتگی های روانی ام که به گوشه ای می خزیدم مغموم .
ده سال نَه! تقریبا بیست سال بعد(اوایل دولت خاتمی) که شفیعی مطّهر را دیدم ؛ اجازه نداد خودم را معرفی کنم.
گفت : حیدر علی !
و بعد اشاره کرد به میزی که در کلاس روی آن می نشستم.
در بیست سال اخیر هم گاهی وقفه هایی می افتاده است از درک محضر این وجدان بیدار برای حقیر .
امروز به ایشان زنگ زدم که والله ما خیلی دوستت داریم .
قرار شد در اولّین فرصت زیارتشان کنیم.
یاری صدیق و توانمند و آزاده
جناب آقای دکتر سید کاظم اکرمی
وزیر پیشین آموزش و پرورش
سخن را با سپاس به درگاه خدای تبارک و تعالی آغاز می کنم که به من توفیق آشنایی با افراد دیندار و اندیشمند و حق پرست و آزاده ای داد که اگر در آن شرایط سخت جنگ، مرا در اداره وزارت آموزش و پرورش یاری نمی کردند،انجام وظیفه برایم واقعاً مشکل بود.
شُکر کن غرّه مشو بینی مکن
گوش دار و هیچ خودبینی مکن
(مولانا)
یکی از این یاران صدیق و توانمند و آزاده جناب آقای سید علی رضا شفیعی مطهر است. آشنایی بنده با ایشان به سال ۶۴ برمیگردد که از سوی مدیر کل محترم آموزش و پرورش آن روز استان اصفهان جناب آقای دکتر سید نعمت الله ابطحی- که مدت ها معاون هماهنگی وزارت آموزش و پرورش بود و خدای سلامتش بدارد،- مسئولیت اداره آموزش و پرورش شهر گلپایگان به ایشان واگذار شده بود. چهار ماه پس از آغاز مسئولیت آقای شفیعی مطهر در گلپایگان وقتی من به شایستگی های ایشان پی بردم، در بهمن ماه سال 64 مدیریت کل استان فارس را به ایشان پیشنهاد کردم. او در پاسخ گفت:
من حدود چهار ماه است که برنامه هایی را در شهرستان گلپایگان شروع کرده ام که هنور به نتیجه نرسیده است. اجازه فرمایید فعلاً در همین سمت در خدمت باشم.
من پاسخ ایشان را قانع کننده تشخیص دادم و موضوع گذشت.
همه آگاهان به مسائل آن روز کشور می دانند که یکی از مسایل چالشی آن دوران ،دخالت های بیجای برخی از نمایندگان مجلس در کار وزارتخانه ها به ویژه وزارت آموزش و پرورش بود. اینان می خواستند رئیس منطقه و مدیرکل با نظر آن ها انتخاب شود،تا با توجّه به تعداد قابل توجّه معلّمان هر شهر ،مدیر کل و رئیس منطقه در رای آوردن در انتخابات، به ایشان یاری رسانند .
نماینده آن روز گلپایگان از استقلال عمل آقای شفیعی مطهر گله داشت و بالاخره علیه ایشان شکایت کرد و بازرسی کل کشور را وارد ماجرا نمود. بازرسان پروندۀ بلند بالایی برای آقای شفیعی مطهر ساختند و بر اساس برخی آییننامهها و دستورالعملهای خودشان مُصِرّ به برکناری آقای شفیعی مطهر شدند.
بنده نامه بازرسی را جهت روشن شدن قضیّه به گلپایگان فرستادم تا پاسخهای ایشان را هم ملاحظه کنند. بعد از خواندن پاسخ نامه ایشان که حاکی از مظلومیّت این مرد درستکار بود،با قاطعیّت ایستادم و گفتم بنده رئیس آموزش و پرورش را برکنار نمیکنم.
نماینده گلپایگان،سوال را به کمیسیون رسیدگی به شکایات مجلس فرستاد. دو نفر از نمایندگان مجلس مامور رسیدگی به قضیه شدند و قرار شد از محل بازدید نمایند. پس از بررسی مسایل به این نتیجه رسیدند که آقای شفیعی مطهر مدیری توانمند است، اما بهتر است از گلپایگان به منطقه دیگری منتقل شود.
پس از گزارش نمایندگان روزی آقای شفیعی مطهر به وزارتخانه آمد و فرمود:
نمایندگان مرا تایید کردند اما میگویند بنده برای حل مشکل نماینده بهتر است از این شهر به جای دیگری حتی برای اداره کل یک استان بروم.
بنده از ایشان خواستم که مسئولیت اداره کل یکی از استان ها را بپذیرد و به آن جا برود .
فرمود: من اوّلاً معلّم استخدام شده ام،نه رئیس و مدیرکل! اگر مدیری شایسته هستم،در گلپایگان می مانم و به کارم ادامه می دهم و اگر توان مدیریت ندارم،برای تدریس به کلاس می روم. ثانیاً بهتر است در این برهه از زمان به سر و سامان دادن به وضعیت اداره آموزش و پرورش این شهر برسم و اصلاحاتی راه که شروع کردهام ادامه دهم.
بنده هم موافقت کردم و ایشان به گلپایگان برگشت.
اما کارهای تربیتی جالبی که در دوره مسئولیت وی در گلپایگان انجام شده است،یکی تقدیر از دانش آموزان نخبه و موفّق در روزهای نخست این مسئولیت است. ایشان معمولاً در مدارس و دبیرستان ها پای درددل دانشآموزان مینشستند. روزی در یکی از مدارس دانش آموزان می گویند وقتی ما در امتحانات رتبه های بالا می آوریم ،هیچ کسی تقدیری از ما به عمل نمی آورد. آقای شفیعی مطهر پس از شنیدن این نکته پس از برگشتن به اداره طی بخشنامهای از مدارس در همه مقاطع می خواهد دانش آموزان رتبه های اول تا سوم هر کلاس را به اداره معرفی نمایند. در نتیجه پس از مدتی فهرست بلند بالایی به اداره می رسد .آقای احمدی مسئول روابط عمومی اداره موظف میشود برای همه دانش آموزان نخبه و موفّق لوح تقدیری به همراه یک جایزه شایسته و متناسب تهیه نماید.
آقای شفیعی مطهر از آن پس هر روز صبح به یکی از مدارس می رود و با همکاری آقای احمدی ضمن شرکت در برنامه صبحگاهی با تقدیر از دانش آموزان موفق لوح تقدیر و جوایز را به ایشان تقدیم می کند .این برنامه در تمام سه سالی که آقای شفیعی مطهر مسئول آموزش و پرورش گلپایگان بودند، انجام میشود. این برنامه علاوه بر ایجاد تحوّل در تلاش و تکاپوی دانش اموزان، اثری ماندگار در خاطر آنان به جای می گذارد که در سال های بعد هر کدام با آقای شفیعی مطهر برخوردی دارند، از آن ابتکار به عنوان خاطره ای جالب و به یاد ماندنی یاد می کنند.
آخرین نکته ای که در مورد برادر ارجمند آقای شفیعی مطهر باید بنویسم مربوط به کارهای علمی ایشان است. ایشان علاوه بر نگارش ده ها مقاله دربارۀ موضوعات مختلف ۲۰ عنوان کتاب را در ۳۱ جلد تالیف کردهاند.یکی از تالیفات جالب ایشان به نظر بنده کتابی دو جلدی تحت عنوان «آیا به از این نمی توان بود؟» است که در آن اوضاع اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی ایران را با سایر کشورهای جهان در آیینه آمار مورد بررسی قرار داده اند.این تلاش فرهنگی از خدمات علمی ایشان به مسئولان و مدیران کشور است . متاسّفانه شاید اندک افرادی از مسئولان اطّلاع دارند که ایران مردانی خدوم و بیادّعا چون استاد شفیعی مطهر دارد. اما نمیدانم چند درصد از مدیران و مسئولان کشور دلسوزانه دنبال این نوع کتاب ها می گردند که آن ها را بخوانند و فکری به حال وضع اسفبار جامعه بکنند.
بگذریم «قلم که به اینجا رسید،سر بشکست»!
بعضی از کارهای علمی وی عبارتند از:
۱ -خودباوری فرهنگی ۲ -مبانی و ضرورت مشارکت ۳ -خاطرات خانواده های شهدای فرهنگی ۴ -شورا، مشورت و مشارکت در دیدگاه امام علی علیه السلام ۵ -پیام های پیامبر 6- پرواز،قطره قص می گوید(پرتیراژترین کتاب سال کشور) 7- دل دیدنی های شهر سرب و سراب(5جلد) 8- بازنویسی همه قصه های کلیله و دمنه و...
خداوند به آقای شفیعی مطهر عمر طولانی با برکت بیشتر عطا فرماید.
سخن را با یک رباعی از ایشان حسن ختام می بخشم:
بی عشق نزی و ناکام نمیر
جز دربر گرم یار آرام مگیر
ازپنجره های روشن وپاک سحر
جزرنگ سپیدعشق رنگی نپذیر
سید کاظم اکرمی
قطره ای از اقیانوس
سرکار خانم زهره دهقانی پور مدرّس و شاعره
بسم الله الرحمن الحیم
خدایا! از تو می خواهم درمقام اَمن الهی جایگاه استاد بزرگ علیرضا شفیعی مطهر بهشتی باشد که بر مخلصانت وعده داده ای !
قطره از دریا گفتن نشود جز به دریا پیوستن
در سخن گفتن از استاد بزرگ سیدعلیرضاشفیعی مطهر از قرآن کریم مایه می گیرم:
اِنّی جاعِلٌ فِی الاَرضِ خَلیفَهٌ
وَ اِنّی اَعلَمُ ما لا تَعلَمون
وَ نَفَختُ فیهِ مِن روحی
وَ اِنّی عَرَضنَا الاَمانَهَ..............وَ حَمَلَهَا الاِنسان
روحی با این وسعت و گنجایش و پذیرفتن رسالت حق اوج انسانیت است و این رسالت بزرگ معنی و مفهوم سجده ملائک بر آدم است و روح خدایی در کالبد انسان دمیدن و رانده شدن شیطان از درگاه رحمن است.
این ها صفات نیکویی است که در وجود استاد علیرضا شفیعی مطهر جمع شده و او را مطهر ساخته است.
انسانی که بلی گفت و پیمان بست و هفت خوان عشق را گذراند و به درگاه معبود رسید.
از منیّت جداشد و عشق ورزید به خالق و خادمِ حق شد.
انسانی که در هر پست و مقامی خودبین نبود و خود خواه نشد.
حقجوی بود و حق گفت و حق خواست و حق ساخت ،تعظیم بر اوجِ خدایی و آیین الهی او.
دنیای زر و زور و تزویر به این انسان های نیک سرشت نیازمند است
ارزش در این است که دانش آموز و دانشجو علم را تنها از کتاب های درسی نیاموزد بلکه از رفتار و مَنِش و پندار استادبهره گیرد.
هرکس آثار استاد را بخواند و یا حتی چند جلسه در کلاس های استاد حضور یابد از خود به خدا رسد و به کرامت انسانی سر تعظیم فرود آورد.
درکلاس گلستان سعدی فراموش نمی کنم گاه حال سماع ،وگاه حال نیایش و گاه اشک شوق بود.
استاد بسیار مهربان و با گذشت و بسیار دلسوز و بسیار در روح کلام جاداشت.
وقت شناس یعنی به گوهر وقت آشناست و همه را در اعمالش به این دُرِّ گران رهنمود می کند.
روزی در کلاس گلستان سعدی از آقایی که در آنجا خدمت و پذیرایی می کرد خواست درکلاس بنشیند و نظر بدهد.
آن روز درچهره یِ آن مرد دیدم که به چه نشاطی رسید!
گفتم در دل
پیمان چو بستی در اَلَست ،پیمانه بگرفتی به دست
نوشیدی و نوشاندی و یادت همیشه در دل است
در پناهِ رحمت و الطاف الهی باشد که هر صبحگاه و سپیده دم تشنگان علم و ادب بی تاب و مشتاق اند تا در مکتب عالمانه یِ این دانش پژوه فرزانه زانو زده و مشام جان از واژه های نابش معطر کرده و نوش داروی کلامش را آرام بخش آغاز روزشان کنند ،الهام بگیرند از حق گویی وحق جویی حق طلبی ادیبانه یِ او و رهروی راه او باشند در چگونه زیستن و چگونه مرهم نهادن بر زخم و جراحت آلام جامعه و تجدید عهد کرده و لبیک گویند بر عهد و پیمان الهی و سر نهند سرود « خوشا آنان که دائم در نمازند » و بدانند که رستگاری در خدمت به خلق خداست و دلنواز شوند در محضر پر فیض این ادیب و دانشمند و جان نثارراه و فرمان الهی که شیوه اش خدمت رسانی به مستمندان و چاره جویی افتادگان است.
«اللهُ نورُالسَّمواتِ وَالاَرض» و او نیز دیدگاهش از نور الهی است و راهش نور افشانی در صراط المستقیم الهی!
در خاتمه می گویم:
گفتار تو رفتار تو ،افکار و هم کردارِ تو
جاوید مانَد تا ابد ایثار در آثار تو
یک دل چو دریا پُر ز دُر ،از معرفت لبریز و پُر
دریا به دریا متّصل ،دُر می فشاند دُر ز دُر
«زُهره» نگوید این سخن ،هر محفل و هر انجمن
یاد تو غوغا می کند،بشکسته پُشت اَهرمن
امیدوارم خداوند استاد شفیعی مطهر را از جمیع بلیّات محفوظ و در اَمان نگه دارد.
زهره دهقانی پور
فرهنگی و شاگرد کوچک استاد
پدر،به مثابه اُلگو
دکتر سیدمیثم شفیعی مطهر
متخصّص رادیولوژی
به نام خدای بخشنده و مهربان
پدرجان بخوان حرف فرزند خویش
عزیز و گرامی و دلبند خویش
تویی مایهٔ بود و پیدایشم
کنارت به ناز و به آسایشم
پدر تکیهگاه وجود منی
تو سرمایهٔ هست و بود منی
تو پرورده ای جسم و جان مرا
تو بخشیده ای جان،جهان مرا
فکر کردن بـه پدر همچون احساس گرمای کنار هیزمی سرخ شده از آتش، در یک روز سرد زمستانی اسـت.
پدر! همسفر مهربان روزهای كودکیام! چـه عاشقانه در كنار تـو بزرگ شدم.
ﭘــﺪﺭ است که ﺩﺭ ﮐﺘﺎﺏ ﺟﺎیی ﻧﺪﺍﺭد ﻭ ﻫﻴﭻ ﭼﻴﺰ ﺯﻳﺮ ﭘﺎﻳش ﻧﻴﺴﺖ.
بی ﻣِﻨَﺖ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﻏﺮیبگی ﻫﺎﻳش می ﮔﺬﺭد ﺗﺎ ﭘﺪﺭ ﺑﺎﺷد ...
ﻭ ﭘﺸﺖ ﺧﻨﺪﻩ ﻫﺎﻳش ﻓﻘﻂ ﺳﮑﻮﺕ می ﮐﻨد...
خدایا بالاتر از بهشتت چه داری؟
برای زیر پای پدرم می خواهم ...
از من خواسته شد که به عنوان یک فرزند، درباره ویژگی های اخلاقی و منش پدرم چند کلمه ای بنویسم.
من عادت به نوشتن متون طولانی و شعارزده ندارم و فکر می کنم حرفی که از دل برآید، لاجرم بر دل نشیند.
از وقتی خود را شناختم، پدرم برایم یک الگو و استاد بود و آرزویم آن بود که پایم را جای پای او بگذارم.
در مشکلات همیشه پشتیبان و یاور من است و حتّی در حال حاضر که بیش از چهل سال سن دارم و خود پدر دو فرزند هستم ، همیشه در برخورد با مشکلات به پشتیبانی معنوی ایشان دلگرم هستم.
مهم ترین درسی که در زندگی به من دادند، قناعت بود .ایشان همیشه به ما یاد دادند که به جز خدا چشمداشتی به هیچ منبعی نداشته باشیم و دستمان به زانوی خودمان باشد.
بارها با ذکر خاطرات دوران کودکیشان و سختی هایی که برای تحصیل طی کرده بودند، به ما یادآوری کردند که می توان بدون توسّل به این و آن و فقط با توکّل به خدا و تلاش شخصی به همه چیز رسید.
این نکته را نه فقط در حرف بلکه در عمل به ما نشان دادند و ما بارها در طیِّ زندگی دیدیم برای آن که از مسیر اصول اخلاقی و اعتقادی خارج نشوند ، چه هزینه های سنگینی پرداختند و چه مناصب و امتیازات مادی را از دست دادند ،ولی خم به ابرو نیاوردند و در عمل ، قناعت و مناعت طبع را به ما یاد دادند.
باور به قدرت خدا باعث شده است که در برخورد با ناملایمات زندگی و سختی ها، شجاعت زیادی داشته باشند و ترسی به دل راه ندهند.
به کرامت انسان اعتقاد زیادی دارند و حاضر نیستند برای رسیدن به هیچ خواسته ای کرامت خود را زیر پا بگذارند و متقابلاً به حفظ کرامت طرف مقابل و اطرافیان و زیر دستان نیز اهمّیّت می دهند.
به نظم در زندگی روزانه و عدم اتلاف وقت بسیار پایبند هستند و دقّت خاصی برای از دست ندادن زمان دارند و این موضوع را در کلام و عمل به ما نشان داده اند و از هر فرصتی برای خواندن یا نوشتن بهره می برند.
به خواست خدا، من و سایر فرزندان ایشان از نظر طیِ مدارج دانشگاهی و تحصیلات تکمیلی،همه موفّق بودیم و بسیاری از دوستان و بستگان تصوّر می کردند از آنجا که ایشان خود یک معلّم و فرهنگی بودند ، حتماً نظارت و سخت گیری شدیدی بر نحوۀ مطالعه و تحصیلات ما داشته اند ولی واقعاً ایشان اعتقادی به سختگیری یا اجبار در آموزش فرزندان یا نمره گرایی و مدرک گرایی نداشتند.به یاد دارم که در زمان تحصیل و در انتخاب رشته دانشگاهی، برعکس بسیاری از والدین که به هر قیمتی بر دکتر یا مهندس شدن فرزندان اصرار دارند، همۀ ما را در انتخاب رشته کاملاً آزاد گذاشتند و از ما می خواستند، تعادل در زندگی را حفظ کنیم و در هر شغل و رشته ای که مشغول می شویم، به فکر خدمت به مردم و به ویژه محرومین باشیم.
امیدوارم من هم بتوانم این اصول را به نسل بعد منتقل کنم.
برای ایشان و همه پدران و مادران دلسوز و مهربان ، طول عمر و سلامتی آرزومندم.
پدرجان! واپسین حرف دلم را با شما از زبان خودتان در این دوبیتی باز می گویم و بدین وسیله سخنم را حسن ختام می بخشم.
شمع یادت در دل من روشن است
شعلۀ عشق تو در هر ذرّۀ تن روشن است
آسمان بی کران و پهندشت این زمین
چلچراغ کهکشان از جانِ روشن، روشن است
سید میثم شفیعی مطهر
مهرماه ۱۳۹۹
استادامیرحسین ترکاشوند
اگر هدف معلم رشد و ارتقای دانشآموز و ایجاد شوق یادگیری در وی است و اگر معلم نمونه، اویی است که برای تحقق آن اهداف، خستگی نمیشناسد و همواره در این تلاش است پس استاد سیدعلیرضا شفیعی مطهر، بارزترین نمونۀ معلمی و آموزگاری است که هیچگاه دست از شوق ارتقای دانشآموزان چه در مدرسه چه در پهنۀ ایرانزمین برنمیدارد.
گذشته از آن، وی خود را همگام با نسل جوان بهروز میکند و علاوه بر سخنرانی و نگارش کتابهای پرشمارِ آموزشی اجتماعی همچنین با راهاندازی وبلاگهای متعدد و تخصصی و نیز اینک در شبکههای پیام رسانی با تأسیس کانالهای متنوّع و کاربردی، و یا برپایی جلسات متعدّد گفتگو و نظریهپردازی، به ایفای رسالتش میپردازد. شوق معلّمی و شوق روشنگری هرگز از او جدا نمیشود و اصلیترین ویژگی زندگیش را تشکیل میدهد. او با وجود کولهباری از علم و تجربه، اما همچنان جلسات دیگران را در نقاط مختلف شهر شناسایی و در آن شرکت میکند و گاه حتی میزبان جلساتی میشود.
شوق یادگیری در کنار شوق یاددهی را به روشنی میتوان در وی دید. او با وجود آن کولهبار اما همواره آمادۀ تغییر، تحوّل و اصلاح گذشتۀ خود است. او آنچه را خوانده و تعلیم داده و در نظر پذیرفته، در عمل پیاده میکند.
«آیا به از این نمیتوان بود؟» همین عنوان که بر روی یکی از کتابهای وی نقش بسته، به خوبی تلاش او برای ارتقا و نیز اعتدال و طمأنینۀ او را در این مسیر سخت نشان میدهد.
امیر ترکاشوند
خانم دکتر مونا شفیعی مطهر
متخصّص داخلی مغز و اعصاب
یکی از «نشان های برجسته»برای «انسان های وارسته»،
در «عرصۀ گفتگو» و «عرضۀ آرزو»،
این است که هیچ گاه «یقین» ندارند و «تلقین» نمی کنند ،
که تنها آنان «بر حق» و دیگران،«احمق»اند.
من به عنوان دختر استاد شفیعی مطهر و فرزند سوم خانواده چند سطری از خصوصیات بارز پدرم را خدمتتان عرض می کنم و شخصیت پدر را یکی از مصادیق سخنی از خود ایشان می دانم که در صدر سخن آوردم. امیدوارم توانسته باشم حقِّ مطلب رو ادا کرده باشم.
۱-در واقع ما فرزندان خانواده شیوه زندگی را در ترکیبی از رفتار و گفتار ایشان آموختیم .
مواقعی از زندگی که لازم بود ایشان با گفتارشان به روشنگری ما و همنسلان ما می پرداختند و در مواقعی نیز بدون این که به طور مستقیم هدف ایشان آموختن رفتاری به ما باشد، صرفاً با شیوه رفتار خودشان در چالش های مختلف زندگی عملاً سبک زندگی سالم را به ما می آموختند و ما ناخوداگاه این نحوه رفتار را الگوی خویش قرار می دادیم.
از آنجایی که والدین هر فردی در نهایت الگوی واقعی فرزندانشان می شوند چه بهتر که بهترین الگو برایشان باشند.
در حال حاضر که خودم نقش مادر را ایفا می کنم بیش از پیش به میزان تاثیر الگوی رفتاری ایشان در رویارویی با چالش های زندگی خودم پی می برم.
۲-یکی از مهم ترین خصوصیات ایشان این است که هرگز توصیه به هیچ ارزش اخلاقی نمی کنند که خودشان به آن عمل نکنند و قبح این عمل هرگز در خانواده ما شکسته نشده است.
حتّی در مواردی به نظر کم اهمّیّت اگر پدر قولی بدهند یا توصیه ای بکنند ، انجام آن قول و عمل به آن توصیه، از اوجب واجبات قرار می گیرد و این از خصوصیّات شخصیّتی همه افراد خانواده شده است.
و از آنجایی که به طور عملی ما درس زندگی را بیشتر از رفتار ایشان آموختیم تا این که به طور مستقیم نکته ای را گوشزد کنند، عملاً خودشان هرگز نمی شود توصیه اخلاقی داشته باشند که شخصاً بدان عمل نکنند.
۳-از مهم ترین صفات ایشان صداقت است.
بی ریایی،مهربانی،اعتقادات قلبی عمیق،کمک به مستمندان و انجام امور خیریّه،عزّت نفس،حفظ حرمت انسانی ،یک رنگی،وفای به عهد،ایستادگی در برابر زور و ستم و دوری از هر گونه کبر و غرور از سایر ویژگی های شخصیّتی ایشان است که ان شالله با انتقال این ویژگی ها به نسل بعد همگی از باقیات و صالحات ایشان باشد.
هر یک از این ویژگی ها طی سالیان سال از طریق رفتار و گفتار ایشان به فررندانشان منتقل شده و واقعاً ما فرزندان کوشیده ایم عزّت نفس و حفظ حرمت و کرامت انسان ها و سایر ویژگی های رفتاری ایشان را در امور مختلف زندگی سرلوحه امورمان قرار دهیم.
۴-یکی از خاطرات دوران کودکی که به یاد دارم این بود که وقتی پدرم ریاست آموزش و پرورش را عهده دار بودند، من هنوز دختر خردسالی بودم و همراه ایشان بعضی روزها به محل کارشان می رفتم.
آن زمان نامه هایی را که به دفتر کارشان برای امضای ریاست می آوردند پدرم بعد از بررسی امضا می کردند . امضای ایشان شبیه دایره بود!
من چون خردسال بودم متوجّه شیوه کار نمی شدم . روزی به پدر گفتم:
اگر کار شما فقط این است که در این برگه ها دور اسمتان دایره بکشید، من این کار را انجام می دهم ،شما به کارهای دیگرتان برسید!
بعدها پدرم در هر جمعی از گفته من به عنوان عبرت گرفتن یاد می کردند و همه جا می گفتند که در واقع این حرف باید تلنگری باشد که بدانیم هیچ وقت در محل کارمان نقش یک فرد بیهوده نداشته باشیم و واقعاً مثمر ثمر باشیم!
این جملات ایشان در ذهن ما حک شد که در هر موقعیّتی در اجتماع باید برای جامعه مان فردی مفید باشیم .
در نهایت امیدوارم که ما نیز فرزندان صالحی برای ایشان باشیم و خود نیز به عنوان مادر و پدر بتوانیم از الگوهای رفتاری و گفتاری ایشان به فرزندانمان منتقل کنیم و با کسب روزی حلال که از توصیه های مداوم ایشان به همه فرزندانش هست، توانسته باشیم باعث سربلندی شان شده باشیم.
در آخر آرزوی سلامتی و سربلندی برای پدرم و تمام دلسوزان این مرز و بوم دارم.
سخنم را با این دوبیتی پدر حُسن ختام می بخشم و خودشان را بهترین مخاطب این شعر می دانم:
شمع یادت در دل من روشن است
شعلۀ عشق تو در هر ذرّۀ تن روشن است
آسمان بی کران و پهندشت این زمین
چلچراغ کهکشان از جانِ روشن، روشن است
مونا شفیعی مطهر
نگاه جناب آقای دکتر عباس علی منصوری
استاد دانشگاه و نماینده پیشین مجلس
استاد شفیعی مطهر دركلاس اول و دوم راهنمايي سال هاى ١٣٥٠و ٥١ در آران و بيدگل معلم دينى و قرآن كلاس ما بود. ايشان بعد از ظهر پنج شنبه ها با تدريسى بي نظير همه دانش آموزان را علي رغم سنّى كم با اسلام عملى كه تبلور اخلاق حسنه و آزادگى بود، آشنا می كرد.
حفظ سوره هاى كوچك و احاديث و آموزش بكار گيرى آن و ايجاد روح تعاون و همكارى براى همه ما ارزشمند بود.
به اندازه اى همه ما اين كلاس را دوست داشتيم كه از اول هفته انتظار كلاس ايشان را داشتيم.
شخصاً بارها اذعان داشته ام كه استاد در ساختن شخصيّت مذهبى،سياسى و اجتماعى من و دوستانم بسيار تاثير گذار بود. اگر چه آن زمان ١٢سال داشتم ولى شهد رفتار عملى ،كلام جذّاب و روح جوانمردى و آزادگى استاد شفيعى مطهر را در كام دارم و برايم اقناع كننده بوده است.
در زمان هاى زيادى آموخته هاى استاد به ياريم آمده و عمل به آن برايم وجدانى آسوده را در فعّاليّت هاى مختلف در پى داشته است . برای ایشان عمرى طولانى و توفيقات روزافزون توام باسلامتى آرزومندم و با افتخار دستشان را مى بوسم.
عباس علی منصوری
آثار،سرودهها،مقالات،خاطرات و روزنوشتهای شفیعیمطهر