علی رضای بی عُرضه!!
نظر من: «هیچ کس بهتر از پدر ،فرزند خود را نمی شناسد»!
نظر پدر من: «من نمی دونم این علی رضا چطور نون به زن و بچه خواهد داد!!»
من فکر می کنم با این صغری و کبرای فوق شما می توانید توان و استعداد مرا کاملا ارزیابی کنید!
مرحوم پدر در گذر پنجه شاه کاشان مغازه ای داشت که از اوایل عمر تا آخرین لحظۀ زندگی 77ساله یعنی بیش از نیم قرن همان جا کاسبی می کرد. من در دوران پیش از دبستان تا دبیرستان و حتّی بعد از آن به جز ساعات تحصیل و تدریس، در دکانداری به پدر کمک می کردم.
من چون ناگزیر باید از صبح زود تا حدود ساعت 9-10 شب در دکان پدر باشم، هیچ سرگرمی جز مطالعۀ کتاب نداشتم.بنابراین بیشتر در کنار گذر می نشستم و کتاب می خواندم. گاه به قدری سرگرم مطالعه بودم که بچه ای با سوء استفاده از غفلت من چیزی از مغازه می ربود . پدر وقتی این را می فهمید،این سخن همیشگی را تکرار می کرد که:
«من نمی دونم این علی رضا چطور نون به زن و بچه خواهد داد!!»
یعنی این علی رضا که عُرضۀ دکانداری ندارد،چطور خواهد توانست هزینۀ زندگی خانواده را تامین کند!
یاد خاطرۀ جالبی افتادم. آن روزها کلِّ فروش یک روز دکان پدر بین 30 تا 50 تومان (300 تا 500 ریال) بود. یکی از فنون دکانداری در آن روزها داشتن مقداری پول خُرد بود،که اگر مشتری اسکناس درشت داد،دکاندار بتواند بقیّۀ پول او را به او بپردازد. پدر سعی می کرد به منِ بی عُرضه بفهماند که پول های خُرد دخل را حتّی الامکان حفظ کنم. وقتی یک نفر از منِ دکاندار می پرسید: آیا بیست تومان پول خُرد دارید؟
من یا باید به دروغ پاسخ منفی بدهم و یا این که اسکناسش را با پول خُرد عوض کنم.
روزی حدود غروب یک نفر از من پرسید بیست تومان پول خُرد داری؟ و من که نمی توانستم دروغ بگویم همۀ پول های خُرد دخل را به او دادم و به قدری سرگرم شمردن سکّه های یک ریالی و دو ریالی شدم که فراموش کردم اسکناس بیست تومانی را از او بگیرم!
وقتی پدر آمد و با دخل خالی روبه رو شد،حالا شما مجسّم کنید که با این علی رضای بی عُرضه چه کند که همۀ فروش از صبح تا غروب پدر را به مشتری داده و اسکناس را از او نگرفته است!!
هنوز هم وقتی تنها می شوم که می خواهم توان خود را ارزیابی کنم،به یاد تکیه کلام تکراری پدر می افتم! حالا هر وقت در خانه از من می خواهند که بروم از سنگکی نان بگیرم،با همین سخن پدر،تنبلی خود را توجیه می کنم!!
شاید اگر قرار بود من از راه دکانداری در این روزگار هزینۀ زندگی خانواده را تامین کنم،همین ارزیابی پدر بهترین توصیف از توانمندی های من بود.
من هر وقت دربارۀ توانمندی های کاذب خود دچار غرور می شوم، گفتۀ آن مرحوم را صادق ترین ارزیابی از خود می یابم!
آری ،من اینم!یعنی کسی که از زیر صفر شروع کردم تا بستر کویر ذهن خویش را شیار زنم و از آن گلستانی بسازم! هنر من تنها این بوده و هست که در این کویر ستَروَن هر بذر مفیدی را برویانم و همۀ تلاش و امیدم این است که از کوه مشکلات بشر ،گره ای کور را بگشایم و گریوه ای دور را بپیمایم!
این آرزویی که داشته ام و این بذری است که کاشته ام!
اکنون این شمایید که که می توانید این «خودباوری» را «داوری» کنید!
#شفیعی_مطهر
آثار،سرودهها،مقالات،خاطرات و روزنوشتهای شفیعیمطهر