خاطره ها و مخاطره ها
تابلوی سرنوشت آفرین
یک هفته از اول مهرماه می گذشت. مدارس باز شده بود. من پس از فراغت از تحصیل شش ساله ابتدایی به علت تنگدستی خانواده مثل خواهران و برادرانم نمی توانستیم بیشتر از این به تحصیل ادامه دهم؛ بنابراین باید هر روز صبح زود از خانه مان در محلّۀ درب یلان تا بازارچۀ پنجه شاه می آمدم و در دکانداری به پدر کمک می کردم.
همشاگردی هایم هر روز سرِ راه دبیرستان از برابر دکان پدرم می گذشتند و من با بغض فروخورده و با نگاه حسرت به آنان نگاه می کردم.
من بیشتر ساعات فراغت را در دکان پدر کتاب می خواندم و گاهی نقّاشی می کشیدم . یاد دارم یک نقّاشی رنگی از صحن و بارگاه حضرت امام رضا(ع)کشیده و در دکان پدر نصب کرده بودم.
روزی یکی از مشتریان به نام آقای سید محمود طباطبایی در موقع خرید از پدرم نگاهش به این تابلو خورد. از پدرم پرسید:
این نقّاشی را چه کسی کشیده است؟
پدرم در حالی که مرا نشان می داد،گفت: علی رضا!
ایشان رو به من کرد و پرسید:کلاس چندم هستی؟
گفتم: پارسال کلاس ششم بودم! ولی امسال دیگر مدرسه نمی روم.
ایشان رو به پدرم کرد و با شگفتی گفت:
آخه چرا بچّۀ به این خوش استعدادی را از ادامۀ تحصیل باز داشته ای؟
پدرم چون خیلی از این حرف های تکراری را شنیده بود، با بی خیالی و کم حوصلگی گفت:
دلت خوش است! من در سیرکردن شکم این ها مانده ام! حالا شما می گویی با این هزینه های سنگین دبیرستان او را به دبیرستان بفرستم؟ برو دنبالت کارت!
ولی آن سیّد سمج، باپشتکار ول کن قضیّه نبود. هر چه از پدرم متلک شنید، بیشتر اصرار ورزید. در نهایت به پدرم گفت:
بر فرض از عهدۀ هزینه های تحصیلش برنمی آیی. احتمالاً برخی ادارات مثل فرمانداری و شهرداری بودجه هایی برای کمک به این گونه موارد دارند.
پدر پاسخ داد: من کسی نیستم که دست گدایی به سوی ادارات دراز کنم.
ایشان گفت: من خودم فردا صبح او را به فرمانداری می برم و اقدام می کنم.
صبح روز بعد من همراه ایشان به فرمانداری کاشان که در آن زمان در طبقۀ دوم شهرداری بود،رفتم. ظاهراً فرد مورد نظر ایشان نبود، لذا ضمن معرفی من به یکی دیگر به من گفت این جا بنشین تا فلانی بیاید و اقدام کند .
من تا ظهر آن جا نشستم. هیچ کس هیچ اعتنایی به من نکرد. من هم خجالتی و کم رو نمی دانستم چه بکنم . ناگزیر برخاستم و دست از پا درازتر به دکان پدرم برگشتم.
پدرم از این وضع خیلی عصبانی شد .عصر که آقای طباطبایی از اداره اش به خانه برمی گشت،محلّ عبورش بازارچۀ پنجه شاه بود و از درِ دکان ما می گذشت. وقتی مرا دید،پرسید: چه کردی؟ حل شد؟
من ماجرا را برایش توضیح دادم و پدرم با تندی به او گفت:
دیدی آبروی ما را بردی و هیچ کاری هم نکردی؟
ایشان باز با سماجت گفت: کار را پیگیری می کنم.
بالاخره و با اصرار ایشان روز بعد من ترک دوچرخۀ پدر نشستم و با هم به فرمانداری رفتیم. فرمانداری نامه ای داد به ادارۀ فرهنگ کاشان. ادارۀ فرهنگ هم نامه ای دادند به دبیرستان محمودیه و از مدیر دبیرستان آقای لسان خواستند که مرا ثبت نام کند و شهریه آن را که حدود 80 تومان می شد،از پدرم به طور قسطی بگیرند.
روز بعد که حدود ده روز از مهرماه می گذشت ،من به دبیرستان محمودیه رفتم. ولی نه تنها آن سال ،که حتّی بسیاری از سال های تحصیل من پولی برای خرید کتاب های درسی و نوشت افزار نداشتم. بنابراین در کلاس از روی کتاب همشاگردی ها می خواندم و گاهی هم که آقای ابراهیم هاشمی- یکی از دبیران دبیرستان- کتاب کهنه ای از سال های پیش پیدا می کرد، به من می داد.
تهیّۀ نوشت افزار من هم ماجرایی شنیدنی دارد! آن روزها ادارۀ ثبت اسناد، آگهی های حصرِ وراثت را روی نشریاتی کاهی منتشر می کردند. کاغذ آن ها به قدری نامرغوب بود که آگهی ها را بر یک طرف کاغذ چاپ می کردند و طرف دیگر کاغذ سفید بود.ادارۀ ثبت اسناد دسته دسته این نشریات را به کارمندان می داد تا توزیع کنند. آن ها گاهی دسته ای از این نشریات را به پدرم می دادند تا پدرم در موقع فروش حلوا ارده ،آن را روی این کاغذها بگذارد و به مشتری بدهد.
من این نشریات را می گرفتم و از وسط نصف می کردم و وسط آن ها با نخ و جوالدوز می دوختم و به صورت دفتر درمی آوردم و مشق ها و درس های نوشتنی خود را روی طرف سفید کاغذ می نوشتم!
آثار،سرودهها،مقالات،خاطرات و روزنوشتهای شفیعیمطهر