ابَرقدرت هردمبیلی!!
قصّه های شهر هرت،قصّۀ 151
شفیعی مطهر
روزی اعلی حضرت هردمبیل،شارل شرلی مستشار فرنگی خود را فراخواند و از او پرسید:
کشور ما با کشورهای ابرقدرت دنیا چه فرقی دارد؟ چرا سران همۀ کشورهای جهان هر یک زیر بیرق یکی از این ابرقدرت ها پناه می گیرند؟ آیا ما نمی توانیم یک کشور ابرقدرت شویم که همه از ما بترسند؟!و....
شارل شرلی به عرض رسانید:
قربان! کشورهای ابرقدرت در همۀ زمینه های اقتصادی،نظامی،سیاسی،تسلیحاتی ،فناوری و....در دنیا حرف اول را می زنند. هم پول دارند و هم تولید بالای صنعتی و هم قدرت نظامی؛ ولی در شهر هرت نه تولید صنعتی داریم که بر رونق اقتصادی بیفزاید و نه قدرت نظامی داریم که دنیا روی قدرت ما حساب کند.
هردمبیل پرسید: مثلاً ابرقدرت ها در جهان چه می کنند که در همۀ رویدادهای بین المللی اثرگذارند؟
شرلی پاسخ داد: مثلاً نیروهای ابرقدرت سیلگنا هم اکنون در چند کشور جهان حضور نظامی دارند و همۀ رویدادهای روابط بین الملل را رصد می کنند.
هردمبیل گفت: این کار را ما هم می توانیم بکنیم. مثلاً ما می توانیم با اعزام چند لشکر به کشورهای دور و نزدیک مثل ابرقدرت ها در امور داخلی کشورها دخالت می کنیم و کارهایی بکنیم که دنیا روی قدرت ما حساب کند.
شرلی پاسخ داد: قربان! این کار جنبه های متعددی دارد که مهم ترین جنبۀ آن سرمایۀ مادی و قدرت اقتصادی است. در حال حاضر دولت شهر هرت این قدر پول ندارد که حقوق کارکنان دولت را بپردازد.
هردمبیل گفت: برای تهیّۀ پول بر مالیات ها و عوارض و قیمت های ارزاق و کالاهای مصرفی می افزاییم.
شرلی باز پاسخ داد: اعلی حضرتا! جسارت مرا ببخشید! در حال حاضر نیز 80 درصد مردم گوشت را از سفره خود کنار گذاشته اند و 80درصد مردم زیر خطِّ فقرند!
هردمبیل گفت: در یک کلام خلاصه منظور من این است که حالا که ما در هیچ زمینه ای هیچ نماد برجسته ای نداریم که هم مصرف داخلی داشته باشد و هم در دنیا مطرح کنیم و بوق و کرنا راه بیندازیم که ما چنین و چنانیم،در این وضع اگر در برخی نقاط دنیا نیرو داشته باشیم ،می توانیم بین مردم خود وانمود کنیم که ما هم ابَرقدرت جهانی هستیم!!
شرلی ضمن تایید ضمنی وانمود کرد که منظور اعلی حضرت را فهمیده،ولی با این وجود تردید خود را در عملی کردن این هدف نشان داد.
هردمبیل با تشر بر سر شرلی گفت: پس تو را برای چه استخدام کرده ایم؟ من این حرف ها را نمی فهمم. برو و با صدراعظم طرحی اجرا کنید که بتوانیم چندین هزار سرباز با تجهیزات نظامی به کشورهای دیگر اعزام کنیم تا اسم ما و اسم کشور ما به عنوان قدرت اول منطقه و بعد جهان مطرح شود!
وقتی صدراعظم با شرلی با هم نشستند و تبادل نظر کردند راهی جز چلانیدن و دوشیدن مردم و اِعمال فشار بر اقشار آسیب پذیر به ذهنشان نرسید. تنها نگرانی آنان این بود که روزی عرصه چنان بر مردم تنگ شود که با نافرمانی مدنی و اعتراضات فراگیر همۀ اقشار مردم به صحنه بیایند و نتوان با سرکوب های محلّی آنان را کنترل کرد.
نهایتاً صدراعظم گفت: راه تحقیر و تسلیم کردن مردم را در پیام این تمثیل می توان یافت.
یه شیر رو میندازن توی قفس. بهش سوسیس و کالباس میدن.
شیره میگه : من آهو می خوردم این چیه؟
بهش میگن: اونقدر گرسنه میمونی تا همینو بخوری.
شیر چند روز بعد از شدت گرسنگی سوسیس رو می خوره.
چند روز بعد به جای سوسیس، استخون میندازن جلوش.
شیره میگه: بابا من به سوسیس عادت کردم، این چیه؟
بهش میگن اون قدر گرسنه میمونی تا استخون رو بخوری!!!
شیر چند روز بعد از شدت گرسنگی استخون رو می خوره.
بعد یه مدت به جای استخون ،یونجه می ریزن جلوش.
شیر میگه : بی انصاف ها من الاغی درسته قورت می دادم که یونجه رو می خوره . حالا اینو نمی خورم دیگه.
بهش میگن: اون قدر گرسنگی می کشی تا یونجه رو هم بخوری.
شیر یه مدت مقاومت می کنه ولی بالاخره یونجه رو هم می خوره.
یه مدت بعد هیچی بهش نمیدن.
داد می زنه: من به یونجه عادت کردم. اینو دیگه چرا نمیدین بخورم؟
بهش میگن: یونجهی مفت نداریم. باید صدای الاغ دربیاری تا بهت یونجه بدیم!!!
این رفتار اون قدر ادامه پیدا کرد تا شیر کاملاٌ تسلیم شد!!
*******
و این داستان خُرد کردن تدریجی شخصیت و کرامت هر انسان و هر ملّت است و هر کسی که تن به حقارت و تسلیم ذلیلانه بدهد.
این دو چون چاره ای جز اجرای منویّات ملوکانه نداشتند،تصمیم گرفتند از روز بعد پنجاه درصد بر مالیات ها و عوارض و قیمت ارزاق بیفزایند!! تا این که......
آثار،سرودهها،مقالات،خاطرات و روزنوشتهای شفیعیمطهر