قاب حقیقت
شهر در التهاب میسوزد
در دلم خون ناب میسوزد
خشمها خوشه کرده بَر داده
دشت با التهاب میسوزد
آب،آتشکُش است لیک اینجا
دیدهها غرق آب میسوزد
وعدههای دروغ میپوسد
چشمههای سراب میسوزد
خون به رگهای خلق میجوشد
همچو جام شراب میسوزد
هیبت شب شکسته میلرزد
خرمن ماهتاب میسوزد
کارد بر استخوان رسیده کنون
جگر شیخ و شاب میسوزد
پردههای نفاق بگسسته
کُفر هم بینقاب میسوزد
از شرار قیام کوخنشین
کاخها با شتاب میسوزد
بس سوال از«چرا»و«چون»انباشت
خرمنش بیجواب میسوزد
ظلم بس بیحساب بود اکنون
بیحساب و کتاب میسوزد
اشک در دیدهها ز بس خشکید
خشک و تر بیحساب میسوزد
پارسایان ز بس خراب شدند
پارسای خراب میسوزد
شعلهها سرکشیده بر افلاک
پر و بال عقاب میسوزد
ابر از خشم شعله میبارد
تودههای سحاب میسوزد
چون تبه شد ز باب تا محراب
اهل محراب و باب میسوزد
بس به جای مدد، ستم دیدم
سینهام چون کباب میسوزد
دل چو آتشفشان شرر بارد
کوه صبرم مذاب میسوزد
غنچهها ناشکفته پرپر شد
خونشان در گلاب میسوزد
اشکها شطِّ خون شده جاری است
شطِّ پر پیچ و تاب میسوزد
«حق»فقط حرف خطِّ قابشده است
چون عمل نیست قاب میسوزد
بس لقبها تهی شد از معنی
لفظ «شیخ» و «جناب»میسوزد
همه گفتند«خوب »و «بد»کردند
همه کس در عذاب میسوزد
بس حقیقت نهفته در هر قاب
قاب هم در نقاب میسوزد!
#شفیعی_مطهر
آثار،سرودهها،مقالات،خاطرات و روزنوشتهای شفیعیمطهر