خاطره ها و مخاطره ها
حتما این آیه معروف و بسیار زیبا را شنیده اید:
و مکروا و مکرالله والله خیرالماکرین ( آل عمران ، ۵۴)
و منكران مكر ورزيدند و خداوند هم در پاسخشان مكر در ميان آورد و خداوند بهترين مكر انگيزان است.
امروز مي خواهم خاطره اي بگويم كه خود شاهد مكرورزيدن كساني عليه خود بودم و خداوند چه زيبا مكرشان را با شكست روبه رو كرد.
من در حدود سال ۱۳۶۲ به عنوان معاون فرماندار كاشان خدمت مي كردم . بر اثر تحولات سياسي و خط بازي هاي سياسي آقاي غلام رضا عطوفي به عنوان فرماندار كاشان معرفي شدند. من كه احتمال مي دادم خط فكري ايشان و جناح سياسي وي مرا تحمل نخواهد كرد و ضمنا ماموريت من از وزارت آموزش و پرورش به وزارت کشور موقتي بود و نه دائمي ، چندين مرتبه به ايشان گفتم:
من اصلا معلم هستم و بنا به ضرورت انقلاب چند صباحي به وزارت كشور آمده ام . اجازه فرماييد به كلاس تدريس خود برگردم ؛ ولي ايشان هر بار مخالفت كردند و همكاري مرا با خود افتخار ناميدند.
از طرفي گاهي مي شنيدم از برخي افراد بي مسئوليت مي خواستند كسي را جايگزين من به او معرفي كنند!!
باز بر درخواست خود مبني بر بازگشت به كلاس تاكيد مي كردم ؛ ولي پاسخ قبلي را مي شنيدم.
البته علت اين رفتار دوگانه را حدس مي زدم ؛ چون ايشان در كار فرمانداري كاملا ناوارد بودند و مي خواستند پس از يادگرفتن كارها عذر مرا بخواهند.
من كه با توكل به خدا و با نيت خدمت خالصانه به مردم به فرمانداري رفته بودم ، نمي توانستم سياسي كاري و واكنشي كار كنم . با وجودي كه مي دانستم ايشان دارد از من استفاده ابزاري مي كند ، همچنان وفادارانه از هيچ راهنمايي و همكاري دريغ نمي كردم. چون نهايت دود سياه اين سياسي كاري ها به چشم مردم بي پناه و بي گناه مي رود .
از قديم چون من بومي كاشان بودم ،فرمانداران قبلي آقايان حسين انواري و اسماعيل جوادي بر حسب تقسيم وظايف همه مراجعات و مكاتبات فرمانداري را به من سپرده بودند.
يك روز تا نزديكي هاي ظهر احساس كردم كه امروز كسي به عنوان ارباب رجوع مراجعه نكرده است. فكر كردم امروز مردم احتمالا مشكلي در رابطه با فرمانداري نداشته اند. آقاي متولي مدير دفتر را صدا زدم و گفتم :
چه عجب امروز ارباب رجوع نداريم؟!
خنديد و گفت : آقاي عطوفي امروز دستور داده اند هر ارباب رجوعي كه آمد ، او را به اتاق من بفرست!!
خوشحال شدم و گفتم : خدا را شكر كه كم كم دارند بركار ها مسلط مي شوند.
آن روز حدود ساعت ۵/۱ بعد از ظهر تلفني از من خواستند اگر كار ندارم لحظاتي به دفتر ايشان بروم. من هم بي درنگ رفتم . ديدم ايشان نمي دانسته اند در پاسخ ارباب رعوع چه بگويند و چه بكنند ، از هر مراجعه كننده خواسته تا درخواست خود را بنويسد و بعدا براي جواب مراجعه كند .
آقاي عطوفي تك تك نامه ها را برايم خواند و از من درباره آن ها راهنمايي خواست . من هم صادقانه و بي دريغ ايشان را درباره اين درخواست ها و موارد مشابه راهنمايي كردم.
نامه رسان فرمانداري معمولا هر روز حدود ساعت ۱۱ صبح همه نامه ها و بخشنامه را به اتاق من مي آورد. يك روز هر چه منتظر ماندم خبري نشد. وقتي از آقاي محسني مسئول امر اداري علت را پرسيدم ، ايشان با خنده گفتند: آقاي عطوفي به آقاي مشرقي گفته مواظب باش هر وقت نامه رسان آمد نامه ها را بگير و به اتاق من بياور!
آن روز نيز حدود ساعت ۵/۱ آقاي عطوفي مرا به اتاق خود دعوت كرد و درباره اقداماتي كه لازم بود درباره بخشنامه ها انجام دهيم راهنمايي خواست . من هم باز با همان انگيزه صداقت ايشان را راهنمايي كردم.. اين رويه تا مدتي همچنان ادامه داشت.
من از سال ۱۳۶۰ هر ساله به عنوان ناظر كاروان هاي حج از سوي سازمان حج و زيارت به حج اعزام مي شدم. آقاي عطوفي به گمان اين كه اعزام من به حج به عنوان سهميه فرمانداري است ، در يك روز جمعه !! بخشداران ( آقايان اكبر شجري بخشدار قمصر و دكتر حسن حيدري بخشدار مركزي و بخشدار آران) را به فرمانداري دعوت مي كند و به آنان مي گويد:
ما يك نفر سهميه حج داريم ، مي خواهم بين شما قرعه كشي كنم.
پس از قرعه كشي آقاي دكتر حسن حيدري به عنوان نفر برگزيده انتخاب مي شود . آقاي عطوفي سپس طي نامه اي به سازمان حج مي نويسد :
امسال به جاي آقاي شفيعي مطهر ، آقاي حسن حيدري را به حج ببريد.
آقاي دكتر حيدري كه انسان شريفي هستند در عصر آن روز به من كه در قمصر بودم تلفن زد و گفت :
آيا امروز شما به كاشان نمي آييد؟ گفتم : مسئله چيست ؟ آيا درباره حج من است؟ ايشان از پيشگويي من تعجب كرد و گفت : شما از كجا فهميديد؟ من ادامه دادم : آيا قرار شده شما به جاي من برويد؟ ايشان بسيار شگفت زده حرف مرا تاييد كردند. ( البته من همه اين ها را حدس مي زدم.) آقاي حيدري گفتند: من فكر كردم فرمانداري به جز شما سهميه ديگري دارد. اكنون با وجود اين نامه من هرگز حاضر نيستم به جاي شما بروم. اين ناجوانمردي است.
من در نهايت به آقاي دكتر حيدري گفتم:
هر چه شده ، شده باشد . از اين كه اثر وضعي اين كارها اين شده كه شما به جاي من برويد ، من بسيار خوشحالم . شما به اميد خدا و با نيت خالص به سازمان حج برويد و نامه را بدهيد . اگر آنان گفتند : آقاي شفيعي مطهر هم بايد اصلح بودن شما را نسبت به خودش تاييد كند ، من حاضرم كتبا اصلح بودن شما را نسبت به خود گواهي مي كنم.
آقاي دكتر حيدري صبح روز بعد به سازمان حج رفته نامه را تقديم مي كند . در پاسخ نامه مي گويند: آقاي شفيعي مطهر ناظر برگزيده ماست و اعزام ايشان به حج هيچ ارتباطي به فرمانداري و آقاي عطوفي ندارد. آقاي دكتر حيدري وقتي رضايت مرا هم اعلام مي كند ، در پاسخ مي گويند : اگر آقاي شفيعي مطهر هم از نظارت استعفا دهند ، ما نيروي رزرو داريم و شما را نمي بريم!!
البته من از نوميد شدن آقاي دكتر حيدري ناراحت شدم . بنابراين در همان سال در كنار خانه خدا به ايشان دعا كردم و خداي مهربان دعايم را مستجاب كرد و سال بعد هر دو با هم بر گرد خانه محبوب طواف مي كرديم.
البته آقاي عطوفي پس از آن باز هم دست از اين كار نكشيد و بدون اين كه حتي يك كلمه به من بگويد همچنان در صدد حذف من بود.
اما مكر الهي!! سازمان حج شماره تلفن خانه پدر خانم مرا داشت. روزي برادر خانم من آمد و گفت : از سازمان حج گفتند فردا صبح در سازمان حاضر باسيد.
من و آقاي دكتر حسن الماسي در سفر حج با بوديم. لذا به ايشان گفتم : مرا فراخوانده انذ، آيا شما هم مي آييد؟
روز بعد من و آقاي دكتر الماسي و پدرخانم ايشان به سازمان حج رفتيم. مسئول مربوطه بلافاصله گذرنامه و بليت ما را به دستمان داد و گفت : امروز ساعت ۱۵ پرواز داريد !
ما كلي اصرار كرديم تا بليت ما را با ساعت ۲۳ تعويض كردند و ما به سرعت به كاشان برگشته و پس از خداحافظي، خود را عجولانه به فرودگاه رسانديم. همان شب ما پرواز كرديم و در همان شب با هواپيماي سعودي از جده نيز به مدينه رفتيم و نماز صبح را در حرم پيغمبر(ص) خوانديم
جالب اينجاست كه زماني آقاي عطوفي از رفتن ما باخبر شده بود كه ما در حرم پيامبر اكرم(ص) مشغول نماز و زيارت بوديم!!
آنگاه بود كه من مصذاق اين آيه را به وضوح مي ديدم: و مكروا و مكرالله والله خيرالماكرين
اگر ناخدا جامه بر تن درد خدا کشتی آنجا که خوهد برد
آثار،سرودهها،مقالات،خاطرات و روزنوشتهای شفیعیمطهر