گشودن عُقدۀ دل با شعر دختر قالیباف
یادمه اولین روزی که از ابتدایی به مقطع راهنمایی رفتم (سال۱۳۵۲) کلّاً همهچی عوض شده بود. چشمم به درِ مدرسه خشک شده بود، حیاط و راهروی مدرسهی جدید با همکلاسیهای جدید مرا شگفتزده میکرد. تعدادی از دوستان دوران ابتدایی غایب بودند، دلم برايشان تنگ بود و در تصوُّرم گمشده داشتم.
بسیاری از آنها برای جبران کمبودهای اقتصادی خانواده مجبور بودند ترکتحصیل کنند و در قالیبافی که شغل اصلی خانوادههای آنروز بهشمار میرفت، کمک کنند.
وارد دبیرستان که شدیم (۱۳۵۴)جای تعداد دیگری از دوستان را خالی دیدم.
اینبار نبودِ آنها علاوهبر انتخاب شغل قالیبافی، ازدواجی بود که عمدتا ًاز سوی والدین پیشنهاد و بعضاً تحمیل میشد.
گاهی دلم که برای دوستانم تنگ میشد. غصّهی آنان را در کلاس و در قالب شعرهای ادبی بازگو میکردم.
دبیر جامعهشناسی ما آقای کبیری از شاهرود به شهرمان آمدهبود و با توجّه به معروفیت قالیبافی در آران وبیدگل تصوّر میکرد ما در هنگام بافتن قالی از شعرهای محلّی و فولکلور خاص برخوردار هستیم.
و من از فرصت استفاده میکردم، دلتنگیها و غصّههای دوستانم را با خواندن شعر نوی دختر قالیباف، سرودهی استاد فرهنگ و ادب، جناب آقای سیدعلیرضاشفیعیمطهر بازگو میکردم.
اگرچه درخواستها از من برای خواندن این شعر در کلاسهای مختلف و حتّی در مراسمهای مدرسه زیاد شده بود امّا من با خواندن آن در اماکن و برنامههای مختلف شهر، انگار عقدهی دل میگشودم و غصّهی غیبت دوستان همسنوسالم را از حکومت وقت مطالبه میکردم...
از یادداشتهای مریمارشدی
فروردین ماه ۱۴۰۴
آثار،سرودهها،مقالات،خاطرات و روزنوشتهای شفیعیمطهر