بهترین عیدی اعلیحضرت به مردم چیست؟!
قصّههای شهر هرت،قصّۀ 206
شفیعی مطهر
کمکم حال و هوای بهار از راه میرسید و مردم به فکر برگزاری آیینهای تاریخی سال نو بودند؛ولی کسی دل خوشی نداشت و هالهای از اندوه بر صحن و سرای شهر هرت سایه انداخته بود.
نیروهای اطّلاعاتی و امنیّتی گزارشهای تلخی از نارضاییهای روزافزون مردم به شرفعرض ملوکانه میرسانیدند.روزی اعلیحضرت هردمبیل سلطان شهر هرت- گرچه هیچ اعتقادی به شور و مشورت نداشت و هیچ کس را لایق آن نمیدانست، ولی به علّت درماندگی در تصمیم گیری - روزی صدراعظم و درباریان را فراخواند و دربارۀ این گزارشها نظر مشورتی آنان را جویا شد. آنان پس از پیشنهادهای تکراری و بیسرانجام،نهایتاً یک پیشنهاد تازه مطرح کردند. یک نفر پیشنهاد کرد در آستانۀ سال نو اعلیحضرت یک عیدی به همۀ رعایای(شهروندان) شهر هرت اهدا فرمایند. این پیشنهاد در خاطر خطیر ملوکانه مقبول افتاد. دربارۀ نوع عیدی قرار شد در یک روز موعود در همۀ خیابانها،معابد،معابر،گذرگاهها، ادارات و مدارس صندوقی بگذارند و هر یک از مردم بالاترین هدیۀ مطلوب خود را روی کاغذی بنویسد و در صندوق بیندازد و عیدی خود را از اعلیحضرت درخواست کند.
این پیشنهاد در خاطر خطیر اعلیحضرت مقبول افتاد و هردمبیل سرانجام پذیرفت فقط یک درخواست و مطالبه مردم را برآورده سازد.لذا قرار شد در آخرین جمعۀ پایان سال این نظرسنجی برگزار و تا صبح روز بعد نتایج جمعبندی نظریات مردم توسّط وزیر کشور به شرفعرض ملوکانه برسد.
آخرین جمعۀ سال فرارسید و نظرسنجی با دقّت کامل انجام شد و از غروب آن روز جمعبندی آرای مردم آغاز شد.ولی هرچه از قرائت آرا و جمعبندی نظریات میگذشت،بر شگفتی و تحیُّر مسئولان افزوده میشد. حدود سحرگاه قرائت آرا و جمعبندی نظریات مردم به پایان رسید. وزیر کشور آخرین نتیجۀ جمعبندی نظریات را جویا شد. وقتی نتیجه را به اطّلاع ایشان رسانیدند،از شدّت تعجُّب دهانش بازماند و به فکر فرورفت که چگونه این نتیجه را به شرفعرض ملوکانه برساند. ناگزیر فوراً به سراغ صدراعظم رفت و ضمن اعلام نتیجۀ نظرسنجی از ایشان خواهش کرد که صدراعظم نتیجه را به خاکپای ملوکانه عرضه کند.صدراعظم نیز این کار را نپذیرفت. سرانجام پس از کلّی بحث و جدل قرار شد هر دو مشترکاٌ به حضور شاهانه باریابند و نتیجۀ تلخ و هراسانگیز را به شرفعرض ملوکانه برسانند.
پس از شرفیابی صدراعظم شروع به چاپلوسی و تملُّق کرد.سرانجام سلطان از شدّت مقدّمهچینی و چاپلوسی صدراعظم به تنگ آمد و بر سر او فریاد کشید:
جانم به لب رسید! حرف آخر را یزن! من به آنان چیست؟ در یک جملۀ کوتاه بگو!
صدراغظم با لکنت زبان و لرزش دست و پا بریدهبریده گفت:
اعلیحضرتا، خلاصه همۀ مردم شهر هرت میگویند بهترین و بالاترین عیدی تو به ما این است که فقط میخواهیم از شهر هرت بروی و گورت را گم کنی!!
آثار،سرودهها،مقالات،خاطرات و روزنوشتهای شفیعیمطهر