جمعه بیست و چهارم شهریور ۱۳۹۱ - 6:32 - سیدعلیرضاشفیعیمطهر -
دل ديدني هاي شهر سرب وسراب(201)
من تاريخ را حافظه بشر و حافظ خير و شر ديدم ؛ اما ملتي كه
حافظه تاريخي ندارد، قطعا در تاريخ جايي ندارد.اين ملت همواره محكوم به
تكرار تاريخ است.


من دل آگاه دردآشنايي را ديدم كه سال ها در روشنگري كوشيد ،
استدلال كرد، دلايل عقلي و نقلي آورد،بحث كلامي كرد تا به من بفهماند كه«
برف سپید است!» ...و من نپذیرفتم ....و او درماند!.
....تا هنگامي كه من عينك تيره را از چشمانم برداشتم! آن گاه بود كه فهميدم او در اين مدت چه زجري كشيده و چه زهري چشيده است!


من دست سرمازده خود را ديدم كه در شدت سرما مي سوخت و گويي
بر فراز آتش مي افروخت. بنابراين دانستم هر چيزي كه از حد خود بگذرد ، به
ضد خود تبديل مي شود.


من مردمان كشورهاي توسعه نيافته را چون يتيماني رشدنايافته
ديدم كه سياستمدارانشان، سرمايه هايشان را چپاول و با اذنابشان تناول مي
كنند. اين آيت حق و سنت مطلق در ذهنم نقش بست :
« إِنَّ الَّذِينَ يَأْكُلُونَ أَمْوَالَ الْيَتَامَى
ظُلْمًا إِنَّمَا يَأْكُلُونَ فِي بُطُونِهِمْ نَارًا وَسَيَصْلَوْنَ
سَعِيرًا » (نساء،۱۰)
در حقیقت،كساني كه اموال يتيمان به ستم مي خورند،جز اين نيست كه آتشي در شكم فرو مي برند و به زودي در آتشي فروزان درآيند.

ادامه دارد...
شفيعي مطهر
آثار،سرودهها،مقالات،خاطرات و روزنوشتهای شفیعیمطهر