یکشنبه دوم مهر ۱۳۹۱ - 6:13 - سیدعلیرضاشفیعیمطهر -
دل ديدني هاي شهر سرب وسراب(204)
من شادي را گلي ديدم كه بايد بر شاخسار دل بشكفد،نه بر عذار لب .
من برگی را دیدم که یک جنگل سبز در رویا و رویشی سپيد در روایت داشت.
من کسی را دیدم که حشرات را زنده زنده می خورد. دانستم که خوب یا بد بودن هر پدیده به نوع رابطه و نسبتی وابسته است که بین انسان و آن پدیده ایجاد می شود.

من شیطان را به هنگام رمی جمرات دیدم. او می گفت: بسیاری از این جماعت که امروز به من سنگ می زنند، فردا به من زنگ می زنند!

من چه بسیار سگ هایی را دیدم كه زنجيرها را بوسيدند، اما بر روی اجساد شیرها رقصیدند، شادی کردند و خود را بزرگ پنداشتند؛ ولی نمی دانستند شیر، شیر می ماند و سگ، سگ.
ادامه دارد...
شفيعي مطهر

آثار،سرودهها،مقالات،خاطرات و روزنوشتهای شفیعیمطهر