دل ديدني هاي شهر سرب وسراب(205)

من باران را ديدم كه بي دريغ می باريد و بر فراز ستيغ مي ناليد؛ زيرا مردم ستاره را بیشتر دوست داشتند. با خود انديشيدم كه اين كار نه نامرادي كه نامردی است آن همه اشک را به یک چشمک فروختن .
من انسان هزاره سوم را دیدم با ذهنی خراشیده و مغزی فروپاشیده که هر تکه از مغزش در اسارت جعبه ای جادویی است با هیبتی هیاهویی. در گزینش نوع اسارت آزاد است و آزادیش در انقیاد.
من چشم هایی را دیدم در اسارت پنهان و حقارت عیان. بینایی داشتند، نه بينش ؛ و نور داشتند بدون درخشش.
من جوينده نور را ديدم كه در تاريكي مي زيست و در فراق روشنايي مي گريست. غافل از آن كه همه آبشاران نور از قله هاي قلبش سرچشمه مي گرفتند...
سال ها دل طلب جام جم از ما مي كرد وانچه خود داشت ز بيگانه تمنا مي كرد...
بي دلي در همه اوقات خدا با او بود او نمي ديدش و از دور خدايا مي كرد(حافظ)
من عشق را رنگین کمانی دیدم که روزهای خاکستری را رنگین و دل های زار را زرین می کند. پس باید باران را چشم به راه بود.
ادامه دارد..
شفيعي مطهر
...و اينك نقدواره هاي زلال سركار خانم باقري در ادامه مطلب:
من هر برده اي را دیدم تنها یک ارباب داشت؛ اما اربابان افراد جاهطلب به تعداد افرادی بود که به او کمک میکردند.
تن قفس شکل است زان شد خار جان
در فریب داخلان و خارجان
کالبد انسانی همچون قفسی است که دائما" در فریب عوامل درونی و بیرونی بسر می برد .
رفتن در زندگی را در فرا رفتن از روزمرگی دیدم
گر بدش سستی ز نری خران
بود او را مردی پیغمبران
نیروی نره خری چیزی است ، مردانگی پیغمبری چیز دیگر
اکثریت
مردم معتقد هستند که برای به حرکت در آوردن چرخ زندگی نیرو زیاد لازم است ،
نه مردانگی های انسانی !! وقتی بشر برای پیش بردن ارابه ی زندگی نیروی
خرانه ی مادیت را انتخاب می کند ، غافل از این است که تمام جویبار های آب
حیات زندگی را در ریگزار خشکی مانند پول و مقام و شهرت و... فرو می ریزد و
تباهش می سازد .
من انسان را مسافری از آسمان و مهاحری از جنان دیدم
که تنها برای لحظه ای کوتاه در تبعیدگاه زمین و پگاه زمان می زید، و سپس
روانه دنیایی جاودانه و بهشتی بی کرانه می شود. چه فریبی است دل بستن به
این زندگی کوتاه و این سراب سیاه.
جان های بسته اندر آب و گل
چون رهند از آب و گل ها شاددل
در هوای عشق حق رقصان شوند
همچو قرص بدر بی نقصان شوند
پس از آن که جان آدمی از خس و خاشاک طبیعت نجات پیدا کرد، رقص کنان به جهان بالا صعود می کند .
من آرامش را، زن دلانگیزی دیدم که در نزدیکی دانایی منزل دارد.
مهر و رقت وصف انسانی بود
خشم و شهوت وصف حیوانی بود
محبت و نازک دلی از اوصاف انسانی است.
کسي که حقیقتا" از لطف و وداد و رقت قلبی بهره مند است، در حقیقت او معشوق انسان ها نیست؛ بلکه پرتو حق است .
من هیچ چیز را در زیر خورشید زیباتر از بودن در زیر خورشید ندیدم.
نور دل از جان بود ای یار غار
مستعار او را مدان ای مست عار
نوری
که از جان می درخشد، عاریتی نیست .همه ی روشنایی ها که ناشی از عوامل زود
گذر است، روزی به خاموشی می گراید .نوری که پایدار و ابدی است، تنها آن نور
دل است که از جان بر می خیزد. چون روی ماورای طبیعی جان آدمی به شعاعی از
نور ابدی پیوسته است و اگر چه روشنايی های دل در ظواهر طبیعت قابل دریافت
است ، ولی چون پیوستگی با منبع نوری بی پایان دارد پس برای آن فنا و نابودی
راه یابی ندارد
وب سایت پست الکترونیک




آثار،سرودهها،مقالات،خاطرات و روزنوشتهای شفیعیمطهر