دل ديدني هاي شهر سرب وسراب(227)
من انديشه را بستر شك، و شك را، حركت از يقينی فروتر به سوی يقينی فراتر دیدم .
من نوزادي را ديدم كه چون مي خواستند او را از شير بازگيرند، به جاي پستان مام، پستانك ابهام در دهانش نهادند. شگفت آور اين كه او عادت كرد به جاي نوشيدن شير، نيوشيدن تحقير را تجربه كند.

من در جوامع تك صدايي و بسته، پيوندهاي سرمايه هاي اجتماعي را گسسته ديدم. با طنين صدايي خفيف از دگر انديشان حريف،احساس ها برمي خروشيد و اركان جامعه فرومي پاشيد.

من زير پوست تاريخي منجمد،جرياني مولد را ديدم كه مي رفت تا روزي نو بياغازد و روزگاري نوين بسازد.

من شهري را ديدم كه چون در آن ارزش ها عوض شد، عوضي ها با ارزش شدند.
ادامه دارد...
شفيعي مطهر
...و در ادامه مطلب تحليل هاي سركار خانم باقري درباره فرازهايي از دل ديدني هاي شهر سرب و سراب:
من ملتی را دیدم در سایه سار موزه ای پر افتخار، اما غرق در كوزه اي پر از شعار.
آن که روزی نیستش بخت و نجات
ننگرد عقلش مگر در نادرات
هنگامی که روح آدمی رو به سقوط فکری می رود ، مغز او موضوعاتی را از میان زبالۀ وسوسه ها به عنوان موضوعات شایستۀ اندیشه بیرون می کشد و خود را با آن ها مشغول می دارد .
من ناله ني و ناي ني نواز را بسي جانگداز ديدم و بسيار دل نواز؛ من علت آن سوز و گداز را در نيش تيغ تيزي ديدم كه دلش را شكافته و اندرونش را تافته بود.
آتش است این بانگ نای و نیست باد
هر که این آتش ندارد نیست باد
آتش عشق است کاندر نی افتاد
جوشش عشق است کاندر می فتاد
محرک روح انسانی که بانگ های الهی را طنین انداز می کند ، باد نیست و یا سایر نمود های طبیعی ، بلکه این محرک آتش محبت الهی است .آتش عشق که نی را به ناله در می آورد، مانند همان عشق است که می را جهت مست ساختن می جوشاند؛ چنان که می می جوشد تا به انسان حالت ناخود آگاهی دهد، آتش عشق در نی زبانه می کشد تا انسان را به اصل اولی ( بارگاه ربوبی ) برساند .
وب سایت مثنوي من
آثار،سرودهها،مقالات،خاطرات و روزنوشتهای شفیعیمطهر