زمانی از سحر گفتم
که عفریت سیاه شب
گلوی شمع را
در پنجه های سرد می افشرد
و شب با گام های بی صدا می آمد و....
بال و پر سنگین خود بر چهره این شهر می گسترد
و جای نور و گرمی
ظلمت شب شهر را در چنگ سردش می فشرد و ....من !!
خدایا ! از دلم خون می چکد
قلبم به چنگ غم فشرده می شود
در سینه می سوزد
و سقف آسمان کوتاه و سنگین است
نفس در سینه ام تنگ است
و قلب دهر از سنگ است
و می سوزم ! و باید هم بسوزم ! چون که می فهمم !!!
و می خواهم که اندر بامدادی سرخ
و بر دریای خون خود
ز جسمم زورقی سازم
از این دنیای بی مهری ، پلیدی و پلشتی ، بی وفایی ،
تیرگی ، ذلت ، اسارت ، بردگی و جور ،
آزاد و رها گردم
به سوی معبد خورشید بشتابم
و در آغوش گرم و روشن و پر مهر او
بر بستر زرین پاکی ها بیارامم ، بیاسایم
کاشان-۲۰/۱۲/۱۳۶۹-شفیعی مطهر
آثار،سرودهها،مقالات،خاطرات و روزنوشتهای شفیعیمطهر