فاطمه جان !
ای مضمون آب وآینه ،
ای نجابت سبز،
ای رایحه صبح ،
خورشید رو به تو نماز می گزارد
ومهتاب بر بوریای ساده تو به تمنا می نشیند.
ای بلندای قامت سپیده !
ای مفهوم سبز ولایت !
ای زهره !
ای زهرا!
ای صداقت محمد
ای زبان علی
ای اسطوره مهر
سلام بر تو
وسلام بر خسوف غمگینانه تو !
سراسر زندگی حضرت فاطمه زهرا(س) سرشار از آموزه های والای انسانی واخلاقی است . از هر سمت وسو که مورد توجه قرار گیرد، معرفت آموز است وسرمشق دهنده است .
فاطمه (س) را باید به تنهایی ومطلق ومجزا از وابستگی های ارزشمندش ، تنها به عنوان یک انسان در نظر گرفت تا پی به علو درجاتش برد وبی هیچ اغراق افسانه ای ، ارزش های آسمانی اش را درعین آن که بر زمین خدا ودر میان خلق خدا راه می رفت وزندگی می کرد،به بررسی نشست . دختر رسول گرامی اسلام بودن ویا افتخار همسری ابر مردی چون علی را داشتن و یا مادر سلسله نورانی امامت بودن و...، این ها همه به تنهایی هر کدامشان فضیلتی گران سنگ وبی همتاست ، اما باز در حق فاطمه ، ره انصاف ننموده ایم اگر تنها به اعتبار همین گونه فضایل قومی ونسبی اش به او بپردازیم وشخصیت وی را با همین نگاه به قضاوت در آییم . نه ،
فاطمه زهرا (س) ، خود به تنهایی باید نگریسته شود تا به گفته زیبای دکتر شریعتی دانسته شود که «فاطمه ، فاطمه است » . فاطمه را پاره تن رسول خدا دانستن نیز نگاهی دیگر است، هر دو نگاه و نگرش نیز منبعث از تعاریف خود رسول خدا (ص) است . که هر ازگاهی به تناسب مقام وموقعیت های پیش آمده ، کلامی وعبارتی را در باب مقام گرامی حضرت زهراء (س) به سلک سخن در می آورند .
آری فاطمه ، منسوب به پیامبر است . عزیز وپاره تن رسول خدا است ، اما او به تنهایی نیز کرامتی والاتر از این ها را دارد . او خود مادر پدر خویش است .
داستان حضرت فاطمه (س) ، داستان تاریخی ومنحصر به فرد یک انسان پای بند به ارزش های والای ایمانی وانسانی است که تا سر حد جان وتوان مقید ومتعهد به مبانی فکری ودینی خود بوده است . داستان او شرح دلپذیر عواطف بلند آسمانی وروایت رویای ایمان وایثار واعتقاد انسانی است . داستان شنیدنی پارسایی وعفت وکرامت یک زن پیراسته واراسته به آرایش روحی ومعنوی است . حکایت یک بانوی وظیفه شناس ویک همسر. ستونی است که کنار او آرامشگاه مرد زندگی است . قصه او شرح قناعت ها و بسندگی های دنیایی ودل بستن به زیور های حقیقی تر وماندنی تر است . فاطمه (س) سمبل یک بانوی ارزشمند والگو به لحاظ حضور ، مثبت وتأثیر گذار در محیط خانه ودر محیط جامعه است .
فاطمه (س) را باید این گونه شناخت . از طریق خودش ودر خودش ، فاطمه را با فاطمه و در فاطمه باید به معرفت نشست . هر چند که باز هم باید گفت « ما عرف حق معرفتک »
زهرای عزیز !
عشق واردت قلبی عاشقانه ما به تو تنها نه از آن روست که تو دخت رسول اکرم و کفو علی مرتضی وام ائمه هستی! ونه بدان روی که حبیبه وبرگزیده پروردگاری ومظهر ولایت حضرت حق . ونه بدان جهت که در سیر به سوی معبود ومحبوب به والاترین مرحله قرب ره یافتی .
گرچه هر یک از این ها کافی است تا هر کس را که از منزلت انسانی بهره ای دارد ودر راه نیل به مقصد بزرگ آفرینش گام برمی دارد مجذوب تو سازد و مرغ جانش به هوای کوی تو پرواز کند . اما ارادت ومحبت ما به تو علاوه بر این ها از آن روست که روز سپید کرامت وحیات طیبه جامعه - خانواده خویش را مدیون توایم . دل های دختران ما قلب های زنان ما ودر یک کلام زندگی ما از تو نور گرفته وبا نام تو وعشق تو معنا یافته است . وخود را درپرتو شخصیت تو یافته ایم . ما اذعان داریم که همه چیزمان از تو وبیت تو ومکتب توست . همان بیت محقر وگلی . لکن معطر ومنور واز تمامی جهان خلقت والاتر وبرتر !
وتمام ارزش آن خانه کوچک ومحقر وگلی همین است که خانه دل ووجود انسان ها را نور وفضیلت بخشیده وبه سوی مبدا آفرینش راه نموده است . آری زهرای مظلوم وبال وپر شکسته ! زنان ودختران ما سپیده انسانیت وفجر فضیلت خویش را مدیون تواند. تويی الگو واسوه ووالا. تو با مبارزه قهرمانانه خویش راه ظلم ستیزی را به آنان آموختی ! وبا عبادت ، عفاف ، عصمت وحجاب خویش مسیر تکامل واوج عظمت یک زن را به جهان نشان دادی ! وبا زهد وبی اعتنائی به مظاهر فریبنده مادی دنیا ارزش والايی انسان را تبلور بخشیدی ، وبا حمایت از دین خدا وانقلاب پیامبر وامام خویش وتحمل سختی ها وناملایمات به مبارزه برخاستی وبا علم ومعرفت خود بلندای منزلت انسانی را به خصوص برای زنان تبیین کردی وبا ارجمندترین شیوه خانه داری ، شوهرداری ، تربیت وپرورش فرزندان شیوه جهاد زن در اسلام را به نمایش گذاشتی ودر یک کلام در تمام ابعاد وشئون زندگی ، بهترین وارزشمندترین روش زندگی وحیات زیبای انسانی را برای همیشه به انسان ها آموختی !
ریشه عشق ما وعلاقه ما به تو حکایتگر ارتباط ما با یک تاریخ است .
فاطمه جان ! تو آن ايثارگري هستي كه صبح یکی از روزها که علی (ع) و تو در کنار هم بوديد. علی (ع) برای رفع گرسنگی شدید خود از تو غذایی را طلب کرد . تو گفتي : خود دو روز است که چیزی نخورده ام وهر چه در خانه بود برای شما وفرزندان آورده ام .
علی (ع) فرمود : چرا مرا از این امر آگاه نساختی ، تا برای تهیه غذا اندیشه کنم . تو پاسخ دادي : از خدای خود شرم کردم که چیزی از تو بخواهم که انجام آن برای تو دشوار باشد .
همسرت امیرالمؤمنین (ع) درباره تومی فرمایند : هیچ گاه فاطمه از من نرنجید. واو نیز هرگز مرا نرنجاند . او را به هیچ کاری مجبور نکردم . وهر گاه به صورت ورخساره اش نظاره می کردم ،تمام غصه های من برطرف می شد . ودردهایم را فراموش می کردم . به خدا قسم هرگز کاری نکردم که فاطمه خشمگین شود . او نیز هیچ گاه مرا خشمگین نکرد . آری فاطمه (س) برای ایجاد یک محیط آرام وبا صفا در درون خانه بود وآنچه می گفت در جهت اهداف همسر فداکار ودلاورش بود .
فرزنذ عزيزت امام حسین (ع) در روز عاشورا حقیقتی را بازگو کرد تا از آن طریق بر حقانیت خود تاکید ورزد . بدین جهت در آن روز تاریخی فرمود : شهامت ، آزاد منشی وکرامت خود را مرهون پاکدامنی وطهارت مادرم زهرا ( س ) هستم .
بنابر روايتي آن حضرت در روز سوم جمادی الثانی سال یازدهم هجری در بستر بيماري به لقاي معبود شتافت.
ضمن عرض تسليت اين ضايعه دردناك به همه حق باوران و دين ياوران ، شما را به نوشيدن جرعه هايي از زلال حكمت هاي تراويده از لب هاي مبارك ايشان فرا مي خوانم:
سخنان برگزیده از حضرت زهرا (س):
در خدمت مادر باش زیرا بهشت در زیر پای مادران است .
اگر به آنچه تو را به آن فرمان می دهیم ،عمل کنی واز آنچه بر حذر می داریم دوری کنی ، از شیعیان مایی ،والا هرگز.
از دنیای شما محبت سه چیز در دل من نهاده شد ؛ تلاوت قرآن ، نگاه به چهره پیامبر خدا وانفاق در راه خدا .
خوش رویی در هنگام روبه رو شدن با مؤمن ، بهشت را بر فرد خوش رو واجب می کند .
زنده یاد دکتر حسین عظیمی:
اقتدار ملی در تولید سرانه است ؛ بنابراين وقتي توليد سرانه ۱۵۰۰دلاري يك شهروند ايراني را با توليد سرانه ۳۸ هزار دلاري يك فرد ژاپني مقايسه مي كنيم ، وضعيت ايران و جايگاه آن در اقتصاد جهاني كاملا مشخص خواهد بود.
هر فرد در يك اقتصاد پيشرفته ۴۰برابر يك فرد ايراني توليد مي كند . اگر از اين زاويه به مسائل نگاه كنيم ، خواهيم ديد كه اقتدار ملي كشور چقدر آسيب پذير است! ايران در اقتصاد جهاني عددي نيست!!
( نقل از كتاب : آيا به از اين نمي توان بود؟ ، ج۱ ، ص ۱۹۵)
معرفي اين كتاب در لينك زير:
خاطره ها و مخاطره ها
حتما این آیه معروف و بسیار زیبا را شنیده اید:
و مکروا و مکرالله والله خیرالماکرین ( آل عمران ، ۵۴)
و منكران مكر ورزيدند و خداوند هم در پاسخشان مكر در ميان آورد و خداوند بهترين مكر انگيزان است.
امروز مي خواهم خاطره اي بگويم كه خود شاهد مكرورزيدن كساني عليه خود بودم و خداوند چه زيبا مكرشان را با شكست روبه رو كرد.
من در حدود سال ۱۳۶۲ به عنوان معاون فرماندار كاشان خدمت مي كردم . بر اثر تحولات سياسي و خط بازي هاي سياسي آقاي غلام رضا عطوفي به عنوان فرماندار كاشان معرفي شدند. من كه احتمال مي دادم خط فكري ايشان و جناح سياسي وي مرا تحمل نخواهد كرد و ضمنا ماموريت من از وزارت آموزش و پرورش به وزارت کشور موقتي بود و نه دائمي ، چندين مرتبه به ايشان گفتم:
من اصلا معلم هستم و بنا به ضرورت انقلاب چند صباحي به وزارت كشور آمده ام . اجازه فرماييد به كلاس تدريس خود برگردم ؛ ولي ايشان هر بار مخالفت كردند و همكاري مرا با خود افتخار ناميدند.
از طرفي گاهي مي شنيدم از برخي افراد بي مسئوليت مي خواستند كسي را جايگزين من به او معرفي كنند!!
باز بر درخواست خود مبني بر بازگشت به كلاس تاكيد مي كردم ؛ ولي پاسخ قبلي را مي شنيدم.
البته علت اين رفتار دوگانه را حدس مي زدم ؛ چون ايشان در كار فرمانداري كاملا ناوارد بودند و مي خواستند پس از يادگرفتن كارها عذر مرا بخواهند.
من كه با توكل به خدا و با نيت خدمت خالصانه به مردم به فرمانداري رفته بودم ، نمي توانستم سياسي كاري و واكنشي كار كنم . با وجودي كه مي دانستم ايشان دارد از من استفاده ابزاري مي كند ، همچنان وفادارانه از هيچ راهنمايي و همكاري دريغ نمي كردم. چون نهايت دود سياه اين سياسي كاري ها به چشم مردم بي پناه و بي گناه مي رود .
از قديم چون من بومي كاشان بودم ،فرمانداران قبلي آقايان حسين انواري و اسماعيل جوادي بر حسب تقسيم وظايف همه مراجعات و مكاتبات فرمانداري را به من سپرده بودند.
يك روز تا نزديكي هاي ظهر احساس كردم كه امروز كسي به عنوان ارباب رجوع مراجعه نكرده است. فكر كردم امروز مردم احتمالا مشكلي در رابطه با فرمانداري نداشته اند. آقاي متولي مدير دفتر را صدا زدم و گفتم :
چه عجب امروز ارباب رجوع نداريم؟!
خنديد و گفت : آقاي عطوفي امروز دستور داده اند هر ارباب رجوعي كه آمد ، او را به اتاق من بفرست!!
خوشحال شدم و گفتم : خدا را شكر كه كم كم دارند بركار ها مسلط مي شوند.
آن روز حدود ساعت ۵/۱ بعد از ظهر تلفني از من خواستند اگر كار ندارم لحظاتي به دفتر ايشان بروم. من هم بي درنگ رفتم . ديدم ايشان نمي دانسته اند در پاسخ ارباب رعوع چه بگويند و چه بكنند ، از هر مراجعه كننده خواسته تا درخواست خود را بنويسد و بعدا براي جواب مراجعه كند .
آقاي عطوفي تك تك نامه ها را برايم خواند و از من درباره آن ها راهنمايي خواست . من هم صادقانه و بي دريغ ايشان را درباره اين درخواست ها و موارد مشابه راهنمايي كردم.
نامه رسان فرمانداري معمولا هر روز حدود ساعت ۱۱ صبح همه نامه ها و بخشنامه را به اتاق من مي آورد. يك روز هر چه منتظر ماندم خبري نشد. وقتي از آقاي محسني مسئول امر اداري علت را پرسيدم ، ايشان با خنده گفتند: آقاي عطوفي به آقاي مشرقي گفته مواظب باش هر وقت نامه رسان آمد نامه ها را بگير و به اتاق من بياور!
آن روز نيز حدود ساعت ۵/۱ آقاي عطوفي مرا به اتاق خود دعوت كرد و درباره اقداماتي كه لازم بود درباره بخشنامه ها انجام دهيم راهنمايي خواست . من هم باز با همان انگيزه صداقت ايشان را راهنمايي كردم.. اين رويه تا مدتي همچنان ادامه داشت.
من از سال ۱۳۶۰ هر ساله به عنوان ناظر كاروان هاي حج از سوي سازمان حج و زيارت به حج اعزام مي شدم. آقاي عطوفي به گمان اين كه اعزام من به حج به عنوان سهميه فرمانداري است ، در يك روز جمعه !! بخشداران ( آقايان اكبر شجري بخشدار قمصر و دكتر حسن حيدري بخشدار مركزي و بخشدار آران) را به فرمانداري دعوت مي كند و به آنان مي گويد:
ما يك نفر سهميه حج داريم ، مي خواهم بين شما قرعه كشي كنم.
پس از قرعه كشي آقاي دكتر حسن حيدري به عنوان نفر برگزيده انتخاب مي شود . آقاي عطوفي سپس طي نامه اي به سازمان حج مي نويسد :
امسال به جاي آقاي شفيعي مطهر ، آقاي حسن حيدري را به حج ببريد.
آقاي دكتر حيدري كه انسان شريفي هستند در عصر آن روز به من كه در قمصر بودم تلفن زد و گفت :
آيا امروز شما به كاشان نمي آييد؟ گفتم : مسئله چيست ؟ آيا درباره حج من است؟ ايشان از پيشگويي من تعجب كرد و گفت : شما از كجا فهميديد؟ من ادامه دادم : آيا قرار شده شما به جاي من برويد؟ ايشان بسيار شگفت زده حرف مرا تاييد كردند. ( البته من همه اين ها را حدس مي زدم.) آقاي حيدري گفتند: من فكر كردم فرمانداري به جز شما سهميه ديگري دارد. اكنون با وجود اين نامه من هرگز حاضر نيستم به جاي شما بروم. اين ناجوانمردي است.
من در نهايت به آقاي دكتر حيدري گفتم:
هر چه شده ، شده باشد . از اين كه اثر وضعي اين كارها اين شده كه شما به جاي من برويد ، من بسيار خوشحالم . شما به اميد خدا و با نيت خالص به سازمان حج برويد و نامه را بدهيد . اگر آنان گفتند : آقاي شفيعي مطهر هم بايد اصلح بودن شما را نسبت به خودش تاييد كند ، من حاضرم كتبا اصلح بودن شما را نسبت به خود گواهي مي كنم.
آقاي دكتر حيدري صبح روز بعد به سازمان حج رفته نامه را تقديم مي كند . در پاسخ نامه مي گويند: آقاي شفيعي مطهر ناظر برگزيده ماست و اعزام ايشان به حج هيچ ارتباطي به فرمانداري و آقاي عطوفي ندارد. آقاي دكتر حيدري وقتي رضايت مرا هم اعلام مي كند ، در پاسخ مي گويند : اگر آقاي شفيعي مطهر هم از نظارت استعفا دهند ، ما نيروي رزرو داريم و شما را نمي بريم!!
البته من از نوميد شدن آقاي دكتر حيدري ناراحت شدم . بنابراين در همان سال در كنار خانه خدا به ايشان دعا كردم و خداي مهربان دعايم را مستجاب كرد و سال بعد هر دو با هم بر گرد خانه محبوب طواف مي كرديم.
البته آقاي عطوفي پس از آن باز هم دست از اين كار نكشيد و بدون اين كه حتي يك كلمه به من بگويد همچنان در صدد حذف من بود.
اما مكر الهي!! سازمان حج شماره تلفن خانه پدر خانم مرا داشت. روزي برادر خانم من آمد و گفت : از سازمان حج گفتند فردا صبح در سازمان حاضر باسيد.
من و آقاي دكتر حسن الماسي در سفر حج با بوديم. لذا به ايشان گفتم : مرا فراخوانده انذ، آيا شما هم مي آييد؟
روز بعد من و آقاي دكتر الماسي و پدرخانم ايشان به سازمان حج رفتيم. مسئول مربوطه بلافاصله گذرنامه و بليت ما را به دستمان داد و گفت : امروز ساعت ۱۵ پرواز داريد !
ما كلي اصرار كرديم تا بليت ما را با ساعت ۲۳ تعويض كردند و ما به سرعت به كاشان برگشته و پس از خداحافظي، خود را عجولانه به فرودگاه رسانديم. همان شب ما پرواز كرديم و در همان شب با هواپيماي سعودي از جده نيز به مدينه رفتيم و نماز صبح را در حرم پيغمبر(ص) خوانديم
جالب اينجاست كه زماني آقاي عطوفي از رفتن ما باخبر شده بود كه ما در حرم پيامبر اكرم(ص) مشغول نماز و زيارت بوديم!!
آنگاه بود كه من مصذاق اين آيه را به وضوح مي ديدم: و مكروا و مكرالله والله خيرالماكرين
اگر ناخدا جامه بر تن درد خدا کشتی آنجا که خوهد برد
معرفی کتاب در لینک زیر:
قسمت نهم وپاياني
موانع نهادینه شدن فرهنگ گفت و گو
۷ - خود را حقیقت مطلق پنداشتن
گفت و گو یعنی : گفتن و شنیدن ، فهميدن و فهماندن ، پذيرفتن و قبولاندن ، و پرسيدن و پاسخ گفتن است؛ بنابراين آغازگر گفت و گو بايد فرآيند گفت و گو را عملي دوسويه و مشاركتي بداند. آنان كه با انباني انباشته از حرف و كشكولي پر از پاسخ باب گفت و گو را مي گشايند ، سودي از اين سودا نمي اندوزند. گفتن ،مستلزم شنيدن نيز هست . حكيم فرزانه خواجه نصيرالدين توسي مي گويد:
« باید که شنیدن او از گفتن بیشتر بود . از حکیمی پرسیدند که :چرا استماع تو از نطق زیادت است؟ گفت : زیرا که مرا دو گوش داده اند و یک زبان ؛ يعني دو چندان كه گويي مي شنو.» ( اخلاق ناصری)
« گفت و گو یعنی به رسمیت شناختن نادانی ! در گفت و گو به دنبال پاسخ هستیم . کسانی به دنبال پاسخ می روند که پرسش دارند و کسانی پرسشگرند که داشته ها و دانسته های خود را قطعی یا کافی نمی دانند . به عبارت دیگر شرط تحقق گفت و گو برای جامعه ای متصور است که عدم قطعیت پاسخ ، همچون حيات ، مدام در حال تغيير است و در نهايت اين كه فضيلت را بيشتر در پرسش مي داند تا پاسخ ، از اين منظر ، جوامع را مي توان به دو گروه عمده : جوامع پاسخ مدار و جوامع پرسش مدار تقسيم كرد. به عنوان مثال تجربه تاريخ نشان مي دهد كه با ظهور اديان ، تحول اساسي در حوزه معرفتي ، بينشي و نيز دست آوردهاي زندگي مادي بشر به وجود آمده ؛ اما پس از چندي آن صعود به سقوط غم انگيزي ختم شده است. در اين باره مي گويند اديان در آغاز خود پرسشگرند و مردم را به سير در جهان فرا مي خوانند و انبوهي از سوالات را پيش پاي آن ها مي گذارند.
مردم چنين دوراني چنان در وسوسه پرسش غوطه ورند كه حتي از درون پاسخ هاي به ظاهر بديهي و پيشين نيز پرسش هاي تازه خلق مي كنند . چنين جامعه پويا و پرسشگري نمي تواند اهل گفت و گو و نيز مدارا نباشد. اما پس از مدتي انبوه پاسخ ها ، جامعه را به تنبلي عادت مي دهد . چرا كه اينك براي هر پرسشي ده ها پاسخ وجود دارد. پس آنان نيازي براي تلاش و تقلا و به همراه آن پرسش و گفت و گو نمي بينند . بدين ترتيب توسن سركش پرسش از روح جمعي آن ديار رخت برمي بندد و به جاي آن ، اسب هاي چوبي پاسخ مي نشيند ؛ ساخته اي ايمن و به دور از التهاب براي راكب كه خاصيت اش آرامش و نشاط كودكانه است. اين جامعه خود را محروم از پرسش و بي نصيب از نعمت سير در افق هاي دور و كشف تازه ها مي كند .
گفت و گو در مفهوم مدرن آن ريشه در عقل خودبنيان مدرنيته دارد كه علم يا به طور دقيق تر علوم تجربي مهم ترين ثمره آن است. در علوم تجربي قطعيتي وجود ندارد و حتي فضيلت يك گزاره علمي در امكان ابطال پذيري آن ( و نه ابطال ناپذيري آن ) است. در چنين پارادايم فكري نه تنها از گفت و گو گريزي نيست ، بل كه گريزي جز آن نيز نمي توان متصور بود.»
(كدخدازاده ، علي ، فضيلت پرسش ، همشهري ، ۵/۶/۸۲)
یکی از صاحب نظران اندیشمند براین باور است که با شکل گیری دو ويژگی در انسان او می تواند به گفت و گو بپردازد . نخست این که خداوند تمام حقیقت را در اندیشه ، ذهن و زبان ما به وديعه گذاشته است ؛ يعني هر چه ما مي گوييم عين حقيقت است و در نتيجه با ديگران صحبتي ندايم . وقتي همه حقيقت پيش ماست ، ديگران قرار است چه سخني را بگويند؟ اگر اين داوري در ذهن ما باشد كه همه حقيقت نزد ماست ، ديگر نيازي براي شنيدن سخن ديگران پيش نمي آيد . اين فرد گفت و گو نمي كنند ، بل كه مايل است كه تنها « تک گویی » کند . چنین فردی سخن می گوید که دیگران آن را بپذیرند و حتی اگر قدرت داشته باشد ُ تلاش می کند تا همگان را وادار به تسلیم و پذیرش سازد.
نکته دوم این است که بنا را بر این نگذاریم که فردی که در حال صحبت کردن است ُ حتما در صدد یک جور توطئه است . پیداست که این نوع گفت و گو صورتی همانند گفت و گوی دیپلمات ها پیدا می کند . معروف است که زبان دیپلمات ها زبان چوبی است . به این ترتیب که هر دو طرف می دانند طرف مقابل حقیقت را در زبان دیپلماتیک به زبان نمی آورند. انسانی که تن به گفت و گو می دهد ُ تردیدی نیست که در جست و جوی حقیقت است.
تمدن ایرانی بدون تردید تمدن افتخارآفرینی است و در دوره اسلامی هم بی شک ایرانیان نقش درجه اولی را داشتند. این نقش درجه اول در دوره ای با توقف مواجه شد ِ اما چرا این توقف حاصل شد؟ دلایل متفاوتی دارد که من تنها در حوزه نظری یکی از دلایل را بیان می کنم . در اوج شکوفایی ایران متفکران ُ متکلمان و اندیشمندان در زمینه های مختلف بحث و گفت و گو می کردند. متفکری به نام محمد غزالی ُ ابن سینا و فارابی را تکفیر کرد و نظریه اش طبیعی بود که به نظریه ای تبدیل شود که حکومت از آن دفاع کند . پس از آن اندیشیدن ،نظر دادن ُ،فکر کردن ،نظریه سازی و خلاقیت ذهنی با یک سری ملاحظات روبه رو شد . از این دوره به بعد که هر صد سال ما بایستی یک ابوعلی سینا داشته باشیم ،علوم عقلی با یک بن بست جدی مواجه شد ؛ چرا که در حوزه نظری ، جلوی گفت و گو را بستند . غزالی نیامد فارابی و ابن سینا را نقد كند ، بل که نظر آن ها را تکفیر کرد. این اتفاق در تاریخ ما افتاد . بعدها هم می بینید صدرالمتالهین از حوزه علمیه اصفهان اخراج می شود و فضای حوزه علمیه ، جوان طلبه ای همانند او را تحمل نمی کند . انان ُ طرح نظر را طرح توطئه ُ و گفت و گو را نوعی مخاصمه می دانستند و معتقد بودند تنها یک سخن هست و باید آن را پذیرفت و هیچ چون و چرایی پذیرفتنی نیست. (مهاجرانی ، دكتر سيدعطاء الله ، سخنراني در همايش گفت و گوي تمدن ها )
متفكر ديگري مي گويد:
« امروز در شرایطی راجع به گفت و گوی تمدن ها صحبت می کنیم که در جامعه ما بسیاری تلاش دارند تا تنها یک صدا و یک نظام مبتنی بر مونولوگ و نه دیالوگ حاکم شود. این عده تلاش دارند تا جامعه ما به جامعه ای تبدیل شود که در آن ، روابط ناشنوايان حاكم شود . آن ها فقط بگويند و ديگران تنها بشنوند. جامعه اي كه به شدت رو به تكثر دارد . ديگر نوع وحدت فيزيكي توام با قدرت را نمي پسندد. امكان ندارد كه كسي بينديشد كه مي تواند يك گفتمان را در عرصه داخلي و خارجي مسلط كند . بايد انديشيد كه چگونه مي توان از يك گفت و گو مصون ماند. هنگامي كه يكديگر را مهر « باطل » می زنیم ، چگونه مي توانيم گفت و گو داشته باشيم؟ وقتي يك قرائت ، مهر « حقیقت محوری » می خورد و سایر قرائت ها مهر « غیر ارزشی و باطل » می خورند ، نمي توان گفت و گو كرد. اين روند ما را به رسميت يك نوع انسداد در گفت و گو سوق مي دهد . در اين روند ، زبان برخوردهاي فيزيكي ، زبان برتر جامعه مي شود. چون نمي توانيم ديگران را اقناع كنيم ، مي خواهيم ان ها را حذف كنيم و چون نمي توانيم ان ها را حذف كنيم ، تن به دفع ان ها مي دهيم. در اين شرايط ، زماني به شما فرصت گفت و گو داده مي شود كه حريم و حرمت خود را ترك كرده باشيد و عاجزانه حاشيه نشيني را پذيرفته باشيد. در غير اين صورت بايد سكوت پيشه كنيد. تاريخ ما مملو از گفته هاي كساني است كه همواره تلاش داشته اند « بگویند » و دیگران « بشنوند » . مجالی برای گفت و گو نبوده است . همیشه به جای ان ها صحبت شده است . »
(تاجیک ، دكترمحمدرضا ، سخنراني در همايش گفت و گوي تمدن ها)
پايان
سيد عليرضا شفيعي مطهر
موانع نهادینه شدن فرهنگ گفت و گو
قسمت هشتم
۶ - عدم توجه به کرامت نفس و شخصیت انسانی افراد
یکی از موانع نهادینه شدن فرهنگ گفت و گو در جامعه ما این است که بعضی از نخبگان ، دانشمندان ، روشنفكران و مسئولان جز برخي از خواص را هماورد سخن آوري نمي دانند. همه بايد بپذيريم كه هر انساني في حد ذاته به طور نسبي داراي قدرت تفكر ، تجزيه و تحليل و استنتاج است. هر انسان براي باوركردن هر حقيقتي بايد ذهن پرسشگر خود را مستدلا اقناع كند .
« هر گفت و گو تعاملی دوسویه است که در این سوی « من » و در آن سوی « دیگر» ی قرار دارد . از این روی شرط اصلی تحقق آن ، وجود «من » در این مقام ، انساني است مسئول ، صاحب حق ، موثر و داراي حدود كه مسئوليت ، حق ، تاثير و حدود ديگري را نيز به رسميت مي شناسد. اين « من » به دلیل مسئولیت ، پاسخگو است ، به جهت تاثير ، متكي به نفس است . به واسطه حقوق انساني اش پرسشگر است و از براي حدود تعريف شده براي او معترض است. وي در عين حال چنين صفات و ويژگي هايي را در « دیگر» ی نیز به رسمیت می شناسد.
اما در ایران چنین « من » ی غایب بوده است. گروهی استبداد شرقی را موثر می دانند و نیز به مسئله فقدان شکل گیری طبقات در ایران توجه داشته اند و صاحب نظرانی مقدس شدن پادشاهان را در این امر مهم انگشته اند و ... در هر صورت همگی ان ها در این جمله که من به معنای تعریف شده در این مقال در فرهنگ ایران شکل نگرفته است ُ، متفق القول اند. آن ها از اين روي به جاي استقلال و هويت فردي براي ايرانيان از واژه تركيبي « خودمداری » استفاده می کنند. » (کدخدازاده، علي ، همشهري ، ۵/۶/۸۲)
بر پايه اصل آسماني « لقد کرمنا بنی آدم » (الاسرا، ۷۰ ) ما بايد كرامت انسان ها و حقوق مسلمشان را باور كنيم . هر چيز منسوب به انسان از جمله اعتقادات ، باورها ، آرا و افكار و عرفيات او محترم است. اگر هر يك از آن ها را سخيف ، باطل ، پوچ ، خرافي ، غير استدلالي و موهوم مي دانيم بايد با استدلال منطقي و با روش اقناعي باور و پندار او را اصلاح كنيم و صد البته بايد همين ارزيابي را كه ما از او داريم ، بپذيريم كه او هم درباره ما داشته باشد.
اخيرا شنيدم يكي از دانشگاه هاي شهرستان ها تصميم مي گيرد براي شناخت بيشتر يكي از مفاخر ملي و اسلامي - « بابا افضل مرقی کاشانی » - یک همایش علمی - پژوهشی برگزار کند. پس از اعلام فراخوان مقاله و صرف هزینه های بسیار و تدارک برگزاری همایش یکی از شخصیت های روحانی محل با این پندار که بابا افضل صوفی (یا سنی ) است ، با برگزاري همايش مخالفت مي كند. ولي پس از اين كه يكي از استادان فاضل و روحاني دانشگاه مقاله اي تحقيقي درباره شيعي بودن اين شخصيت بزرگ ارائه مي دهد ، ظاهرا از مخالفت كاسته مي شود!!
بعضي بر اين پنداريم كه اگر ما نظريه و عقيده خود را بديهي و حق مطلق مي دانيم ، طرف ما بايد حتما و قطعا به طور كامل بپذيرد ؛ در حالي كه نبايد فراموش كنيم كه دعوت و روش تبليغي انبيا نيز اين گونه نبوده است. شيوه انبيا استدلالي و اقناعي بوده است. خداوند به پيامبر خود فرمان مي دهد كه فقط حكم خدا را ابلاغ كند :
« و ما علی الرسول الا البلاغ المبین » (نور، ۵۴ - عنكبوت ، ۱۸)
خداوند حكيم ، انسان را كريم ، ذي شعور و داراي حق انتخاب مي داند و پيامبرخود را داراي تسلط و يادآوري و بيداركردن فطرت و تفكر بندگان خود مي داند :
« انما انت مذکر * لست علیهم بمصیطر » (غاشیه ، ۲۱ - ۲۲ )
ادامه دارد...
موانع نهادینه شدن فرهنگ گفت و گو
قسمت هفتم
۵ - عدم مهارت درست گفتن
خوب و درست سخن گفتن و استفاده از واژگان به جا در مقابل شخصیت های متفاوت با شان و اندازه آن ها ، يك توانايي فردي محسوب مي شود. اين مهارت جزئي از مهارت هاي زندگي است كه مي تواند در دوره دبستان يا دبيرستان در مدارس تدريس شود.
دكتر فاطمه قاسم زاده روان پزشك در اين باره مي گويد:
« دلیل عمده رفتارهای این چنینی به اعتقاد من این است که ما شیوه گفت و گو را نمی دانیم و این که نمی دانیم که واکنش واقعی ما در برابر این برخوردهای آزار دهنده چه باید باشد. ما در برابر سخن های ایذایی و تهدیدآمیز می توانیم کنش و واکنش های متفاوت داشته باشیم . يكي اين كه در برابر رفتار پرخاشگرانه و عيب جويانه هيچ واكنشي نشان ندهيم و خودمان را درگير نكنيم و يك شيوه انفعال را در پيش بگيريم كه اين در واقع درست نيست . بايد هر انسان در برابر مسائل مختلف واكنش فعال تري داشته باشد. استفاده از واژگان كنايه آميز و پرخاشگرانه از كلمات آزاردهنده بيشتر در افراد بزرگ سال بروز مي كند . البته مي توان اين نكته را در دوره كودكي و نوجواني به افراد آموزش داد.
اگر در برابر اين حركات ، ما شيوه انفعالي به كار ببريم و احساس ناراحتي خود را بيان نكنيم ، مشكل حل نمي شود. ما بايد تمرين كنيم در برابر برخوردهايي بدون عصبانيت رفتار قاطع داشته باشيم و منفعل عمل نكنيم و حتما واكنش درستي را از خود نشان دهيم.»
این روان شناس به شیوه های مهارت های زندگی اشاره می کند:
« بحث مهارت های زندگی باز در این جا مهم است . ما باید شیوه های سخن گفتن و درست سخن گفتن را در دوران کودکی آموزش بدهیم و به کودکان یاد بدهیم که در برابر چنین برخوردهای ایذایی چه واکنشی باید نشان داد با پرهیز از خشونت . » (همان)
ادامه دارد....
مسلمانان ۲۰درصد جمعیت دنیا را دارند ، ولي فقط ۵ درصد توليد ناخالص ملي دنيا متعلق به آن هاست !! يعني حتي كمتر از كشور فرانسه!!! ( ص ۲۱۲ كتاب)
اين نمونه اي است از آمار مقايسه اي ايران با ساير كشورهاي جهان در كتاب :
آيا به از اين نمي توان بود؟
در دو جلد جمعا ۱۱۰۰صفحه با جلد گالينگور و قطع وزيري - قيمت روي جلد قبل از تخفيف : ۱۲۰۰۰تومان
معرفي كتاب در لينك زير: http://modara.blogfa.com/post-1512.aspx
**************************************************
تضارب آرا و افکار
قسمت ششم
موانع نهادینه شدن فرهنگ گفت و گو
۴ - كاربرد واژه هاي خشن و بي ادبانه
در زبان فارسي و هر زبان ديگر گاه بار معنوي واژه هاي مترادف با يكديگر متفاوت است و يا حتي گاه يك واژه در دو جمله دو معني متفاوت دارد. گوينده يا نويسنده بايد در گفتن و نوشتن بار معنوي ويژه هر واژه را در جمله كاملا در نظر گيرد. ممكن است كاربرد واژه اي در يك عبارت باعث برداشت غلطي توسط مخاطب شود ؛ برداشتي كه خلاف نظر گوينده بوده است . بايد دانست كه درست گفتن و درست شنيدن هم مهارت لازم دارد. كسي كه در بستر صحيح فرهنگ گفت و گو رشد نكرده با بي حوصلگي و تنگ نظري به زودي جريان ارام گفت و گو را بر هم مي ريزدو بر منطق طرف مقابل بر مي آشوبد و با صدور الفاظ و كلمات ركيك و بي ادبانه يا توهين آميز و ايراد اتهام به طرف گفت و گو ، عدم توان خود را در ادامه بحث عملا نشان مي دهد. درگيري هاي فراوان روزانه در كوچه ها ، خيابان ها و ساير مجامع كه ما هر روز شاهد آن هستيم ، مصداق بارز اين مورد است. اين افراد طرف مقابل خويش را تحقير مي كنند و شان فردي او را پايين مي آورند . زمينه بيشتر اين رفتارها تخليه روحي فرد از فشارهاي دروني خويش است .
دكتر غلام حسين معتمدي ، روان پزشك در اين باره مي گويد:
« بروز رفتارهاي عيب جويانه يا انتقادي را مي توان در دو سطح شخصي يا فردي ، گروهي ، اجتماعي بررسي كرد. در سطح فردي وجود گرايش بيش از حد به داوري منفي و عيب جويي در شخص ديده مي شود كه از يك احساس عميق ايمني دروني و بي اعتمادي در رابطه با ديگران رنج مي برد و در تجارب اوليه او از زندگي ريشه دارد. به عبارت ديگر محيط اوليه تهديدآميز ( وجود پدر خشن و تنبيه كننده ) يا آموزش بي اعتمادي نسبت به ديگران از طرف والدين موجب مي شود كه تجربه افراد از هستي اصولا يك تجربه تهديد آميز تلقي مي شود . تجمع تدريجي ناكامي هاي فردي از كودكي تا بزرگ سالي ، فرد را با اتخاذ نگرش خصومت آميز و انتقادي در برابر ديگران سوق مي دهد. در اين شرايط ، محيط بيروني تهديدكننده به نظر مي رسد . در اين حالت انتقاد و عيب جويي بيمارگونه از ديگران نه تنها موجبات تخليه پرخاشگري پنهان و آشكار فرد را فراهم مي سازد ، بل كه با بي ارزش كردن ديگران جنبه تهديدآميز حضور آن ها را كاهش مي دهد ! »
ایذای زبانی متاسفانه گاهی در قالب فرهنگ در می آید . در کلاس های درس ، محيط هاي كاري و در جمع هاي خانوادگي ، شما مي توانيد با واژگاني روبه رو شويد كه برايتان حالت توهين و تهديد و تحقير داشته باشد .
دكتر معتمدي هم چنين در اين باره مي گويد:
« به این ترتیب عیب جویی و انتقاد از افراد موجب بی ارزش کردن آنان و تنزل هویت انسانی آن ها می شود تا جایی که حتی تا حد یک شیء تقلیل می یابد ، جنبه تهديداميزآن خنثي مي شود و عيب جو با احساس غلبه بر تهديد ، آرامش مي يابد. پس عيب جويي و گرايش به انتقاد ، نوعي روش دفاعي است كه فرد با سنگر گرفتن در پشت آن ، هراس دروني و بي اعتمادي عمومي و فقدان وجود يك خويشتن متكي به نفس را پنهان مي كند. »
این روان پزشک درباره تشخیص نادرست فرد عیب جو از شرایط بیرونی می گوید:
« در این افراد ، بسته ذهني بودن در برابر تجربه هاي نو و ساختار شخصيتي انعطاف ناپذير مانع برداشت واقعي از شرايط بيروني مي شود و فرد پيوسته با صدور حكم براي ديگران ، آن ها را محكوم مي سازد. »
بعضی از جامعه شناسان بروز چنین رفتارهایی را در اثر نبود اخلاق مدنی و تقوای سیاسی می دانند. دکتر داور شیخاوندی جامعه شناس درباره رفتارهای ایذایی لفظی می گوید:
« اصولا بیشتر مواقع ، مسائل رواني ريشه در جامعه دارند. اگر در يك جامعه اي رقابت سالم و ستيز سالم در نهادهايي مثل احزاب و روشنفكران بروز پيدا نكند و اين نيروها در يك جايي تخليه نشود ، اين ها در افراد جمع شده ، به شيوه رفتارهاي خشم آگين و رفتارهاي خودنمايانه افراد بروز پيدا مي كند. يعني فرد تا جايي كه مي بيند علاقه و سليقه هاي طرف مقابل با تفكر او هم خواني ندارد ، به خشونت لفظي ، ناسزا و غيره روي مي آورد. به اعتقاد من عدم فرصت هاي « تقابل » سازنده در احزاب مدنی ، مي تواند اين خودنمايي ها را كاهش دهد. هم چنين ايجاد تشكل ها نيز باعث رفتارهاي اين چنين خواهد بود. »
در جوامع بسته تحت نظارت ، افراد مدام زير ذره بين داوري قرار مي گيرند و مدام براي آن ها حكم صادر مي شود و اين شرايط بر رفتارهاي فردي تاثيرگذار خواهد بود.
دكتر معتمدي در اين باره مي گويد:
« سرکوب اجتماعی ، احساس تاايمني و بي ثباتي در سطح عمومي جامعه همراه با اتخاذ روش هاي تهديدآميز از سوي نهادهاي آموزشي ، اجرايي و قضايي گرايش به انتقاد و عيب جويي را به صورت يك رفتار گروهي شكل مي دهد. در جامعه بسته داوري كننده ، افراد پيوسته تحت نظارت ، بررسي و داوري قرار دارند و در مورد آنان حكم صادر مي شود. جرم انديشي و تصلب قوانين و مقررات موجب مي شود كه پيوسته افراد به دو گروه خوب يا بد ، خودي يا غيرخودي ، برتر و كهتر و طبقه بندي هايي از اين دست تقسيم شوند و موجبات تشديد تخاصم گروهي ، تعميق ناكامي هاي اجتماعي و در نتيجه افزايش احساس بي اعتمادي و نا ايمني در سطح گسترده فراهم آيد. آحاد جامعه نيز با اين ارزش ها همانندسازي مي كنند و در روابط فردي نيز روش هاي داوري كننده به كار مي برند. در جامعه تنبيه كننده كه تمايل به همسان سازي گروهي دارد، تنبيه حرف اول را مي زند . هيچ كس ، هيچ كس را تشويق نمي كند و توانايي ها و ويژگي هاي مثبت و گاه منحصر به فرد مورد ستايش قرار نمي گيرد . اين گرايش عمومي دامنه خود را به گستره روابط بين فردي و جمعي نيز مي گستراند. »
فرهنگ مزاحمت هاي لفظي خياباني كه هم اينك فرهنگ عمومي شده است ، جزو بحث هاي مهم جامعه شناسي است... نياز به ارتباط مناسب و عدم ارتباط مناسب نيز در اين جريان سهم به سزايي دارد.
دكتر قاسم زاده در اين باره مي گويد:
" آزارهاي زباني خياباني دلايل خاص خودش را دارد و در شرايط عدم برقراري ارتباط اين آزارها تشديد مي شوند. اين آزارهاي زباني با نوع نيش زبان و كنايه تفاوت دارد. عده اي كه مشكل ارتباطي دارند با استفاده از واژگاني كه آزار دهنده است براي خانم ها مشكل ايجاد مي كنند كه در اين مورد هم من به بحث مهارت هاي زندگي در كودكي اعتقاد دارم. اين رفتارها در دوران كودكي بايد به شكل دقيق آموزش داده شوند... "
غير از استفاده از واژگان ركيك عليه زنان ، فحش و ناسزا و استفاده از واژه هاي نامناسب در صحبت هاي عادي نيز از ديگر مسائل مهم است. براي يك زندگي مدني به اخلاق مدني و تقواي زباني نياز است. واقعا زندگي بدون "تقواي زباني " موهبتي رنج آور است . به ياد شعر " شيمو رسكا " مي افتم :
" انگار شكست ها و رنج هاي واقعي ، براي ما كافي نبوده ، با حرف ها كشتن همديگر را كامل مي كنيم ! ( خاني ، فريبا ، ياس نو، ۲۹/۵/۸۲)
علاوه بر نكات فوق بحث ديگري نيز مطرح است كه آقاي مصطفي ملكيان آن را " زبان پريشي " مي نامند . ايشان درباره زبان پریشی مي گويند :
بدتر از پرسخنی ما زبانپریشی ماست. زبانپریشی به این معنا است که انسان حرف خود را خودش هم متوجه نمیشود. یعنی اگر تحلیل روان شناختی در سخنان ما انجام شود ،اصلا برخی جملات معنا ندارد. سخنان همه مانند شهرکهای سینمایی است که در زمان فیلم پر از دژ و قلعه است ؛ اما وقتی فشار میدهیم فرو میریزد. به تعبیر دیگر حرفهای ما پشتوانه ندارد و همه ما از صدر تا ذیل یاوه میگوییم. به همین دلیل هم به لحاظ ذهنی تا این حد پریشانیم. کسانی که سرگردانی ذهنی دارند اول باید زبان خود را پالایش کنند. یعنی باید حرف را فهمیده بزنند، و از طرف مقابل هم حرف فهمیده بخواهند.
نوام چامسکی برای این که ثابت کند که هر جملهای که قواعد نحوی و صرفی آن رعایت شده، صرفا بامعنا نیست جملاتی میگفت .به طور مثال میگفت:
" وقتی میگویند «پسر برادر مثلث ما عاشق بیضی شما شده است». قواعد صرفی و نحوی آن رعایت شده است، اما بامعنا نیست. "
ادامه دارد...
کشور هلند و استان مازندران از نظر مساحت و میزان بارندگی مشابه یکدیگر هستند.
در حالی که تولید شیر هلند ۶۰ برابر مازندران و صادرات گل هلند ۳۰۰ برابر کل ایران است!! (ص۶۵کتاب )
نمونه ای از آمار و ارقام مقایسه ای ایران با سایر کشورهای جهان در کتاب :
« آیا به از این نمی توان بود؟ »
معرفی شده در لینک زیر:
http://modara.blogfa.com/post-1512.aspx
*****************************************************
تضارب آرا و افکار
قسمت پنجم
موانع نهادینه شدن فرهنگ گفت و گو
۳ - مطلق نگری
همه انسان ها نسبی هستند و همه پدیده های منسوب به آنان نسبی است ؛ بنابراين عقل ، درك ، آگاهي و ... همه انسان ها نسبي است . هيچ انسان غير معصومي مطلقا حق يا مطلقا باطل نيست. توان علمي ، سطح آگاهي ، ميزان عقل و خرد هيچ كس مطلق نيست ؛ بنابراين اگر از يك انسان بسيار خوب و شايسته انتقاد شود و يا اگر از وضعيت نيكوي شخصي بد و منفي ستايش گردد ، نبايد از آن برداشت مطلق شود. مطلق گرايان و اطلاق نگران همه پديده ها را يا سياه مي بينند و يا سفيد ؛ در حالي كه جهان آفرينش رنگارنگ است. هر كس را ستودند ، به اين معني نيست كه ضعف و عيبي ندارد و هر كس را نكوهيدند ، به اين معني مطلقا بد و نامطلوب نيست. هر نظريه اي را كه مي ستاييم علي الاطلاق بي عيب و بي نياز از نقد ندانيم .
در روند گفت و گو اگر از تفكر يا عقيده يا نظريه اي دفاع مي كنيم ، احتمال بدهيم كه شايد زماني در برابر استدلالي قوي تر تسليم شويم و يا اگر نظريه اي را محكوم و مطرود مي دانيم ، جايي براي پذيرش رگه هايي از حقيقت احتمالي در آن باقي بگذاريم.
مثلا روزي كه - در قبل از انقلاب - برخي شخصيت ها ، شركت زنان را در انتخابات
حرام مي دانستند ، آيا باور مي كردند زماني فرا برسد كه شركت آنان را در انتخابات فريضه بدانند؟ پس در موارد مشابه از افراط و تفريط بپرهيزيم و طريق اعتدال را فرو نگذاريم.
ادامه دارد...
روزنامه فرهیختگان:
معرفی كتاب « آیا به از این نمی توان بود؟ »
نویسنده: سیدعلیرضا شفیعی مطهر
دو جلد جمعا حدود ۱۱۰۰صفحه
قطع : وزیری با جلد گالینگور و چاپ نفیس
قیمت روی جلد : هر دوره دوجلدی قبل از تخفیف ۱۲۰۰۰تومان
نه تنها مردم عادي، كه بسياري از سياستمداران و حتي كارشناسان و صاحبان تريبون ها، عادت كرده اند كه در تبيين عملكرد دولت ها « تحلیل های فله ای » عرضه كنند و دقيقا به همين دليل است كه بسيار شنيده ايم « فلان دولت خوب کار کرد » ،« فلاني كه كاري براي مملكت نكرد » ، « كارهاي دولت بهمان تبليغاتي بود » ،« دولت فلانی دولت موفقي بود.» حتی خود دولت ها در بررسي كارنامه خود و دولت قبلي شان به تحليل هاي فله اي و رويكردهاي تبليغاتي بسنده می كنند و بدين سان، در آغاز كار خويش، عملكرد اسلاف خويش را تخطئه مي كنند و در پايان ماموريت شان نيز مدعي مي شوند
در سالهای ۶۸ - ۱۳۶۷ من به عنوان مدیرکل آموزش و پرورش استان کهکیلویه و بویراحمد در یاسوج در خمت فرهنگیان آن استان بودم. گاه میدیدم نامههایی که از برخی از معلّمان به دست من میرسید ، بسيار خوشخط و زيبا بود . بعضي از آنها را ميشد به عنوان شاهكار خوشنويسي به شمار آورد. من حسّاس شدم و نويسنده يكي از آن نامه را فراخواندم و علت رواج اين خوش نويسي را از ايشان پرسيدم . ايشان در پاسخ گفتند : ما از پرورشيافتگان مدارس آقاي «بهمنبیگی» هستیم . استاد بهمنبیگی در مدارس ویژۀ عشایری ما را موظّف به آموزش بسیاری از مهارتها از جمله خوشنویسی میکرد.
در سال ۱۳۶۸ من به روستایی به نام «چاهن» در عمق منطقۀ محروم «زیلایی» رفتم. آن روستا بسیار محروم بود و تازه جهاد سازندگی یک جادّۀ روستایی برای آن احداث کرده بود که جز با ماشین شاسیبلند چون جیپ نمیشد از آن عبور کرد. روستاییان چاهن میگفتند :
شما نخستین مسئول جمهوری اسلامی هستید که به این روستا میآیید.
کلاسهای مدرسۀ این روستای محروم در سال یازهم انقلاب اسلامی شامل سه انباری یا اصطبل ، آن هم در سه محلّۀ روستا بود. وقتی من وارد یکی از این به اصطلاح کلاسها شدم ، بياغراق تا مدّتي از شدّت تاريكي چشمانم چيزي را نميديد!! اين روستا كه ۱۲۰نفر دانشآموز پسر داشت، حتّي يك دختر دانشآموز نداشت. وقتي سراغ دخترها را گرفتيم ، گفتند : آنان به دنبال گله هستند!!
حال در اين روستاي بسيار محروم سه نفر معلّم فوقديپلم بومي خدمت ميكردند. اين موضوع برايم خيلي شگفتآور بود . وقتي از اين همكاران عزيز چگونگي درس خواندنشان را پرسيدم ،گفتند :
وقتي ما بچّه بوديم آقاي بهمنبيگي ما را به مدارس شبانهروزي عشايري بُرد و از ما تعهُّد گرفت كه پس از فراغت از تحصيل به روستاي خود براي تدريس برگرديم.
امروز با تاسُّف اين خبر را در لابهلاي خبرها ديدم:
محمّد بهمنبیگی، بنیانگذار آموزش عشایر در ایران، صبح شنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۹ (اول مه ۲۰۱۰) در سنِّ ۹۰ سالگی در شهر شیراز درگذشت.
آقای بهمنبیگی که از مدّتها پیش بیمار بود، صبح شنبه و بر اثر عفونت ریوی در بیمارستان کوثر شیراز از دنیا رفت.
محمّد بهمنبیگی در سال ۱۲۹۹ در ایل قشقایی و به گفته خودش "در چادری در فاصلۀ لار و فیروزآباد" به دنیا آمد. پدر او از جمله سران عشایر بود که در پی سیاست تختهقاپوکردن (یکجانشینکردن) عشایر در اوایل قرن خورشیدی حاضر به تهران تبعید شد و محمّد بهمنبیگی نیز به همراه او به تهران آمد.
او در تهران به مدرسه رفت و سپس در رشتۀ حقوق در دانشگاه تهران مدرک لیسانس گرفت.
استاد محمّد بهمنبيگي، يكي از چهرههاي محبوب و آشناي عرصه فرهنگ و ادب و از بنيانگذاران آموزش عشايري است كه با تلاش و كوششِ وصفناپذير در جهت پرورش استعدادهاي درخشانِ فرزندان عشاير ايران، قدمهاي ماندگار و ريشهاي برداشته است. استاد، در كتاب بخاراي من ايل من، زندگي خود را اينگونه ترسيم ميكند:
«من در يك چادر سياه به دنيا آمدم. زندگاني را در چادر با تير تفنگ و شيهه اسب آغاز كردم. تا ده سالگي حتي يك شب هم در شهر و خانه شهري به سر نبردم... زماني كه پدر و مادرم را به تهران تبعيد كردند، تنها فرد خانواده كه خوشحال و شادمان بود، من بودم. نميدانستم كه فشنگ مشقي و تفنگم را ميگيرند و قلم به دستم ميدهند... پدرم مرد مهمي نبود. اشتباهآ تبعيد شد... و دوران تبعيدمان بسيار سخت گذشت... چيزي نمانده بود كه در كوچهها راه بيفتيم و گدايي كنيم. مأموران شهرباني ]رضاخان[ مراقب بودند كه گدايي هم نكنيم... به كتاب و مدرسه دلبستگي داشتم. دو كلاس يكي ميكردم. شاگرد اوّل ميشدم. تبعيديها، مأموران شهرباني و آشنايان كوچه و خيابان به پدرم تبريك ميگفتند و از آينده درخشانم برايش خيالها ميبافتند. سرانجام تصديق گرفتم. يكي از آن تصديقهاي پررنگ و رونق روز. تبعيديها، مأموران شهرباني، كاسبهاي كوچه، دورهگردها، پيازفروشها، ذرّتبلاليها و كهنهخرها همه به ديدار تصديقم آمدند. من شرم ميكردم و خجالت ميكشيدم. پدرم از شور و شوق اشك به چشم آورد. در مراجعت به خانه ديگر راه نميرفت، پرواز ميكرد... ملامتم ميكردند كه با اين تصديق گرانقدر، چرا در ايل ماندهاي و چرا عمر را به بطالت ميگذراني؟ تو تصديق داري و بايد مانند مرغكي در قفس در زواياي تاريك يكي از ادارات بماني و بپوسي و به مقامات عاليه برسي. در پايتخت به تكاپو افتادم و با دانشنامه حقوق قضايي به سراغ دادگستري رفتم تا قاضي شوم و درخت بيداد را از بيخ و بن براندازم. دلم گرفت و از ترقّي عدليّه چشم پوشيدم. در ايل چادر داشتم، در شهر خانه نداشتم. در ايل اسب سواري داشتم، در شهر ماشين نداشتم. در ايل حرمت و آسايش و كس و كار داشتم، در شهر آرام و قرار و غمخوار و اندوهگسار نداشتم. نامهاي از برادرم رسيد. بوي جوي موليان مدهوشم كرد. ترقّي را رها كردم. تهران را پشت سر گذاشتم و به سوي بخارا بال و پر گشودم. بخاراي من ايل من بود».
اين دانشيمردِ فرهيخته سرد و گرم روزگار چشيدهâ به تجربه دريافته بود كه تنها راه نجات عشاير در بالا بردن سطح سواد جمعيّت عظيم عشايري است. مردمي كه با هرگونه ناملايمات زندگي ميساختند، شجاع و بخشنده بودند، با قناعت و صبوري زندگي ميكردند، حليم و صادق بودند، امّا روح لطيف خود را با مفاسد اجتماعي آلوده نميكردند، غيور و ظلمستيز بودند و تشنه معرفت و جوياي دانش. چه كسي ميبايست به اين قشر محرومِ رنجكشيده توجّه ميكرد.
استاد بهمنبيگي كه خود پرورده درد و رنج بود به خوبي ميدانست كه كسي آستين بالا نخواهد زد و دولتمردان را نيز در سر، سوداي تعليم و تربيت و پروراندن استعدادهاي افراد ايلياتي نيست؛ از اينرو دست به كار شد. تصميم گرفت به جاي چوب شباني، قلم در دست كودكان عشايري نهد و خواندن و نوشتن را به طريق خاصّ خود به ميان عشاير بَرَد تا جهل و بيسوادي را ريشهكن كند. شايد خود نيز در آن زمان بر اين باور نبود كه قدمي كه برداشته است چگونه به بار خواهد نشست ؛ امّا مصمّم بود و با تمام توان در اين عرصه قدم گذاشت. كورهراههاي ايلي را به خيابانهاي پر زرق و برق شهري برگزيد و اسبان رهوار را به خودروهاي گرانقيمت ترجيح داد و گويي با خود اين ترانه ايلي را زمزمه ميكرد كه:
من اين باغ خرّم را
با اشك چشم سيراب كردم
چرا گلش براي ديگران
چرا خارَش براي من
آري! استاد مصمّم بود كه در بهار طبيعت و صفاي كوهستان ، چراغ علم و معرفت را روشن كند و گلشني از سوسن و سنبل بسازد كه خار چشم دشمنان گردد. اگر استاد بهمنبيگي زمزمهگر اين ترانه بود كه:
داغ اگر يكي و درد اگر يكي بود
ميشد چارهاي يافت
با صد داغ و صد درد
چه ميتوان كرد؟
ولي با همّت و ارادهاي كه داشت نشان داد كه ميتوان صد داغ و درد را نيز چاره كرد، دست به كار شگرفي زد، با تشكيل كلاسهاي عشايري و تربيت معلّمان مؤمن و متعهّد براي تدريس، ايجاد كتابخانههاي سيّار، دانش را به ميان عشاير بُرد و از كودكان محروم، آيندهسازاني بصير و مطّلع ساخت. استاد، چون بنده عاشقي، شب و روز را به هم ميدوخت تا بر تعداد مدارس عشايري افزوده شود، معلّم تربيت كند، از كمكهاي مالي دولتي و غيردولتي بهرهمند شود تا كودكان مستعد امّا ستمكشيده، از حقّ مسلّم خود كه تحصيل و تربيت بود، محروم نشوند. استاد بهمنبيگي در حالي كه به راحتي ميتوانست به پستهاي مهم دولتي دست يابد پشت به همه چيز كرد، احساس درد و وظيفه در قبال هموطنان و همعشيرههاي خود، او را به دامان طبيعت كشاند، زندگيِ شهري را به شهرنشينان واگذاشت، با غم و شادي و با رنج و محنتِ مردانِ خانهبهدوشي كه مدام در حركت بودند، ساخت؛ و بيست و شش سال از عمر خود را صرف تعليم و تربيت بچّههاي عشايري نمود.
استاد به خوبي دريافته بود كه «كليد مشكلات عشاير در لابهلاي الفبا است»، از اينرو معتقد بود كه بايد قيام كرد؛ قيام همگاني، و از اين جهت، مردم را به يك قيام مقدّس دعوت كرد: قيام براي باسواد كردن مردم ايلات.
خدمات استاد بهمنبيگي به زودي نتيجه داد. بچّههاي محروم ايلياتي، مراحل دبستاني و دبيرستاني را پشت سر گذاشتند و راهيِ دانشگاه شدند. به آماري از اين حركت علمي و فرهنگي (كه در فصلنامه عشايري ذخاير انقلاب، زمستان 1367 درج شده است) توجّه كنيم:
از تعداد 36 نفر قبولي ديپلم در خردادماه سال تحصيليِ 52-1351، 34 نفر وارد دانشگاه شدند و در سال 55-1354 تمامي 88 نفر قبولشدگان در مقطع ديپلم وارد دانشگاههاي كشور شدند و در سال 56-1355 نيز از تعداد 85 نفر دانشآموز ديپلم تعداد 84 نفر در رشتههاي مختلف دانشگاهي مشغول تحصيل شدند.
بيشك اين موفقيّتها و آماده كردن كودكان براي فراگيري علوم و فنون و پرورش استعدادهاي كودكان عشايري مديون تحمّل رنجها و تلاشهاي خستگيناپذير استاد بهمنبيگي است. امّا در اين ميان، استاد را غم ديگري نيز بود. استاد همواره از ستم مضاعفي كه بر دختران معصوم عشايري ميرفت، رنج ميبرد و بر آن بود كه دختران را نيز زير پوشش تعليم و تربيت قرار دهد؛ و به همينمنظور تصميم گرفت كه با گسترش دانش در ميان دختران، آنان را به حقوق خود آشنا سازد. اگرچه اين امر در حال و هواي آن روزگار كار سخت و دشواري بود و تعصّبهاي ايلي و عشيرهاي كار را بر استاد دشوار كرده بود، امّا استاد مصمّم بود و چارهاي جز اين نداشت كه در هر اجتماعي حاضر شود، از فوايد دانش و سواد سخن گويد و با هرگونه تعصّب و خامي با صبوريِ تمام مبارزه كند. در اثر تلاش و كوشش، استاد سرانجام توانست در اين مبارزه نيز موفق شود و دختران را نيز به دبستان بكشاند و به تربيت آنان همّت گمارد.
استاد، حاصل تلاش خود را در وجود كودكاني كه اينك بزرگمرداني در عرصه علم و سياست و مديريت شدهاند، ميدبد و همين براي استاد كافي بود .
تلاشهاي استاد در همان سالها مورد توجّه دانشمندان، انديشمندان و دانشگاهيان داخل و خارج از كشور قرار گرفت. در سال 1973 موفق به دريافت جايزه بينالمللي يونسكو شد و آثارش مورد توجّه استادان برجستهاي چون زندهياد زرّينكوب و ديگران قرار گرفت. تسلّط استاد به سه زبان انگليسي، فرانسه و آلماني كه اغلب آثار نويسندگان خارجي را به زبان اصلي مطالعه ميكرد و غور و تفحّص در متون ادبي، اين اجازه را به وي ميداد كه با نثر دلنشين و جذّاب دست به تأليف زند.
از آثار استاد بهمنبيگي بوي طبيعت و انسانيّت به مشام جان خواننده ميرسد و نغمه دوستي و از خودگذشتگي ميتراود. بخاراي من ايل من؛ به اجاقت قسم؛ عرف و عادات در عشاير فارس؛ اگر قرهقاج نبود... و ساير آثار ماندگار استاد را مطالعه فرماييد و آنگاه با من همصدا خواهيد شد كه اين بزرگمرد ايلياتي چه جانفشانيها كرده و چگونه به مسائل جاري پشتپا زده و زندگي و عمر و جواني خود را وقف تعليم و تربيت و آگاهي و بيداري كودكان عشاير نموده است و چگونه توانسته است كه در سايه همّت و تلاش عاشقانه از كودكان عشايري، مرداني نامدار راهيِ عرصه سياست و علم و ادب كند. بيشك تلاش استاد بهمنبيگي در زمينه آموزش عشايري مثالزدني است.
استاد با آثارِ خود انسان را آرام آرام با زيباييها، انساندوستيها و فداكاريهاي ايلياتي آشنا ميسازد و در زير روشنايي ستارگان و در دامان زيباي طبيعت، از خودگذشتگيهاي مرداني كه عمر خود را براي آموزش كودكان معصوم عشايري سپري ساختهاند، به تصوير ميكشد. و گرم و صميمي انسان را به قلّههاي رفيع و مناظر بديع طبيعت هدايت ميكند و با خلق و خوي مردم عشاير آشنا ميسازد و از آداب و رسوم ايلات سخن به ميان ميكشد و چنان دلنشين مينويسد، كه انسان هرگز از مطالعه آثار وي خسته نميشود. و چون به حوزه موسيقي عشايري وارد ميشود شور و شوق خود را با اشكي كه بر گونههايش مينشيند، نشان ميدهد. او ميگويد موسيقي در ميان ايلات و عشاير قشقايي همانند ساير اقوامِ ديگر از احترام بسيار برخوردار است. استاد وقتي از موسيقي ايلياتي سخن ميگويد گويي نغمه ميسرايد و عاشقانه وصف موسيقي ايلي ميكند و در اين ميان هشدار ميدهد كه «موسيقي ايل از چنگ اوباش هرزهسرا و عربدهكش به دور است، موسيقي ايل با عيّاشيهاي رذيلانه آميزشي ندارد. موسيقي ايل از پستان نجيب و سخاوتمند طبيعت شير مينوشد و جان ميگيرد».
آري دامن طبيعت از ديد استاد بهمنبيگي آشيانه هزاردستان است كه در دامن خود ماهپرويزها، منصورخانها، صمصامالسّلطانها و داوود نكيساها را پرورش داده است.
اينك استاد بر فراز قلّهها است و اگر امروز استاد بهمنبيگي ــ كه روانش شاد باد ــ اين نغمه ايلياتي را زمزمه ميكند كه:
اي كوههاي بلند، بر ايل ما چه گذشت
اي قلّههاي مهگرفته، بر ايل ما چه گذشت
اي كوههاي بلند و اي قلّههاي مهگرفته
بر آن ايل كه در دامن شما خيمه ميسازد چه گذشت
ولي استاد به خوبي ميدانست كه بر ايل و تبارش چه گذشت و چگونه در سايه تلاش وي مرداني فرهيخته، و استاداني گرانقدر و جواناني برومند تربيت شدند و اينك هر كدام در گوشهاي از اين كهنسرزمين ايران در اداره اين مرز و بوم سهيم هستند و اين براي استاد بزرگترين هديه الهي بود كه به بار نشستن تلاشهاي بيوقفه و شبانهروزي خود را مشاهده ميكند.
«انجمن آثار و مفاخر فرهنگي» ضمن ارج نهادن به مقام شامخ علمي، فرهنگي، ادبي و تلاشهاي خستگيناپذيرِ استاد اميدوار است عزم و اراده وي روشنيبخش راه جوانان كشور ما باشد. ايدون باد و ايدونتر باد.(محمدرضا نصيري،قائم مقام انجمن آثار و مفاخر فرهنگي)
آقای بهمن بیگی در سال ۱۳۳۱ با تاسیس اولین مدرسه عشایری در داخل ایل ، برنامه آموزش عشایری را پایه گذاری کرد.
آقای بهمن بیگی از آن زمان به بعد شخصا این موضوع را پیگیری کرد و با سرکشی به مدارس مختلف عشایری در ایل های مختلف و تدریس در آن ها، این برنامه را گسترده تر کرد.
آقای بهمن بیگی همچنین دانشسرایی مخصوص تربیت معلم برای مدارس عشایری تاسیس کرد.
با انقلاب سال ۱۳۵۷ در ایران، آقای بهمن بیگی مدتی به دلیل آن که برنامه هایش پیش از انقلاب در قالب برنامه های دولتی اجرا می شد، به اتهام همکاری با رژیم پهلوی تحت تعقیب بود.
او مدتی در تهران زندگی مخفی داشت ، اما بعد از مدتی این اتهامات از او رفع شد.
آقای بهمن بیگی در دوره بازنشستگی عمدتا به تدوین تجربیاتش در قالب کتاب های خاطرات مشغول بود.
محمد بهمن بیگی کتاب "عرف و عادت در عشایر فارس" را در دهه ۱۳۲۰ شمسی و کتاب های "بخارای من، ایل من"، "اگر قره قاج نبود"، "به اجاقت قسم" و "طلای شهامت" را در دوره بازنشستگی اش بعد از انقلاب ایران منتشر کرد.
در دولت آقاي محمد خاتمی، چند مراسم برای تجلیل از آقای بهمن بیگی برگزار شد.
بسیاری از کسانی که کودکی خود را در پنجاه سال گذشته در یکی از ایل های ایران گذرانده باشند، قاعدتا محمد بهمن بیگی را می شناسند و خاطرات خوشی از او دارند.
تعدادی از شاگردان آقای بهمن بیگی هر سال روز معلم به دیدار معلم سابقشان می رفتند، اما امسال معلم قدیمی عشایر درست یک روز قبل از روز معلم شاگردانش را برای همیشه ترک کرد
| ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
شهادت استاد مطهري
و روز بزرگداشت مقام معلم
والله ما فجاني من الموت وارد كرهته و لا طالع انكرته و ما كنت الا كقارب ورد و طالب وجد و ما عندالله خير للابرار ( اميرالمومنين علي عليه السلام)
به خدا مرگ يك باره من ، مرگي نبود كه يك باره بر من وارد شود . يك وارد شونده اي نبود كه من آن را نپسندم و يك ظاهر شونده اي نبود كه من آن را رد كنم و يا نشناسمش . من وقتي به مرگ رسيدم ، همچون تشنه اي بودم كه شب هنگام در ظلمات به دنبال آب است و به آب رسيده و همچون جوينده اي است كه مطلوب خود را يافته است ؛ اما آنچه در پيشگاه خدا ذخيره است ، براي نيكان بهتر است.
« مطهری در عمر کوتاه خود اثرات جاویدی به یادگار گذاشت که پرتوی از وجدان بیدار و روح سرشار از عشق به مکتب الهی بود .» « امام خمینی(ره) »
ما فصل سپیده از کتاب سحریم
در وادی نور هم رکاب سحریم
هر شب چو شفق به خون خود می غلتیم
هر صبح دوباره آفتاب سحریم
آری شب آوران تاریک دل که نور افشانی و روشنگری شب شکنان شب افروز و ظلمت ستیزان ظلم سوز را برنمی تابند ، با نور مي ستيزند و با شمع كينه مي ورزند.
.... و من كه خورشيدم چه كنم اگر نيفروزم ؟ ... و شمعم چه سازم اگر نسوزم ؟
اگر مرا خورشيدوار در هر غروب غم گرفته غربت غيرت در پيشگاه شوم شب مظلومانه به خون مي كشند ، در سحرگاهان پيروزي حق باز با سپيده متولد مي شوم ، با خورشيد طلوع مي كنم و بر تاريكزارهاي پهنه هستي نور و سرور مي افشانم .
...با غنچه ها مي شكفم و به ديدگان بي فروغ چشم به راهان ، فروغ اميد مي بخشم.
....با گل ها مي خندم و رايحه دل انگيز و مشكبيز عطر سخن حق را به همه جا مي پراكنم.
هر گل نو ز گلرخي ياد همي كند ولي
گوش سخن شنو كجا ديده اعتبار كو؟
... با بلبلان عاشق نغمه سر مي دهم و در گوش مشتاقان حيات و حركت ، بهار را زمزمه مي كنم .
... با ابرها مي بارم و در رودها و جويبارها جاري مي شوم.
... با چشمه ها مي جوشم و با آبشارها مي خروشم و پهندشت خشكيده و تفتيده كوير دنياي ماديت را سيراب مي كنم و به درياي ابديت مي پيوندم.
من در كنار همه زجر كشيگان تاريخ ، سوزش تازيانه هاي ستم را مي چشم و با صورت ستمديدگان ، سيلي مي خورم و از حلقوم محرومان و پابرهنگان ، اعتراض را فرياد مي كنم و در چشم يتيمان و دردمندان و داغداران ، درد را مي گريم و با امام مستضعفان هم نوا مي شوم و بر سر خفتگان غفلت ، بيداري را فرياد مي زنم و مي خروشم.
اي گل تو دوش داغ صبوحي كشيده اي
ما آن شقايقيم كه با داغ زاده ايم
... و شامگاهان با شفق در خون خود مي غلتم و جام شراب وصال و باده ناب كمال را از دست محبوب بي مثال مي ستانم و مستانه مي نوشم و در پيشگاه معبود لايزال و در بوستان سروهاي استوار با راست قامتان تاريخ جاودانه مي شوم.
كمتر از ذره نه اي پست مشو مهر بورز
تا به خلوتگه خورشيد رسي چرخ زنان
و لا تحسبن الذين قتلوا في سبيل الله امواتا بل احياء عند ربهم يرزقون
تو را زكنگره عرش مي زنند صفير
نشيمن تو نه اين كنج محنت آباد است
... و من هرگز نمي ميرم ؛ چه رمز جاودانگي يعني پيوستن به حق را يافته ام.
كل شي ء هالك الا وجهه
هر شب ستاره اي به زمين مي كشند و باز
اين آسمان غم زده غرق ستاره هاست
... و من هميشه زنده ام . تصوير مرا در قاب بلند ابديت ، در طلوع و غروب هر روز ، در شكفتن شكوفه ها ، و در سيماي همه محرومان بپا خاسته بنگر !
زبان مرا در كام سرخ لاله ها ببين و فرياد مرا از خروش آبشارها بشنو .
و پايداري مرا در استواري و ايستادگي كوهساران و عصمت مرا در پاكي سپيده و خلوص مرا در زلال چشمه ساران تماشا كن.
... و اكنون تو اي خواهر و برادر استاد و معلم !
سلاحم را از همان جا كه بر زمين افتاده بردار و راهم را از همان جا كه مانده ام ، ادامه بده كه اين تنها راه رهايي از پوسيدن و تعفن مردار شدن است .
دشمن اگر شكست نهال اميد و علم
هر روز باغ علم پر از سرو سروري است
ديروز اگر فسرد چراغ « مطهري »
امروز هر معلم خوبی « مطهری » است
سالروز شهادت استاد مطهری و روز بزرگداشت مقام معلم را گرامی می داریم.
در کسب رضای حق موفق باشید
قسمت چهارم
موانع نهادینه شدن فرهنگ گفت و گو
۲ - عدم تحمل عقیده و سلیقه مخالف
میزان رشد عقلی ، سطح مطالعات ، محيط زندگاني و نوع دريافت ها و آگاهي هاي انسان ها متفاوت ، متنوع و گوناگون است ؛ بنابراين نوع عقيده و سليقه اشخاص متناسب با رشد عقلي و مطالعات و محيط ايشان شكل مي گيرد. در روان شناسي تفاوت هاي فردي به رسميت شناخته شده است ؛ لذا اين تفاوت ها و تنوع ها در عرصه انديشه ، عقيده ، سليقه و افكار نيز گسترش مي يابد .
گفت و گو كننده بايد اين تفاوت ها را به رسميت بشناسد و ديگران را نيز مانند خود ذي حق بداند كه نسبت به عقيده و افكار خود حساسيت داشته باشند و با تمام قوا از حقانيت باورهاي خود دفاع كنند . هر كسي عقيده خود را درست مي داند و به تبع اين باور ، از درستي و استواري آن دفاع مي كند . اگر ما عقيده و باور كسي را نادرست مي دانيم ، بايد از تهاجم و يورش مستقيم به آن بپرهيزيم . با ابراز احترام به او و عقايد و باورهاي او ، موارد ضعف و انحرافي عقايدش را مستدل و منطقي به دور از تعصبات مذهبي و سياسي بيان كنيم.
در عرصه انديشه و تفكر بايد بدانيم شفافيت ، وضوح و بديهي بودن همه حقايق مانند بديهيات رياضي و منطق نيست . به ديگر سخن فهم همه حقايق و استدلال ها به شفافيت « دو ضرب در دو ، مساوي چهار » نیست . گاه در مناظره و گفت و گو احساس می کنیم طرف ما از پذیرش مطلبی که به نظر ما از بدیهیات است ، طفره مي رود . در چنين مواردي بايد احتمال بدهيم كه شايد عقيده شكل گرفته در ذهن ما مبتني بر صدها ساعت مطالعه از منابعي خاص و مشاهده ده ها مصداق باشد و طرف ما يا از اين مطالعه محروم بوده ، يا در رشته و جهت ديگري مطالعه كرده است .
بسياري از اختلافات عقيدتي را زمان حل مي كند . مهم اين است كه طرفين بحث به يكديگر اجازه تحقيق و مطالعه بدهند و فورا نظر ديگري را مردود و غلط اعلام نكنند .
ابو علي سينا مي گويد :
هر كسي عادت كرده حرف را بدون دليل قبول كند ، از لباس آدمي بيرون رفته است و نقطه مقابل آن كساني هستند كه هر چيزي را بدون دليل انكار مي كنند .
« کل ما قرع سمعک من العجایب الغرایب فذره فی بقعه الامکان ما لم یزدک عنه قائم الامکان البرهان »
« اگر چیز عجیبی شنیدی ، مادامي كه دليلي بر امكان يا عدم آن نداري ، رد نكن و قبول هم مكن ؛ بگو ممكن است چنين باشد . »
چه بسیار پیامبران الهی ، نوابغ و انديشمندان آينده نگر وقتي باورها و يافته هاي دهني خود را براي جامعه بيان مي كردند ، مورد تكفير و تفسيق عوام و حتي گاهي خواص ، قرار مي گرفتند ؛ اما سال ها گذشت تا عقايد آن نخبگان و نوابغ به باور عامه مردم منتقل شد. مردم عقايدي را پذيرفتند و به آن ايمان آوردند كه تا چند سال پيش آن ها را باطل و پوچ مي دانستند .
آيا گاليله را مجبور به توبه از كشف علمي نكردند؟ شهامت اين سينا در بيان پاره اي از آراي فلسفي كه به مذاق عده اي از افراد ظاهربين و خشك انديش خوشايند نيست ، سبب مي شود كه حتي عده اي كافرش بخوانند . چنان كه خود در اين رباعي اشارت دارد :
كفر چو مني گزاف و آسان نبود محكم تر از ايمان من ايمان نبود
در دهر چو من يكي و آن هم كافر؟ پس در همه دهر يك مسلمان نبود
نوابغ و انديشمندان و متفكران تيزهوش بر فراز قله هاي مخروط جامعه شناسي ، سال هاي آينده را مي نگرند و از باورهاي تازه اي دم مي زنند كه ظرفيت درك عامه مردم هنوز در آن حد گسترش نيافته است ؛ بنابراين مورد تكذيب و تكفير قرار مي گيرند .
دكتر شفيعي كدكني اين گونه انسان ها را چنين توصيف مي كند :
گه ملحد و گه دهري و كافر باشد گه دشمن خلق و فتنه پرور باشد
بايد بچشد عذاب تنهايي را مردي كه ز عصر خود فراتر باشد
ادامه دارد....
قسمت سوم
موانع نهادینه شدن فرهنگ گفت و گو
برخي از آسيب ها و آفت هاي گفت و گو كه مانع نهادينه شدن فرهنگ گفت و گو در جامعه مي شود ، عبارتند از :
۱ - عدم سعه صدر
فرآيند گفت و گو و مباحثه و مبادله كلامي به صبر ، حوصله ، ظرفيت ، حلم و بردباري نياز دارد . « حلم » ظرف است و « علم » ، مظروف . آن که ظرفیت و گنجایش یعنی حلم و بردباری ندارد ، استعداد پذیرش علم و آگاهی را ندارد. اگر فرآیند گفت و گو به افزایش آگاهی و کاهش ابهامات کمک می کند - که می کند - بنابراین شخص گفت و گو کننده باید ظرف و ظرفیت لازم را فراهم نماید . در نظام ارزشی و اخلاقی اسلام ، حلم ، بردباري و سعه صدر جايگاهي رفيع دارد. امام رضا (ع) مي فرمايد :
لايكون الرجل عابدا حتي يكون حليما
آدمي به مقام عبادت خدا نايل نمي شود ، تا اين كه حليم و بردبار شود .(اصول كافي ، ۲/۱۱۱)
تنگي سينه و كم ظرفيتي به خشم و غضب و درگيري منجر مي شود . پيامبر اكرم (ص) مي فرمايند :
از محبوب ترين راه ها به سوي خداوند متعال فروبردن دو جرعه است : جرعه خشمي كه از روي بردباري و حلم فرو بري ، و جرعه مصيبتي كه به خاطر صبر و شكيبايي فرو بري . (وسائل الشيعه ، ۲/۲۲۴)
قدرت كنترل خشم وابسته به ميزان سعه صدر و بردباري است. نبي اكرم (ص) مي افزايند:
كسي كه خشمش را فرو خورد با اين كه بر انفاذ آن قادر باشد ، خداوند از پي آن امن و ايماني به او پاداش مي دهد كه طعم و لذت ان را درمي يابد. ( همان )
نيز مي فرمايند :
بر خداوند واجب است دوست بدارد كسي را كه خشمگينش سازند و بردباري كند.
(شهاب الاخبار ، ص ۲۵۱)
امام علي (ع) ، انسان بردبار و با ظرفيت را نيرومندترين انسان ها مي داند:
قوي ترين مردم كسي است كه با حلم خويش بر خشم خود تسلط يابد. ( غررالحكم)
از لحاظ روان شناسي كسي نسبت به مردم خشمگين مي شود كه ذاتا متكبر و خودخواه باشد و گر نه انسان بزرگوار و كريم ، ديگر انسان ها را محترم مي شمارد . از حضرت عيسي (ع) پرسيدند :
چه چيز موجب خشم مي شود؟ فرمود :تكبر ، تجبر و در مردم به ديده حقارت نگريستن.( مشكات الانوار ، ص ۲۱۹)
هركدام از ما خصوصيات رفتاري و اخلاقي مختص به خودمان را داريم كه با ديگران متفاوت است. همهمان هم اين را ميدانيم. اما گاهي اوقات فكر ميكنيم آنچه ما ميفهميم و فكر ميكنيم بهتر از برداشتهاي ديگران است. يادمان ميرود كه هركس براي خود يك نوع برداشت و تفكر را دارد و گاهي اين را فراموش ميكنيم. خوب است يادمان باشد كه همين تفاوتهاست كه زندگي را پيش ميبرد و در كنارش يادمان باشد كه به تفكرات هم احترام بگذاريم؛ همديگر را درك كنيم. هميشه توقع نداشته باشيم همه چيز بر طبق خواستهي ما پيش برود... كمي ديگران و تفكراتشان را درك كنيم. هم در جامعه و زندگي اجتماعيمان و بيشتر از آن در خانه...
آنان كه دوست دارند گوهرهاي ناب و دردانه هاي آفتاب را بيندوزند، بايد دلي به رنگ مهر و سينه اي به فراخي سپهر داشته باشند.
ادامه دارد....
قسمت دوم
امام علی(ع) : اضربوا بعض الرای ببعض یتولد منه الصواب (غررالحکم ، ۲۵۶۷۰)
آرا و افكار خود را با يكديگر برخورد دهيد ، تا از تضارب آن ها ، سخن درست و راست متولد شود.
هرگونه داد و ستد فكري و تبادل نظر يا رد و بدل كردن كالاهاي فرهنگي را « گفت و گو» می گویند. انسان ها برای بیان مکنونات قلبی و احساسات ذهنی خود از ابزارها و عواملی بهره می جویند که بارزترین آن ها زبان و قلم است.
زبان و قلم دو دریچه روشن و درخشان اند که به باغ دل ها گشوده می شوند ؛ بذر كلام را مي افشانند و جان پيام را مي رسانند.
زبان و قلم دو كبوتر نامه رسان اند كه بر شاخساران دل ها مي نشينند و نغمه هاي گرم پيوند و پيمان را مي خوانند.
زبان و قلم صفحه دل و صحيفه جان را مي گشايند و سرود تفهم و تفاهم را مي سرايند .
خداوند حكيم ، انسان ها را متفاوت ، متنوع و متغاير آفريده ، نوع تفكرات ، درجه فهم ها ، ميزان عقول و سطح درك ها و برداشت ها ، گوناگون و متكثر است. به منظور ايجاد قرابت فكري و نزديكي دل ها ،انسان ها ناگزيرند با يكديگر گفت و گو و مفاهمه داشته باشند. انتقال متقابل پيام ها تنها راه همزيستي مسالمت آميز انسان ها با يكديگر است. هر انسان نياز دارد كه مفاهيم ذهني و مكنونات قلبي خود را به هر نحو به ديگران انتقال دهد و خود نيز به هر راه و روش از نظريات و خواست هاي ديگران آگاهي يابد ؛ بنابراين هر شهروند جامعه انساني بايد زبان مشترك و ادبياتي متقارن بيابد تا از آن طريق به تفهيم و تفاهم با ديگران بپردازد.
فرهنگ گفت و گو در جامعه سنتي ما هنوز نهادينه نشده و ما هنوز عادت نكرده ايم اين مسائل خود را با گفت و گو ، مباحثه ، مناظره و مفاهمه حل كنيم. آستانه تحمل ، سعه صدر ، ظرفيت و تحمل عقيده و سليقه مخالف نوعا در جامعه ما اندك و محدود است. علاوه بر اين ها به سبب غربت فرهنگ گفت و گو ، تقريبا زبان مشترك هم نداريم ؛ به ديگر سخن گاه گوينده يا نويسنده مكنونات قلبي خود را در قالب واژه ها و عباراتي بيان مي كند كه شنونده يا خواننده از آن واژه ها و عبارات ، مطالب ديگري - غير از منظور گوينده يا نويسنده - برداشت مي كند . در تمثيلي از افسانه هاي شرق بودايي مي خوانيم :
هر راهب رهگذري كه به معبد « ذن » وارد شود ، به شرط پيروزي در مباحثه درباره آيين بودايي با ساكنان معبد ، مي تواند در آن جا رحل اقامت افكند و اگر شكست بخورد ، بايد ان محل رل ترك كند.
در معبدي در مناطق شمالي ژاپن دو برادر راهب با يكديگر زندگي مي كردند . برادر بزرگ تر فردي دانش آموخته بود ؛ اما برادر كوچك تر نادان و از يك چشم نابينا بود .
روزي راهبي خسته از راه رسيد و قرار شد كه به شرط پيروزي در مباحثه درباره آموزش هاي متعالي در آن جا بيتوته كند (بماند) .
برادر بزرگ تر كه آن روز از مطالعه زياد خسته شده بود ، از برادر كوچك تر خواست به جاي او در مباحثه شركت كند . او خطاب به برادر كوچك تر گفت :
- برو در سكوت مباحثه را برگزار كن .
برادر كوچك تر و راهب رهگذر در معبد به مباحثه نشستند . لختي بعد رهگذر نزد برادر بزرگ تر آمد و گفت :
- برادر كوچك تر تو بسيار قوي است . او مرا شكست داد .
برادر بزرگ تر گفت : مباحثه را براي من بازگو . راهب رهگذر اين چنين شرح داد:
در دهله نخست من يك انگشت خود را به نماد بودا ، يعني فردي كه به روشنايي رسيده است ، بالا آوردم . برادرت در پاسخ دو انگشت خود را به نماد بودا و تعاليم او بالا آورد . من سه انگشت خود را به نماد بودا ، تعاليم بودا و پيروان او كه در هماهنگي به سر مي برند ، بالا آوردم . در پاسخ برادر كوچك تر تو مشت گره كرده خود را به صورت من كوبيد ؛ يعني اين كه هر سه از يك ادراك هستند. بنابراين وي در اين مباحثه برنده شد و من حق ندارم در اين معبد اقامت كنم .
راهب رهگذر با گفتن اين سخنان برخاست و رفت .
در همين موقع برادر كوچك تر در حالي كه به طرف برادر بزرگ تر مي دويد ، پرسيد :
- آن شخص كجاست ؟
بردر بزرگ تر گفت : فهميدم تو در مباحثه پيروز شده اي . برادر كوچك تر گفت : كدام پيروزي ؟ مي خواهم وي را تنبيه كنم . برادر بزرگ تر گفت : بگو ببينم موضوع بحث چه بود ؟ او اين گونه توضيح داد:
اول كه در مقابل هم نشستيم و او مرا ديد ، يك انگشت خود را براي مسخره كردن به من كه يك چشم دارم ، بالا آورد. من از آن جا كه وي غريب بود ، لازم ديدم كه نسبت به او مودب باشم ؛ پس دو انگشت خود را به نشانه تبريك به او كه دو چشم دارد ، بالا آوردم . پس آن غريبه بي ادب سه انگشت خود را به معناي اين كه ميان ما دو نفر تنها سه چشم وجود دارد ، بالا آورد . بنابراين من عصباني شدم و با مشت او را زدم . اما او از محل مباحثه گريخت .
سرانجام و سرنوشت فرايند گفت و گو در جامعه ما ، همانند حكايت گفت و گوي آن دو راهب است. گاه گوينده يا نويسنده با ذهنياتي مشخص پيامي را براي مخاطبان ارسال مي دارد ؛ اما عدم هم گويشي و نا هم زباني باعث مي شود مخاطبان گوناگون ، برداشت هاي گوناگون داشته باشند .
ادامه دارد....
قسمت نخست
یک نویسنده توانای لبنانی در آغاز ریاست جمهوری آقای سید محمد خاتمی سر مقاله ای در یکی از روزنامه های لبنان نوشته بود که خیلی خواندنی است. وی در این سر مقاله گفته بود :
جناب آقای خاتمی ! من به ایران خیلی علاقه مندم و ایران را کشور بسیار جالبی یافته ام ؛ اما به حضرت عالي به عنوان رئيس جمهور اين كشور توصيه مي كنم ابتدا گفت و گوي ميان خود ايراني ها را برقرار كنيد ، گفت و گوي تمدن ها پيشكش شما ! چون ايراني ها هنوز نياموخته اند چگونه با هم صحبت كنند ! ( دكتر محمود سريع القلم ، همشهري ، ۱۸/۶/۸۲)
گذشته از لحن نسبتا تند اين سخن كه روح مغرور ايراني را كمي مي آزارد ، انتقاد اين نويسنده درخور تامل و بررسي است. بر اين اساس بحث « تضارب آرا و افکار » را به تحلیل می نشینیم .
پیش از آغاز بحث لازم است مفهوم دو واژه « گفت و گو » و « گفتمان » را که این روزها بسیار تکرار می شود و گاهی نیز مترادف یکدیگر مورد بهره برداری قرار می گیرند ، تبیین کنیم:
گفتمان - گفت و گو
در سال هاي اخير كاربرد دو واژه در ادبيات سياسي - اجتماعي ايران نسبت به گذشته بيشتر شده و همين افزايش كاربرد و اجتماعي شدن آن ها باعث خلط مبنايي ، گمراه كننده و از نظر زبان شناسي تخريب كننده شده است.
گفت و گو
در زبان فارسي ، گفت و گو علاوه بر مبناي هميشگي و رايج آن كه هم سخن شدن ، گپ زدن ، مراوده شفاهي و نظاير اين هاست يك معناي تخصصي هم دارد كه عمدتا به عنوان معادل انگليسي و فرانسوي « دیالوگ » به کار می رود . از این جهت « گفت و گو » که گاه در ترجمه متون فلسفی مربوط به عهد سقراط به جای آ ن از واژه « هم پرسه » نیز استفاده می شود ، ناظر بر برابر هم نهادن استدلال ها براي رسيدن به نتيجه اجتماعي يا دست كم توافقي است.
گفتمان اين واژه كه عمدتا به عنوان ترجمه واژه انگليسي
didiscourseبه كار مي رود ، ناظر بر منظومه يا مجموعه اي نظري خاص در دوره اي خاص است . في المثل وقتي گفته مي شود گفتمان توماس هابز ، ناظر بر علوم مكانيك و فيزيولوژي است ؛ يعني اين كه هابز وقتي مي خواهد جامعه را تحليل كند ، آن را به بدن انسان تشبيه مي كند و در اين چارچوب تحليل مي كند و اگر در خلال تحليل ناگهان به استدلال هاي في المثل هگلي روي آورد ، مي گويند اين بحث خارج از گفتمان هابز مطرح شده است . يا اين كه وقتي گفته مي شود گفتمان ماركس مبتني بر تحليل طبقاتي جامعه است ، يعني اين كه از نظر اين فيلسوف جامعه شناس ، اساس همه منازعات اجتماعي جدال طبقات براي كسب قدرت است. حال اگر در خلال بحث هاي ماركسي بر عناصر غير طبقاتي تاكيد شود ، مي گويند اين بحث خارج از گفتمان ماركس است .
نتيجه
اين كه در ايران مردم عادي و گاه اهل سياست و نظر تعابيري مانند « گفتمان کردن » ، « روش گفتمان » و نظایر آن استفاده می کنند و در واقع به جای واژه گفت و گو ، سخن گفتن و مشورت از واژه « گفتمان » استفاده می کنند ، همان خلط مبنايي است كه در آغاز اين نوشتار به آن اشاره شده است. (همشهري ، ۱۵/۶/۸۲)
ادامه دارد.....
به جای نفرت و نفرین به تاریکی چراغی برافروزیم!
گفت : می دانی ایران در فرار مغزها در جهان مقام اول را دارد؟!
گفتم : بسیار خوب ! منظور؟!
گفت : ای کاش ما هم رفته بودیم!
گفتم : خب ! خودت می گویی فرار « مغز » ها ! تو مگر مغز هم داری؟
گفت : حالا که حرف حسابی می زنم ، از نظر تو بي مغزم؟!
گفتم : شوخي كردم ...و اما نگفتي چرا بايد از ايران مي رفتي؟
گفت : كشوري كه پر از دردها ،سختي ها و مشكلات اقتصادي ، اجتماعي ، فرهنگي و....است ، جاي زندگي كردن نيست.
گفتم : كلي گويي دردي را دوا نمي كند. لطفا دقيقا بگو كدام مشكلات و سختي ها؟
گفت : کشوري كه: 20ميليون فقير، 7 ميليون بيكار، 4 ميليون معتاد، بيش از 300 هزار زن تن فروش ؛ 14 ميليون بيمار روانى ، 600 هزار كودك كارگر ، حدود ۴ ميليون محروم از تحصيل ،8 ميليون بي سواد ، 180 هزار نابغه فرارى با 30 تريليون و400 ميليارد تومان خسارت ناشى از فرارمغز ها ، بيش از ۱۳۰۰ ميليارد دلار سرمايه ايراني در دست ايرانيان آواره در جهان ، 450 هزار تصادف در سال ، بيش از ۲۵ هزار تلفات جاده اي ، بيش از 40 هزار بيمار ايدزي، سن بزهکاري زير 10 سال ، کف سني فحشا 14 سال ، و کف سني اعتياد 13 سال و... دارد ، جاي زندگي انسان شريف و آزاده است ؟
گفتم : اولا ترسيم اين تابلو سياه بايد با پشتوانه عدد و رقم و به طور مستند اثبات شود ؛ ثانيا بر فرض صحت و درستي اين آمار و ارقام آيا راه و روش درمان اين دردها گذاشتن و رفتن است؟!
گفت : آخر درد من حصار بركه نيست ؛ درد من زيستن با ماهياني است كه فكر دريا به ذهنشان نرسيده است.
گفتم : تو در قالب اين تمثيل مي خواهي بگويي اين دردها را تنها تو و امثال تو مي فهمند و خيلي ها درك نمي كنند؟
گفت : دقيقا !
گفتم : اتفاقا اين احساس درد ، مسئوليت من و شما را سنگين تر مي كند. به قول شاعر :
« ...چه كسي مي خواهد / من و تو ما نشويم؟ / خانه اش ويران باد! / من اگر ما نشوم، تنهايم / تو اگر ما نشوي ، خويشتني / از كجا كه من و تو / شور يك پارچگي را در شرق / باز برپا نكنيم ؟ / از كجا كه من و تو / / مشت رسوايان را وانكنيم / من اگربر خیزم / تو اگر برخیزی / همه برمی خیزند / من اگر بنشینم / تو اگر بنشینی / چه کسی برخیزد؟ / چه کسی با دشمن بستیزد؟ »
گفت : من و تو در برابر امواج عظيم و سهمگين جور و جهل و جمود چه مي توانيم بكنيم؟
گفتم : اولا مشكل را اين همه بزرگ نكن ؛ ثانيا خود را اين قدر كوچك و حقير مشمار .مي گويند به کرم شب تاب گفتند:
اهریمن تاریک شب، پیکر سیاه و سنگین خود را بر همه جا تحمیل کرده است . تو با این جثه کوچک و با نورافشانی اندک چگونه می خواهی با این حجم عظیم ظلم و ظلمت پیکار کنی؟
شب تاب پاسخ داد :
من می دانم با این نور محدود نمی توانم همه تاریکی ها را روشن کنم ، اما تا آنجا که در توان دارم به گونه ای نور می افشانم که اگر دیگران نیز چون من عمل کنند ، همه شب ها روشن و همه کویرها گلشن شود .
پس : به جای نفرت و نفرین به تاریکی چراغی بر می افروزیم!
آثار،سرودهها،مقالات،خاطرات و روزنوشتهای شفیعیمطهر